بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۳۹ (پایانی)
یک سال از آن روزها گذشته بود.
دیگر هیچکس نام Black Raven را با ترس به زبان نمیآورد. پرونده برای همیشه بسته شده بود، Player 01 پشت میلههای زندان بود و کانگ تهجون، بعد از اعترافهایش، دیگر فقط بخشی از گذشتهای تاریک به حساب میآمد. سئول بالاخره آرامش خودش را پس گرفته بود.
جونگ کوک و آوا عصر همان روز، با همان ماشین مشکی همیشگی، دوباره به سمت تپهای رفتند که همهچیز از آنجا تغییر کرده بود. همان جاده، همان پیچها، همان منظره... اما این بار نه صدای آژیر بود، نه تعقیبوگریزی، نه ترسی از فردا.
ماشین آرام متوقف شد. جونگ کوک پیاده شد و مثل همیشه در را برای آوا باز کرد. آوا با لبخند دستش را در دست او گذاشت و هر دو تا لبهی تپه قدم زدند. چراغهای سئول مثل دریایی از نور زیر پایشان میدرخشید.
آوا نفس عمیقی کشید و گفت: «یادته اولین بار که اینجا اومدیم؟ فکر میکردم شاید فردا زنده نباشیم.» جونگ کوک لبخند تلخی زد و جواب داد: «ولی همون شب، فهمیدم حتی اگه دنیا هم روبهروم وایسه، باز هم انتخابم تویی.»
آوا سرش را روی شانهی او گذاشت. سکوتی شیرین بینشان جریان داشت؛ سکوتی که فقط آدمهایی میفهمند که از دل طوفان گذشتهاند و حالا به ساحل رسیدهاند.
جونگ کوک آرام دست آوا را بالا آورد و حلقهی ازدواجش را بوسید. بعد با لبخند گفت: «این حلقه فقط یه قول نیست... یادآوری همهی راهیه که با هم اومدیم.» آوا با چشمانی پر از عشق به او نگاه کرد و آرام پاسخ داد: «و من اگه هزار بار دیگه به گذشته برگردم، باز هم همین مسیر رو انتخاب میکنم... فقط برای اینکه دوباره به تو برسم.»
باد آرام موهای آوا را روی صورتش ریخت. جونگ کوک با مهربانی آنها را کنار زد و چند ثانیه فقط به چشمانش خیره ماند؛ همان چشمانی که روزی پر از ترس بودند و حالا فقط آرامش در آنها دیده میشد.
آوا با شیطنت گفت: «چرا اینجوری نگام میکنی؟» جونگ کوک خندید و جواب داد: «چون هنوزم باورم نمیشه تو همون دختری هستی که یه روز وسط تعقیبوگریز با موتور، زندگیمو زیر و رو کرد.»
هر دو خندیدند. بعد آوا روی پنجهی پا ایستاد و جونگ کوک او را در آغوش گرفت. بوسهای آرام و عاشقانه میانشان شکل گرفت؛ بوسهای که دیگر بوی خداحافظی یا ترس نمیداد، بلکه آغاز سالهای طولانی کنار هم بودن را نوید میداد.
وقتی از هم فاصله گرفتند، جونگ کوک پیشانیاش را به پیشانی آوا تکیه داد و آهسته گفت: «این بازی بالاخره تموم شد... ولی داستان عشق من به تو، تازه شروع شده.»
آوا لبخند زد، انگشتانش را میان انگشتان او قفل کرد و هر دو رو به چراغهای درخشان سئول ایستادند. دوربین آرام از آنها فاصله میگرفت؛ از زوجی که روزی میان گلولهها همدیگر را پیدا کرده بودند و حالا، میان نورهای شهر، آیندهای روشن را کنار هم آغاز میکردند.
پایان. 🖤
بازم می خوام گریه کنم 🤧
خیلی ناز بودن 🛐
جئون هم چقدر قربون صدقه اش می رفت ایششششش( منم می خوام-)
خب خوشگلا باید صبر کنین حوصله نویسنده برگرده تا اسمات این پارت رو بنویسه( اگر فشار بیارین اسمات بی اسمات 🤭)
خب امید وارم از خوندن این فیک لذت برده باشید
دوستتون دارم بوسسسس
پارت : ۳۹ (پایانی)
یک سال از آن روزها گذشته بود.
دیگر هیچکس نام Black Raven را با ترس به زبان نمیآورد. پرونده برای همیشه بسته شده بود، Player 01 پشت میلههای زندان بود و کانگ تهجون، بعد از اعترافهایش، دیگر فقط بخشی از گذشتهای تاریک به حساب میآمد. سئول بالاخره آرامش خودش را پس گرفته بود.
جونگ کوک و آوا عصر همان روز، با همان ماشین مشکی همیشگی، دوباره به سمت تپهای رفتند که همهچیز از آنجا تغییر کرده بود. همان جاده، همان پیچها، همان منظره... اما این بار نه صدای آژیر بود، نه تعقیبوگریزی، نه ترسی از فردا.
ماشین آرام متوقف شد. جونگ کوک پیاده شد و مثل همیشه در را برای آوا باز کرد. آوا با لبخند دستش را در دست او گذاشت و هر دو تا لبهی تپه قدم زدند. چراغهای سئول مثل دریایی از نور زیر پایشان میدرخشید.
آوا نفس عمیقی کشید و گفت: «یادته اولین بار که اینجا اومدیم؟ فکر میکردم شاید فردا زنده نباشیم.» جونگ کوک لبخند تلخی زد و جواب داد: «ولی همون شب، فهمیدم حتی اگه دنیا هم روبهروم وایسه، باز هم انتخابم تویی.»
آوا سرش را روی شانهی او گذاشت. سکوتی شیرین بینشان جریان داشت؛ سکوتی که فقط آدمهایی میفهمند که از دل طوفان گذشتهاند و حالا به ساحل رسیدهاند.
جونگ کوک آرام دست آوا را بالا آورد و حلقهی ازدواجش را بوسید. بعد با لبخند گفت: «این حلقه فقط یه قول نیست... یادآوری همهی راهیه که با هم اومدیم.» آوا با چشمانی پر از عشق به او نگاه کرد و آرام پاسخ داد: «و من اگه هزار بار دیگه به گذشته برگردم، باز هم همین مسیر رو انتخاب میکنم... فقط برای اینکه دوباره به تو برسم.»
باد آرام موهای آوا را روی صورتش ریخت. جونگ کوک با مهربانی آنها را کنار زد و چند ثانیه فقط به چشمانش خیره ماند؛ همان چشمانی که روزی پر از ترس بودند و حالا فقط آرامش در آنها دیده میشد.
آوا با شیطنت گفت: «چرا اینجوری نگام میکنی؟» جونگ کوک خندید و جواب داد: «چون هنوزم باورم نمیشه تو همون دختری هستی که یه روز وسط تعقیبوگریز با موتور، زندگیمو زیر و رو کرد.»
هر دو خندیدند. بعد آوا روی پنجهی پا ایستاد و جونگ کوک او را در آغوش گرفت. بوسهای آرام و عاشقانه میانشان شکل گرفت؛ بوسهای که دیگر بوی خداحافظی یا ترس نمیداد، بلکه آغاز سالهای طولانی کنار هم بودن را نوید میداد.
وقتی از هم فاصله گرفتند، جونگ کوک پیشانیاش را به پیشانی آوا تکیه داد و آهسته گفت: «این بازی بالاخره تموم شد... ولی داستان عشق من به تو، تازه شروع شده.»
آوا لبخند زد، انگشتانش را میان انگشتان او قفل کرد و هر دو رو به چراغهای درخشان سئول ایستادند. دوربین آرام از آنها فاصله میگرفت؛ از زوجی که روزی میان گلولهها همدیگر را پیدا کرده بودند و حالا، میان نورهای شهر، آیندهای روشن را کنار هم آغاز میکردند.
پایان. 🖤
بازم می خوام گریه کنم 🤧
خیلی ناز بودن 🛐
جئون هم چقدر قربون صدقه اش می رفت ایششششش( منم می خوام-)
خب خوشگلا باید صبر کنین حوصله نویسنده برگرده تا اسمات این پارت رو بنویسه( اگر فشار بیارین اسمات بی اسمات 🤭)
خب امید وارم از خوندن این فیک لذت برده باشید
دوستتون دارم بوسسسس
- ۷۳۴
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط