پارت⁴
پارت⁴
همون روز رفتن کافهای که توی خیابون بغلی بود. کافهای کوچیک با نور نارنجی و موزیک ملایم. یونگی براش یه کاپوچینو سفارش داد، بدون اینکه بپرسه. چون از حفظ میدونست سویون چی دوست داره.
سویون لبخند زد: «هنوز یادت نیست من شکر نمیخورم؟»
یونگی: «چرا یادم هست. گفتم برات عادت بشه که من همیشه یادم میاد.» 😏
سویون خندید و قاشق رو پرت کرد سمتش.
نشستن روبهروی هم. توی چشمای هم نگاه میکردن. یه لحظه سکوت. یه لحظه که انگار دنیا دورشون جمع شده بود.
سویون: «میدونی چقدر عجیبه؟ من هجده سال فکر میکردم تو برادر منی. ولی الان... وقتی بهت نگاه میکنم، هیچی از اون حس برادری توی دلم نمونده.»
یونگی: «چی حس میکنی؟»
سویون نگاهش کرد. مکث کرد. لبش رو گاز گرفت.
سویون: «دلم میخواد دستتو بگیرم. دلم میخواد باهات راه برم. دلم میخواد...»
نمیتونست ادامه بده. صورتش قرمز شد.
یونگی دستش رو دراز کرد و دست سویون رو گرفت. آروم. محکم. انگار میخواست بگه «نترس، من هستم.»
سویون نگاهش کرد. اشک توی چشماش جمع شد. ولی این بار از خوشحالی بود.
---
بعد از کافه، رفتن کنار دریاچه. غروب بود. آسمون نارنجی و بنفش شده بود. باد ملایمی میاومد. روی نیمکت نشستن. نزدیک هم. شونههاشون به هم میخورد.
سویون سرش رو گذاشت رو شونه یونگی. یونگی دست انداخت دور کمرش. آروم. محترمانه. انگار میترسید بشکنه.
سویون: «میترسم.»
یونگی: «از چی؟»
سویون: «از اینکه فردا صبح بیدار بشم و ببینم خواب بوده.»
یونگی: «خواب نیست. من اینجام. همیشه بودم. همیشه میمونم.»
سویون سرش رو بلند کرد. توی چشماش زل زد. یه نگاه که پر از همه چیز بود. پر از هجده سال سکوت. پر از نگاههایی که دزدیده بودن. پر از دلتنگی برای کسی که همیشه کنارش بود ولی هیچوقت مالش نبود.
یونگی دستش رو گذاشت روی صورتش. آروم. انگار داره شکنندهترین چیز دنیا رو لمس میکنه. شستش رو کشید روی لب پایین سویون.
سویون چشمهاش رو بست.
یونگی نزدیک شد. آروم. نفسش رو روی لباش حس میکرد. یه لحظه مکث کرد. انگار آخرین فرصت برای عقبنشینی بود.
ولی عقبنشینی نکرد.
لباش رو گذاشت روی لباش.
آروم. نرم. گرم.
سویون دستش رو حلقه کرد دور گردن یونگی. بوسه عمیقتر شد. انگار همه اون سالهایی که حرف نزده بودن، توی همون بوسه جاری شد. اشک از گوشه چشم سویون چکید روی صورت یونگی.
وقتی از هم جدا شدن، پیشونیهاشون هنوز به هم چسبیده بود.
یونگی با صدای خشدار: «هجده سال منتظر این لحظه بودم.»
سویون خندید و گریه کرد همزمان: «و من هجده سال نمیدونستم منتظر چی هستم.»
---
شب برگشتن خونه. ولی دیگه اون خونه قدیمی نبود. همه چیز فرق کرده بود. یونگی رفت توی اتاقش. سویون رفت توی اتاق خودش. ولی هیچکدوم نمیتونستن بخوابن.
ساعت ۲ نیمهشب، سویون پیام داد: «بیا تو.»
یونگی رفت. سویون توی تخت بود. پتو رو کنار زد. یونگی اومد کنارش دراز کشید. سویون خودش رو چسبوند بهش. سرش رو گذاشت روی سینهاش.
سویون: «از فردا میخوام هر روز صبح باهات صبحانه بخورم.»
یونگی: «هر روز.»
سویون: «و هر شب باهات بخوابم.»
یونگی: «هر شب.»
سویون: «و تا آخر عمرم کنار تو باشم.»
یونگی بوسیدش رو پیشونیاش: «تا آخر عمرم.»
---
صبح فردا، همون همسایه بغلی که دیروز از پنجره نگاه میکرد، دید یونگی و سویون دست در دست هم از خونه زدن بیرون. زن همسایه با تعجب به شوهرش گفت: «این دو تا دیگه خواهر و برادر نیستن؟!»
شوهرش بدون اینکه سرش رو از روزنامه بلند کنه: «زن، ولشون کن. عشق که شناسنامه نمیخواد.» 😎
همون روز رفتن کافهای که توی خیابون بغلی بود. کافهای کوچیک با نور نارنجی و موزیک ملایم. یونگی براش یه کاپوچینو سفارش داد، بدون اینکه بپرسه. چون از حفظ میدونست سویون چی دوست داره.
سویون لبخند زد: «هنوز یادت نیست من شکر نمیخورم؟»
یونگی: «چرا یادم هست. گفتم برات عادت بشه که من همیشه یادم میاد.» 😏
سویون خندید و قاشق رو پرت کرد سمتش.
نشستن روبهروی هم. توی چشمای هم نگاه میکردن. یه لحظه سکوت. یه لحظه که انگار دنیا دورشون جمع شده بود.
سویون: «میدونی چقدر عجیبه؟ من هجده سال فکر میکردم تو برادر منی. ولی الان... وقتی بهت نگاه میکنم، هیچی از اون حس برادری توی دلم نمونده.»
یونگی: «چی حس میکنی؟»
سویون نگاهش کرد. مکث کرد. لبش رو گاز گرفت.
سویون: «دلم میخواد دستتو بگیرم. دلم میخواد باهات راه برم. دلم میخواد...»
نمیتونست ادامه بده. صورتش قرمز شد.
یونگی دستش رو دراز کرد و دست سویون رو گرفت. آروم. محکم. انگار میخواست بگه «نترس، من هستم.»
سویون نگاهش کرد. اشک توی چشماش جمع شد. ولی این بار از خوشحالی بود.
---
بعد از کافه، رفتن کنار دریاچه. غروب بود. آسمون نارنجی و بنفش شده بود. باد ملایمی میاومد. روی نیمکت نشستن. نزدیک هم. شونههاشون به هم میخورد.
سویون سرش رو گذاشت رو شونه یونگی. یونگی دست انداخت دور کمرش. آروم. محترمانه. انگار میترسید بشکنه.
سویون: «میترسم.»
یونگی: «از چی؟»
سویون: «از اینکه فردا صبح بیدار بشم و ببینم خواب بوده.»
یونگی: «خواب نیست. من اینجام. همیشه بودم. همیشه میمونم.»
سویون سرش رو بلند کرد. توی چشماش زل زد. یه نگاه که پر از همه چیز بود. پر از هجده سال سکوت. پر از نگاههایی که دزدیده بودن. پر از دلتنگی برای کسی که همیشه کنارش بود ولی هیچوقت مالش نبود.
یونگی دستش رو گذاشت روی صورتش. آروم. انگار داره شکنندهترین چیز دنیا رو لمس میکنه. شستش رو کشید روی لب پایین سویون.
سویون چشمهاش رو بست.
یونگی نزدیک شد. آروم. نفسش رو روی لباش حس میکرد. یه لحظه مکث کرد. انگار آخرین فرصت برای عقبنشینی بود.
ولی عقبنشینی نکرد.
لباش رو گذاشت روی لباش.
آروم. نرم. گرم.
سویون دستش رو حلقه کرد دور گردن یونگی. بوسه عمیقتر شد. انگار همه اون سالهایی که حرف نزده بودن، توی همون بوسه جاری شد. اشک از گوشه چشم سویون چکید روی صورت یونگی.
وقتی از هم جدا شدن، پیشونیهاشون هنوز به هم چسبیده بود.
یونگی با صدای خشدار: «هجده سال منتظر این لحظه بودم.»
سویون خندید و گریه کرد همزمان: «و من هجده سال نمیدونستم منتظر چی هستم.»
---
شب برگشتن خونه. ولی دیگه اون خونه قدیمی نبود. همه چیز فرق کرده بود. یونگی رفت توی اتاقش. سویون رفت توی اتاق خودش. ولی هیچکدوم نمیتونستن بخوابن.
ساعت ۲ نیمهشب، سویون پیام داد: «بیا تو.»
یونگی رفت. سویون توی تخت بود. پتو رو کنار زد. یونگی اومد کنارش دراز کشید. سویون خودش رو چسبوند بهش. سرش رو گذاشت روی سینهاش.
سویون: «از فردا میخوام هر روز صبح باهات صبحانه بخورم.»
یونگی: «هر روز.»
سویون: «و هر شب باهات بخوابم.»
یونگی: «هر شب.»
سویون: «و تا آخر عمرم کنار تو باشم.»
یونگی بوسیدش رو پیشونیاش: «تا آخر عمرم.»
---
صبح فردا، همون همسایه بغلی که دیروز از پنجره نگاه میکرد، دید یونگی و سویون دست در دست هم از خونه زدن بیرون. زن همسایه با تعجب به شوهرش گفت: «این دو تا دیگه خواهر و برادر نیستن؟!»
شوهرش بدون اینکه سرش رو از روزنامه بلند کنه: «زن، ولشون کن. عشق که شناسنامه نمیخواد.» 😎
- ۹۷
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط