{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Love in the Multiverse

Love in the Multiverse⏳️🪬
Part¹⁴



روز بعد، آپارتمانِ ا/ت حال و هوایِ آزمایشگاهیِ مرموز به خود گرفته بود. کارتِ سیاه، که حالا با احتیاط رویِ یک پارچه‌یِ مخملِ مشکی قرار داده شده بود، مرکزِ توجهِ ا/ت و جونگ‌کوک بود. ا/ت با دقت به اطرافِ کارت نگاه می‌کرد، انگار که در جستجویِ کوچکترین نشانه یا تغییری بود.

«خب، امروز می‌خوایم چه جور خاطره‌ای رو امتحان کنیم؟» جونگ‌کوک پرسید و به ا/ت نزدیک شد. «خاطرهٔ غمگین؟ خاطرهٔ ترس؟ یا شاید… خاطرهٔ خشم؟»

ا/ت کمی فکر کرد. «فکر کنم بهتر باشه از خاطراتِ معمولی شروع کنیم. خاطراتی که شاید خیلی شدید نباشن، ولی باز هم 'حس' داشته باشن.» او به یادِ زمانی افتاد که اولین نقاشی‌اش را فروخته بود. حسِ غرور، هیجانِ کشفِ استعداد و کمی هم ترس از آینده.

او دستش را به سمتِ کارت دراز کرد، اما قبل از لمس کردنش، مکث کرد. «جونگ‌کوک، فکر می‌کنی اگه بخوایم کسی رو که تویِ خاطراتمون نیست، واردِش کنیم چی میشه؟ منظورم اینه که… اگه من به یه خاطرهٔ خودم فکر کنم، ولی تو هم سعی کنی تویِ اون خاطره حضور داشته باشی، چی میشه؟»

جونگ‌کوک ابرویی بالا انداخت. «یه جورِ 'پیوندِ ذهنی'؟ جالبه. ولی شاید خطرناک باشه. چون قدرتِ من هنوز کاملاً تحتِ کنترلم نیست.»

«ولی اگه این تنها راه باشه؟» ا/ت با اصرار گفت. «اگه اون‌ها دارن از همین پیوندها می‌ترسن؟ باید بفهمیم چطور کار می‌کنه.»

جونگ‌کوک لبخندی زد. «باشه. ولی باید خیلی مراقب باشیم. آماده‌ای؟»

ا/ت سر تکان داد. او به اولین روزِ دانشگاهش فکر کرد. روزی پر از استرس، هیجان، و حسِ گمشدگی در میانِ جمعیت. او سعی کرد حسِ آن روز را به جونگ‌کوک منتقل کند. جونگ‌کوک چشم‌هایش را بست و نفسِ عمیقی کشید.

چند لحظه سکوت برقرار بود. ا/ت احساس کرد که جونگ‌کوک در ذهنش حضور دارد؛ حضوری آرام و حمایتگر. سپس، ا/ت دستش را به سمتِ کارت دراز کرد و آن را لمس نمود.

این بار، اتفاقِ متفاوتی افتاد. کارت شروع به لرزیدن کرد، اما نه با رنگ‌هایِ قبلی. هاله‌ای از رنگِ سبزِ روشن، رنگِ امید و شروعِ جدید، دورِ کارت را گرفت. اما در کنارِ آن، لکه‌هایِ کوچکی از رنگِ خاکستریِ مات ظاهر شد، رنگِ تردید و سردرگمی. و نکتهٔ عجیب‌تر این بود که در میانِ این رنگ‌ها، رگه‌هایِ بسیار نازکی از رنگِ قرمزِ تیره دیده می‌شد، رنگی که ا/ت هیچ‌وقت در خاطراتِ خودش ندیده بود.

«قرمزِ تیره…» ا/ت با صدایی آهسته زمزمه کرد. «این رنگِ منه، ولی… خیلی تیره‌تر از اون چیزیه که من حس می‌کنم. و اون خاکستری… انگار که خاطرهٔ من کامل نیست.»

جونگ‌کوک چشم‌هایش را باز کرد. «منم همین رو حس کردم. یه حسِ شروعِ جدید، ولی با یه سایهٔ سنگینِ تردید. و اون قرمزی… انگار که… یه جورِ خشمی در پس‌زمینه وجود داشت. خشمی که مالِ تو نبود.»

ناگهان، ا/ت به یادِ یکی از نقاشی‌هایِ قدیمی‌اش افتاد. نقاشی‌ای که از یک منظرهٔ تاریک و وهم‌آلود کشیده بود، زمانی که حس می‌کرد کسی او را زیرِ نظر دارد. او آن نقاشی را هرگز به کسی نشان نداده بود، چون حس می‌کرد که در آن، چیزی غیر از احساساتِ خودش وجود دارد.

«فکر کنم فهمیدم!» ا/ت با هیجان گفت. «این کارت فقط خاطراتِ *ما* رو نشون نمیده! انگار که… می‌تونه خاطراتِ کسانی که اون انرژی رو حس کردن یا در اون فضا بودن رو هم دریافت کنه!»

او به سمتِ قفسهٔ نقاشی‌هایش رفت و آن نقاشیِ خاص را پیدا کرد. منظره‌ای با درختانی پیچ‌درپیچ و آسمانی تیره، و در میانِ آن، نقطه‌ای تیره و نامشخص که انگار کسی در آن پنهان شده بود.

«این نقاشی رو زمانی کشیدم که حس می‌کردم تحتِ نظر هستم. اون موقع خیلی ترسیده بودم، ولی الان… الان فکر می‌کنم اون حسِ ترس، فقط مالِ من نبوده. شاید مالِ کسی بوده که من رو زیرِ نظر داشته.»

جونگ‌کوک با دقت به نقاشی نگاه کرد. «رنگِ قرمزِ تیره… شاید اون حضورِ پنهان، اون حسِ خشم رو منتقل کرده.»

ا/ت نفسِ عمیقی کشید و نقاشی را نزدیکِ کارتِ سیاه برد. «بیا دوباره امتحان کنیم. این بار، با تمرکز رویِ این نقاشی و حسِ اون موقع.»

آن‌ها دوباره دست در دستِ هم، تمرکزشان را رویِ نقاشی و حسِ ناخوشایندِ زیرِ نظر بودن گذاشتند. ا/ت دستش را رویِ کارت گذاشت.
دیدگاه ها (۰)

ادامه ی پارت ¹⁴این بار، لرزشِ کارت شدیدتر بود. رنگِ سبزِ امی...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹⁵آپارتمانِ ا/ت حالا دیگر فقط ی...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹³روزها در آپارتمانِ کوچکِ ا/ت،...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹²صدایِ نفس‌هایِ منظمِ جونگ‌کوک...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹¹اتاقِ کوچک، حالا کمی گرم‌تر ش...

سلام سیسی ها میخوام فیک بنویسم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط