☆پسر بد☆
☆پسر بد☆
☆_ bad boy _☆
Part: 28
ویو یونا.
چشمامو باز کردم.
تهیونگ رو به روم بود.
تو بغلش بودم پتو هم رومون بود.
نگاهی به خودم و اون کردم چرا من لختم؟؟؟؟ ولی تهیونگ لخت نیست.
دیشب چیشد من پارتی بودم اینجا چیکار میکنم.
تنم لرزید.
ترسیده بودم.
خواستم تکون بخورم که زیر دلم تیر کشید.
خیلی درد داشتم.
تهیونگ بیدار شد.
تهیونگ: خوبی؟
بغضم ترکید اشکام سرازیر شد.
یونا: چیشده.؟؟
منو تو آغوشش فرو برد.
موهام رو نوازش کرد.
تهیونگ: یونا... من دست خودم نبود.
گریم شدت گرفت زدم تو سینش.
یونا: چ.. چرا نه.. امکان ن.. نداره.
تهیونگ: یونا اون شب بد جور مست بودی قاطی پسرا بودی لباست باز بود.
منم از کوره در رفتم.
ولی اونطور که فکر میکنی نیست.
من پشیمونم یونا.
یونا:: پشیمونیت به چه درد من میخوره!؟؟؟؟؟؟ هااااا؟؟؟ جواببب بده!
دخترونگیم رو ازم گرفتی...مگه گناه من چی بود؟ تهیونگ....
دیگه نمیتونستم یه کلمه بگم.
هق هق هام شروع شد.
اره درسته... من عاشقش شدم.
ولی من الان راضی به انجام این کار نبودم.
اون باکره بودنم رو ازم گرفت.
منو مال خودش کرد همینجوری الکی.
هرکاری میکردم نمبتونستم آروم بشم.
دوباره بغلم کرد و لای موهام رو بوسید.
هنوز جرعت گفتن دوست دارم رو به تهیونگ نداشتم. نمیتونستم اعتراف کنم.
شاید ردم کرد یا مسخرم کرد.
تو فکر بودم.
به درد توجه نکردم.
که تهیونگ بلند شد.
رفت سر میز کارش یه قرص پیدا کرد.
آورد که بخورم.
خوردم.
تهیونگ: الان خوب میشی دراز بکش. بخواب.
هر وقت بیدار شدی برو حموم.
اینو گفت و از اتاق رفت بیرون.
من موندم و
بدبختی...
تنهایی...
ناراحتی...
چشمامو بستم.
که خوابم برد.
......................................................
ویو تهیونگ
نباید دیشب اونکارو میکردم.
الان دیگه ازم متنفره.
هوفی کشیدم و رفتم رو کاناپه نشستم.
موندم چجوری بهش اعتراف کنم.
اون الان ازم متنغره حتما ردم میکنه.
بهتره نگم.
فعلا که مال خودم کردمش.
دیگه کسی نمیتونه به مال و اموال من دست بزنه چون متعلق به منه وجودش... بدنش... ظاهرش... باتنش... قلبش... چشماش... لباش
همچیش برا منه!
..........................................
ویو آقای لی(پدر یونا)
همه کارا رو انجام دادم.
دخترم چقد ساده لوحه.
هنوز نمیدونه من قاتلم.
در حال اثباته.
هع خنده داره...
کیم تهیونگ که میخواد انتقام پدرش رو بگیره؟
اوه چه شجاع... اوم نقشه کشیدم.
من که میدونم تهیونگ و یونا همو دوست دارن برا همین بد نیست یکم ریخت و پاش کنم.!!!!
آقای لی: دیفن.
دیفن: بله ارباب
آقای لی: مدارک رو اماده کردی؟
دیفن: اوم بله ارباب.
آقای لی: نقشه دارم...
دیفن: منم همراهیت میکنم ارباب!
...................................................
ویو یونا.
از خواب پاشدم.
دیگه درد نداشتم.
بلند شدم از رو تخت.
وارد حموم داخل اتاق شدم.
یع حوله پیدا کردم.
مال تهیونگه حتما.
ولی الان من چیکارکنم.
کشو داخل حموم رو باز کردم یه حوله دیگه؟
حتما تمیزه.
شیر رو باز کردم شروع کردم به حموم کردن بعد چند مین اومدم بیرون.
لباس دیشبی رو پوشیدم.
که در باز شد تهیونگ بود اهمیتی ندادم
اومد کنارم.
تهیونگ: بیا موهاتو خشک کنم.
جوابی بهش ندادم رفت سشوار رو آرود.
منو نشوند رو صندلی شروع کرد به سشوار کشیدن.
بعد چند مین خاموشش کرد.
شونه رو آورد و شروع کرد به صاف کردن موهام.
موهام تا یه کوچولو بالای باسنم بود.
تو آینه نگاهی بهم انداخت.
لبخندی زد.
اومد دستمو گرفت.
رفتیم روی تراس.
باد ملایم میزد تو صورتم و موهام رو به پرواز در میاورد. تهیونگ دستشو برد دور کمرم و به خودش چسبوندم.
هیچ واکنشی نشون ندادم.
چون واقا نمیخواستم باهاش حرف بزنم.
تهیونگ: یونا
یونا:...
تهیونگ: یونا
یونا:...
تهیونگ: ببین درکت میکنم... اما من چی؟ یه زره توجه کن بهم. چرا هی میخوای در بری.
یکم نگاه کن زندگی من خیلی بده..
یونا: اوم... خیلی خنده داره... میدونی زندگی من خیلی خنده داره... پر از داستان... پر از بدبختی پر از ناراحتی... پر از نفرت... پر از انتقام... پر از آدم های نقاب دار.
آدما پر از نقابن. هرجا که میرن نقابشون رو تغییر میدن. اوم دیگه نمیخوام حرفی بزنم.
تهیونگ: یونا ببخشیدـ
یونا: بخشیدمت. اون یه اشباه بود درک میکنم. همه توی زندگیشون اشتباه میکنن.!!
شرط
لایک: ۱۳٠
بازنشر: ۴۲
بغرماییید✨🎀✨💋💋
☆_ bad boy _☆
Part: 28
ویو یونا.
چشمامو باز کردم.
تهیونگ رو به روم بود.
تو بغلش بودم پتو هم رومون بود.
نگاهی به خودم و اون کردم چرا من لختم؟؟؟؟ ولی تهیونگ لخت نیست.
دیشب چیشد من پارتی بودم اینجا چیکار میکنم.
تنم لرزید.
ترسیده بودم.
خواستم تکون بخورم که زیر دلم تیر کشید.
خیلی درد داشتم.
تهیونگ بیدار شد.
تهیونگ: خوبی؟
بغضم ترکید اشکام سرازیر شد.
یونا: چیشده.؟؟
منو تو آغوشش فرو برد.
موهام رو نوازش کرد.
تهیونگ: یونا... من دست خودم نبود.
گریم شدت گرفت زدم تو سینش.
یونا: چ.. چرا نه.. امکان ن.. نداره.
تهیونگ: یونا اون شب بد جور مست بودی قاطی پسرا بودی لباست باز بود.
منم از کوره در رفتم.
ولی اونطور که فکر میکنی نیست.
من پشیمونم یونا.
یونا:: پشیمونیت به چه درد من میخوره!؟؟؟؟؟؟ هااااا؟؟؟ جواببب بده!
دخترونگیم رو ازم گرفتی...مگه گناه من چی بود؟ تهیونگ....
دیگه نمیتونستم یه کلمه بگم.
هق هق هام شروع شد.
اره درسته... من عاشقش شدم.
ولی من الان راضی به انجام این کار نبودم.
اون باکره بودنم رو ازم گرفت.
منو مال خودش کرد همینجوری الکی.
هرکاری میکردم نمبتونستم آروم بشم.
دوباره بغلم کرد و لای موهام رو بوسید.
هنوز جرعت گفتن دوست دارم رو به تهیونگ نداشتم. نمیتونستم اعتراف کنم.
شاید ردم کرد یا مسخرم کرد.
تو فکر بودم.
به درد توجه نکردم.
که تهیونگ بلند شد.
رفت سر میز کارش یه قرص پیدا کرد.
آورد که بخورم.
خوردم.
تهیونگ: الان خوب میشی دراز بکش. بخواب.
هر وقت بیدار شدی برو حموم.
اینو گفت و از اتاق رفت بیرون.
من موندم و
بدبختی...
تنهایی...
ناراحتی...
چشمامو بستم.
که خوابم برد.
......................................................
ویو تهیونگ
نباید دیشب اونکارو میکردم.
الان دیگه ازم متنفره.
هوفی کشیدم و رفتم رو کاناپه نشستم.
موندم چجوری بهش اعتراف کنم.
اون الان ازم متنغره حتما ردم میکنه.
بهتره نگم.
فعلا که مال خودم کردمش.
دیگه کسی نمیتونه به مال و اموال من دست بزنه چون متعلق به منه وجودش... بدنش... ظاهرش... باتنش... قلبش... چشماش... لباش
همچیش برا منه!
..........................................
ویو آقای لی(پدر یونا)
همه کارا رو انجام دادم.
دخترم چقد ساده لوحه.
هنوز نمیدونه من قاتلم.
در حال اثباته.
هع خنده داره...
کیم تهیونگ که میخواد انتقام پدرش رو بگیره؟
اوه چه شجاع... اوم نقشه کشیدم.
من که میدونم تهیونگ و یونا همو دوست دارن برا همین بد نیست یکم ریخت و پاش کنم.!!!!
آقای لی: دیفن.
دیفن: بله ارباب
آقای لی: مدارک رو اماده کردی؟
دیفن: اوم بله ارباب.
آقای لی: نقشه دارم...
دیفن: منم همراهیت میکنم ارباب!
...................................................
ویو یونا.
از خواب پاشدم.
دیگه درد نداشتم.
بلند شدم از رو تخت.
وارد حموم داخل اتاق شدم.
یع حوله پیدا کردم.
مال تهیونگه حتما.
ولی الان من چیکارکنم.
کشو داخل حموم رو باز کردم یه حوله دیگه؟
حتما تمیزه.
شیر رو باز کردم شروع کردم به حموم کردن بعد چند مین اومدم بیرون.
لباس دیشبی رو پوشیدم.
که در باز شد تهیونگ بود اهمیتی ندادم
اومد کنارم.
تهیونگ: بیا موهاتو خشک کنم.
جوابی بهش ندادم رفت سشوار رو آرود.
منو نشوند رو صندلی شروع کرد به سشوار کشیدن.
بعد چند مین خاموشش کرد.
شونه رو آورد و شروع کرد به صاف کردن موهام.
موهام تا یه کوچولو بالای باسنم بود.
تو آینه نگاهی بهم انداخت.
لبخندی زد.
اومد دستمو گرفت.
رفتیم روی تراس.
باد ملایم میزد تو صورتم و موهام رو به پرواز در میاورد. تهیونگ دستشو برد دور کمرم و به خودش چسبوندم.
هیچ واکنشی نشون ندادم.
چون واقا نمیخواستم باهاش حرف بزنم.
تهیونگ: یونا
یونا:...
تهیونگ: یونا
یونا:...
تهیونگ: ببین درکت میکنم... اما من چی؟ یه زره توجه کن بهم. چرا هی میخوای در بری.
یکم نگاه کن زندگی من خیلی بده..
یونا: اوم... خیلی خنده داره... میدونی زندگی من خیلی خنده داره... پر از داستان... پر از بدبختی پر از ناراحتی... پر از نفرت... پر از انتقام... پر از آدم های نقاب دار.
آدما پر از نقابن. هرجا که میرن نقابشون رو تغییر میدن. اوم دیگه نمیخوام حرفی بزنم.
تهیونگ: یونا ببخشیدـ
یونا: بخشیدمت. اون یه اشباه بود درک میکنم. همه توی زندگیشون اشتباه میکنن.!!
شرط
لایک: ۱۳٠
بازنشر: ۴۲
بغرماییید✨🎀✨💋💋
- ۱۲.۴k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط