Love in the Multiverse
Love in the Multiverse⏳️🪬
Part¹⁵
آپارتمانِ ا/ت حالا دیگر فقط یک پناهگاه نبود، بلکه به مرکزِ فرماندهیِ مخفیِ آنها تبدیل شده بود. نقاشیها رویِ دیوارها، دیگر فقط تصاویرِ ساده نبودند؛ هر کدام، دریچهای به سویِ خاطرات، احساسات و شاید حتی رازهایِ پنهانِ «نظمِ مطلق» بودند. کارتِ سیاه، با جادویِ خاموشش، به آنها اجازه میداد تا تارهایِ نامرئیِ این سازمانِ قدرتمند را لمس کنند.
«این طلاییِ سرد…» ا/ت با صدایی که از تفکرِ عمیق میلرزید، گفت. «من این رو قبلاً تویِ یه جایِ دیگه هم حس کرده بودم. یه جایِ خیلی دور، تویِ یه مراسمِ قدیمی. یادمه که حسِ قدرتِ محض، ولی بدونِ هیچگونه گرما یا احساسی بود.»
جونگکوک که سرگرمِ بررسیِ نقاشیِ «منظرهٔ تاریک» بود، سرش را بلند کرد. «مراسمِ قدیمی؟ منظورت چیه؟»
«یادم نمیاد دقیقاً چی بود،» ا/ت با تردید جواب داد. «فقط یه حسِ مبهم از یه جمعِ بزرگ، یه جورِ تشریفات… و اون طلاییِ سرد که همه جا رو پر کرده بود. اون موقع بچه بودم و فقط حسِ ترس و کنجکاوی داشتم.»
ناگهان، ا/ت چشمهایش گرد شد. «صبر کن! یادم اومد! اون مراسم… مربوط به 'عهدِ نظم' بود! مادربزرگم همیشه ازش حرف میزد. میگفت که اونها قدرتِ خودشون رو از یه چیزی به اسمِ 'نورِ خاموش' میگیرن. یه انرژیِ باستانی که نه روشنایی داره و نه تاریکیِ کامل.»
جونگکوک با شگفتی به ا/ت خیره شد. «'نورِ خاموش'؟ این دقیقاً همون چیزیه که تویِ اون مراسمِ قدیمی حس کردم! همون انرژیِ سرد و بیروح!»
ا/ت با هیجان ادامه داد: «پس اون طلاییِ سرد، همون 'نورِ خاموش'ـه! و کارتِ سیاه… اون داره انرژیِ 'نظمِ مطلق' رو دریافت میکنه! اونها دارن از این انرژی برایِ قدرت گرفتن استفاده میکنن!»
«این یعنی ما داریم به هستهٔ اصلیِ قدرتشون نزدیک میشیم،» جونگکوک گفت و لبخندی پیروزمندانه بر لب نشاند. «اونها فکر میکنن با قدرتِ خودشون همه چیز رو کنترل میکنن، ولی نمیدونن که ما داریم از طریقِ همین قدرت، به ضعفهاشون پی میبریم.»
ا/ت به سمتِ کارت رفت و با احتیاط آن را لمس کرد. «ولی چطور میتونیم از این اطلاعات استفاده کنیم؟ این رنگها و حسها، چطور میتونن به ما کمک کنن که شکستشون بدیم؟»
جونگکوک به نقاشیِ «منظرهٔ تاریک» اشاره کرد. «تو گفتی که این نقاشی رو زمانی کشیدی که حس میکردی تحتِ نظر هستی. اون حسِ خشمِ پنهان، مالِ کسی بوده که تو رو زیرِ نظر داشته. شاید… شاید بتونیم از این احساساتِ منفیِ اونها علیه خودشون استفاده کنیم.»
«منظورت چیه؟» ا/ت پرسید.
«اونها از احساساتِ قوی، از عشق، از پیوندهایِ انسانی میترسن. چون اینها قابلِ پیشبینی نیستن. ولی خودشون دارن از خشم، ترس، و قدرتِ خاموش استفاده میکنن. شاید بتونیم با تحریکِ این احساسات، اونها رو گیج کنیم. شاید بتونیم اون 'نورِ خاموش' رو با انرژیِ احساساتِ خودمون، یعنی عشق و امید، مختل کنیم.»
ا/ت به چشمانِ جونگکوک نگاه کرد. «یعنی… مثلِ یه جورِ 'تداخلِ انرژی'؟»
«دقیقاً!» جونگکوک با هیجان گفت. «مثلِ وقتی که دو تا صدا با فرکانسِ مخالف همدیگه رو خنثی میکنن. ما باید فرکانسِ عشق و امید رو با فرکانسِ اونها تداخل بدیم.»
او به ا/ت نزدیک شد و دستش را گرفت. «تو قدرتِ دیدنِ انرژیها رو داری، و من قدرتِ محافظت و… شاید هم هدایتِ اون انرژیها. ما میتونیم با هم، یه 'میدانِ ضدِ نظم' بسازیم.»
ا/ت لبخندی زد. «یعنی میخوای بگی که عشقِ ما، میتونه سلاحِ ما باشه؟»
«عشق، قویترین انرژیِ جهانه،» جونگکوک با اطمینان گفت. «و اونها ازش بیخبرن.»
آنها با هم به کارتِ سیاه نگاه کردند. دیگر ترسی در دل نداشتند. راهِ مبارزه را پیدا کرده بودند؛ راهی که نه با خشونت، که با نورِ عشق و امید، سایههایِ تاریکِ «نظمِ مطلق» را پس میزد.
«پس اولین قدم چیه؟» ا/ت پرسید.
«اولین قدم اینه که بفهمیم چطور میتونیم اون 'نورِ خاموش' رو جذب و بعد با انرژیِ خودمون، اون رو 'مسموم' کنیم. شاید لازم باشه دوباره به اون مراسمِ قدیمی فکر کنی، ا/ت. به تمامِ جزئیاتش.»
ا/ت سر تکان داد. او آماده بود تا به اعماقِ خاطراتش سفر کند، تا هر آنچه را که لازم بود، کشف کند. مبارزه تازه شروع شده بود.
----------------------------
ادامه دارد...
Part¹⁵
آپارتمانِ ا/ت حالا دیگر فقط یک پناهگاه نبود، بلکه به مرکزِ فرماندهیِ مخفیِ آنها تبدیل شده بود. نقاشیها رویِ دیوارها، دیگر فقط تصاویرِ ساده نبودند؛ هر کدام، دریچهای به سویِ خاطرات، احساسات و شاید حتی رازهایِ پنهانِ «نظمِ مطلق» بودند. کارتِ سیاه، با جادویِ خاموشش، به آنها اجازه میداد تا تارهایِ نامرئیِ این سازمانِ قدرتمند را لمس کنند.
«این طلاییِ سرد…» ا/ت با صدایی که از تفکرِ عمیق میلرزید، گفت. «من این رو قبلاً تویِ یه جایِ دیگه هم حس کرده بودم. یه جایِ خیلی دور، تویِ یه مراسمِ قدیمی. یادمه که حسِ قدرتِ محض، ولی بدونِ هیچگونه گرما یا احساسی بود.»
جونگکوک که سرگرمِ بررسیِ نقاشیِ «منظرهٔ تاریک» بود، سرش را بلند کرد. «مراسمِ قدیمی؟ منظورت چیه؟»
«یادم نمیاد دقیقاً چی بود،» ا/ت با تردید جواب داد. «فقط یه حسِ مبهم از یه جمعِ بزرگ، یه جورِ تشریفات… و اون طلاییِ سرد که همه جا رو پر کرده بود. اون موقع بچه بودم و فقط حسِ ترس و کنجکاوی داشتم.»
ناگهان، ا/ت چشمهایش گرد شد. «صبر کن! یادم اومد! اون مراسم… مربوط به 'عهدِ نظم' بود! مادربزرگم همیشه ازش حرف میزد. میگفت که اونها قدرتِ خودشون رو از یه چیزی به اسمِ 'نورِ خاموش' میگیرن. یه انرژیِ باستانی که نه روشنایی داره و نه تاریکیِ کامل.»
جونگکوک با شگفتی به ا/ت خیره شد. «'نورِ خاموش'؟ این دقیقاً همون چیزیه که تویِ اون مراسمِ قدیمی حس کردم! همون انرژیِ سرد و بیروح!»
ا/ت با هیجان ادامه داد: «پس اون طلاییِ سرد، همون 'نورِ خاموش'ـه! و کارتِ سیاه… اون داره انرژیِ 'نظمِ مطلق' رو دریافت میکنه! اونها دارن از این انرژی برایِ قدرت گرفتن استفاده میکنن!»
«این یعنی ما داریم به هستهٔ اصلیِ قدرتشون نزدیک میشیم،» جونگکوک گفت و لبخندی پیروزمندانه بر لب نشاند. «اونها فکر میکنن با قدرتِ خودشون همه چیز رو کنترل میکنن، ولی نمیدونن که ما داریم از طریقِ همین قدرت، به ضعفهاشون پی میبریم.»
ا/ت به سمتِ کارت رفت و با احتیاط آن را لمس کرد. «ولی چطور میتونیم از این اطلاعات استفاده کنیم؟ این رنگها و حسها، چطور میتونن به ما کمک کنن که شکستشون بدیم؟»
جونگکوک به نقاشیِ «منظرهٔ تاریک» اشاره کرد. «تو گفتی که این نقاشی رو زمانی کشیدی که حس میکردی تحتِ نظر هستی. اون حسِ خشمِ پنهان، مالِ کسی بوده که تو رو زیرِ نظر داشته. شاید… شاید بتونیم از این احساساتِ منفیِ اونها علیه خودشون استفاده کنیم.»
«منظورت چیه؟» ا/ت پرسید.
«اونها از احساساتِ قوی، از عشق، از پیوندهایِ انسانی میترسن. چون اینها قابلِ پیشبینی نیستن. ولی خودشون دارن از خشم، ترس، و قدرتِ خاموش استفاده میکنن. شاید بتونیم با تحریکِ این احساسات، اونها رو گیج کنیم. شاید بتونیم اون 'نورِ خاموش' رو با انرژیِ احساساتِ خودمون، یعنی عشق و امید، مختل کنیم.»
ا/ت به چشمانِ جونگکوک نگاه کرد. «یعنی… مثلِ یه جورِ 'تداخلِ انرژی'؟»
«دقیقاً!» جونگکوک با هیجان گفت. «مثلِ وقتی که دو تا صدا با فرکانسِ مخالف همدیگه رو خنثی میکنن. ما باید فرکانسِ عشق و امید رو با فرکانسِ اونها تداخل بدیم.»
او به ا/ت نزدیک شد و دستش را گرفت. «تو قدرتِ دیدنِ انرژیها رو داری، و من قدرتِ محافظت و… شاید هم هدایتِ اون انرژیها. ما میتونیم با هم، یه 'میدانِ ضدِ نظم' بسازیم.»
ا/ت لبخندی زد. «یعنی میخوای بگی که عشقِ ما، میتونه سلاحِ ما باشه؟»
«عشق، قویترین انرژیِ جهانه،» جونگکوک با اطمینان گفت. «و اونها ازش بیخبرن.»
آنها با هم به کارتِ سیاه نگاه کردند. دیگر ترسی در دل نداشتند. راهِ مبارزه را پیدا کرده بودند؛ راهی که نه با خشونت، که با نورِ عشق و امید، سایههایِ تاریکِ «نظمِ مطلق» را پس میزد.
«پس اولین قدم چیه؟» ا/ت پرسید.
«اولین قدم اینه که بفهمیم چطور میتونیم اون 'نورِ خاموش' رو جذب و بعد با انرژیِ خودمون، اون رو 'مسموم' کنیم. شاید لازم باشه دوباره به اون مراسمِ قدیمی فکر کنی، ا/ت. به تمامِ جزئیاتش.»
ا/ت سر تکان داد. او آماده بود تا به اعماقِ خاطراتش سفر کند، تا هر آنچه را که لازم بود، کشف کند. مبارزه تازه شروع شده بود.
----------------------------
ادامه دارد...
- ۱۳۴
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط