{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ⁶

پارت ⁶

همون شب، بعد از اون حرف، یونگی نتونست بخوابه. تا صبح به سقف خیره شده بود و به حرفای سویون فکر می‌کرد. صبح که شد، رفت توی آشپزخونه. سویون داشت چای می‌ریخت.

سویون: «صبح بخیر. نخوابیدی؟»

یونگی: «نه. خیلی فکر داشتم.»

سویون لیوان چای رو داد دستش: «راجع به چی؟»

یونگی نشست. نگاهش کرد. «راجع به دیشب. راجع به حرفی که زدی.»

سویون نشست روبه‌روش. صورتش یه ذره گل‌انداخت. «پشیمون شدم؟»

یونگی سریع گفت: «نه! نه. اصلاً. فقط... می‌خوام مطمئن باشی. می‌خوام بدونی که این تصمیم بزرگیه. برای من که هیچی مهم‌تر از تو نیست. ولی برای خودت می‌گم. عجله نکن.»

سویون دستش رو دراز کرد و دست یونگی رو گرفت. «عجله ندارم. ولی می‌دونم چی می‌خوام. هجده سال منتظر بودم تا بفهمم چرا همیشه دلم برات تنگ می‌شه وقتی نیستی. چرا نگاهت برام فرق داره. چرا وقتی دستم رو می‌گیری، قلبم می‌خواد بزنه بیرون. حالا که فهمیدم... چرا باید منتظر بمونم؟»

یونگی چیزی نگفت. فقط دستش رو محکم‌تر فشار داد.

---

چند روز بعد، یونگی یه شام مخصوص درست کرد. شمع روشن کرد. موزیک آروم گذاشت. سویون که از اتاق اومد بیرون، چشمهاش گرد شد.

سویون: «وای... اینا همه برای چی؟»

یونگی: «برای تو. بشین.»

شام خوردن. حرف زدن. خندیدن. بعد از شام، یونگی رفت کنارش نشست. دستش رو گذاشت رو پشت گردن سویون. آروم ماساژش داد.

سویون چشمهاش رو بست و سرش رو تکیه داد به مبل. «چقدر خوبه دستت...»

یونگی نزدیکتر شد. لبش رو گذاشت روی شونه سویون. یه بوسه آروم. بعد گردنش. بعد پشت گوشش.

سویون نفسش برید. «یونگی...»

«جان؟»

«اگه الان متوقف بشی، می‌میرم.»

یونگی خندید. «نمی‌ذارم بمیری.»

بوسه‌هاش آروم ادامه پیدا کرد. از گردن تا صورت. از صورت تا لب. این بار بوسه عمیق‌تر بود. طولانی‌تر. سویون دستش رو برد توی موهای یونگی. کشیدش به سمت خودش.

وسط بوسه، سویون نفس‌زنان گفت: «من می‌خوام امشب...»

یونگی پیشونی‌اش رو گذاشت روی پیشونی سویون. «مطمئنی؟»

«مطمئن‌ترین لحظه زندگیم.»

یونگی بلند شد. دست سویون رو گرفت. بردش سمت اتاق خواب. در رو بست.

چراغ اتاق خاموش شد. فقط نور مهتاب از پرده می‌اومد تو.

سویون روی تخت نشست. یونگی روبه‌رویش زانو زد. دستاش رو گذاشت روی زانوهاش. آروم بالا آورد. تا کمر. تا صورت.

«از الان به بعد، هرچی هست مال توئه. من مال توام.»

سویون دستش رو گذاشت روی سینه یونگی. تپش قلبش رو حس کرد. «و من مال تو.»

یونگی دکمه اول پیراهن سویون رو باز کرد. آروم. انگار داره یه هدیه رو باز می‌کنه. دکمه دوم. سوم. پیراهن از روی شونه‌هاش پایین لغزید.

سویون دستش رو برد برای یونگی. «بیا پیشم.»

یونگی رفت کنارش. توی تاریکی، فقط صدای نفس‌هاشون بود و بوی عطر سویون که پیچیده بود توی اتاق.

سویون: «نترس. من اینجام.»

یونگی: «من که همیشه ترسیدم. ولی با تو... هیچی نمی‌ترسم.»

لباش رو گذاشت رو لباش. آروم. گرم. عمیق.

و شب ادامه پیدا کرد. با بوسه‌هایی که شماره نداشت. با نگاه‌هایی که حرف می‌زد. با دست‌هایی که توی تاریکی همدیگه رو پیدا می‌کردن.
سویون بی اختیار تو ذهنش: ا اون بدن سفیدش
عطر تنش، چهره شهوتیش، داخل کردنش... همش.. دارن دیوونم میکنن
این تجربه بهترین چیز زندگیم بود
اونم با داداش خوندم(:
حرف های ادمین😁:(هی هی دوزتان متاسفانه لایک ها خیلی کمه وگرنه از کاراشونم میزاشتم)


صبح که شد، نور خورشید اومد تو اتاق. یونگی هنوز بیدار بود. داشت به سویون نگاه می‌کرد که توی خواب بود. موهاش پریشون. صورتش آروم. لبخندی روی لبش.

سویون چشماش رو باز کرد. نگاهش به یونگی افتاد. لبخند زد.

«صبح بخیر.»

یونگی: «صبح بخیر قشنگترین آدم دنیا.»

سویون خندید و زد تو سینه‌اش: «دهنت سرویس.» 😂

یونگی کشیدش سمت خودش. بغلش کرد. محکم. «دیشب... بهترین شب زندگیم بود.»

سویون سرش رو گذاشت رو سینه یونگی. «برای منم همینطور.»

چند دقیقه سکوت کردن. فقط صدای ضربان قلب همدیگه رو می‌شنیدن.

سویون: «یونگی...»

«جان؟»

«دوستت دارم. نه به خاطر دیشب. از هجده سال پیش. از همون روز اول که اومدم توی این خونه و تو اومدی پیشم و گفتی «نترس، من برادرتم».»

یونگی بوسیدش رو موهاش. «منم دوستت دارم. از همون روز اول. حتی وقتی نمی‌دونستم این حس چیه.»

---

بعد از اون شب، همه چیز بینشون فرق کرد. دیگه نگاه‌هاشون دزدکی نبود. دیگه دستاشون پنهانی نبود. جلوی همه دست همدیگه رو می‌گرفتن. جلوی همه همدیگه رو می‌بوسیدن.

مادرشون که اولش شوکه شده بود، کمکم پذیرفت. پدرشون که اولش مخالف بود، وقتی دید چقدر خوشحالن، ساکت شد.

و یونگی و سویون زندگی کردن. با عشقی که هجده سال توی سایه بزرگ شده بود و حالا اومده بود توی نور.
دیدگاه ها (۰)

پارت ⁷چند روز بعد از اون شب، یونگی و سویون رفتن یه سفر کوتاه...

بچه ها تصمیم گرفتم دیگه فیک ننویسمحتی امیدمم از دست دادممممم...

پارت ⁵چند روزی از اون ماجرا گذشت. یونگی و سویون دیگه از هم ج...

پارت⁴همون روز رفتن کافه‌ای که توی خیابون بغلی بود. کافه‌ای ک...

پارت³سویون هنوز روی فرش نشسته بود که یونگی با دو تا لیوان چا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط