پارت شانزدهم
پارت شانزدهم
فردا عقد آیسو بود و من داشتم فقط حرص میخوردم..😤
گودزیلای زشت سیاه اجازه نداد برم خرید..😢
از اون روزک آرمان اجازه نداد بهم برم خرید منم باهاش
حرف نمیزنم..😄
اما اون ک براش مهم نی بی خیاله...😭 😭 😭
کارام تموم شده بود رفتم تو اتاقش برای آخرین بار شاید
بهم اجازه داد برم خرید...😄
رفتم تو اتاقش صداش زدم متوجه نشد..
بازم صداش زدم ک متوجه نشد...😄 😄
رفتم کنار میزش بلند تر صداش زدم ک ترسید دسشو
گذاشت رو قلبش....😂 😂 😂
وای چ قیافش باحااااااال شده..😅 😅
نگاش کردم ک دیدم عصبی هست با اون چشای
قرمزش داره نگام میکنه همینطوری ک میخندیدم
سرفم گرفت...
خودمو جمع و جور کردم صاف وایسادم...
_کاری داری...🙄
_اوم....میگما...🙂
نزاشت حرفمو کامل بزنم....
_نه...
_آخه...
_گفتم ن دیگم حرف نزن کار دارم...🙄
_آخه چرا اجازه نمیدی..😡
_گفتم حرف نزن هنوز ک داری حرف میزنی...
_اصلا تو چ کاره تی منی ک اجازه نمیدی...
ببین هر کس تو خونه ای من کار میکنه من روش غیرت
دارم حالا هر کی باشه فهمیدی....🙄
_ن..😡
_حالا تو نفهمی دیگه مشکل من نیست...😜
_خوب من نفهمم پس بزار برم...😢
_گفتم ن تنها نمیتونی بری..😎
_خب خودت باهام بیا...😄
_مگه من بیکارم...😛
_اره خیلیم بیکاری...😕
_نفس برو بیرون رو اعصابی کار دارم ی چی میگم
ناراحت میشی..😡
_هه انگار تا آلان خوشحال بودم...😔
_نفس گمشو بیرون گفتم...😡
با دادی ک زد واقعا ترسیدم دوس داشتم گریه کنم
چشام اشکی شده بود زود از اتاقش اومدم بیرون
تا اشکمو نبینه...😔 😔
می رفتم سمت آشپز خونه ک مریمو دیدم خوشحال
داره میره تو اتاق آرمان آقا فقط برا من اعصاب نداره😔 😔
کامنت یادتون نره😜 😉 😄
فردا عقد آیسو بود و من داشتم فقط حرص میخوردم..😤
گودزیلای زشت سیاه اجازه نداد برم خرید..😢
از اون روزک آرمان اجازه نداد بهم برم خرید منم باهاش
حرف نمیزنم..😄
اما اون ک براش مهم نی بی خیاله...😭 😭 😭
کارام تموم شده بود رفتم تو اتاقش برای آخرین بار شاید
بهم اجازه داد برم خرید...😄
رفتم تو اتاقش صداش زدم متوجه نشد..
بازم صداش زدم ک متوجه نشد...😄 😄
رفتم کنار میزش بلند تر صداش زدم ک ترسید دسشو
گذاشت رو قلبش....😂 😂 😂
وای چ قیافش باحااااااال شده..😅 😅
نگاش کردم ک دیدم عصبی هست با اون چشای
قرمزش داره نگام میکنه همینطوری ک میخندیدم
سرفم گرفت...
خودمو جمع و جور کردم صاف وایسادم...
_کاری داری...🙄
_اوم....میگما...🙂
نزاشت حرفمو کامل بزنم....
_نه...
_آخه...
_گفتم ن دیگم حرف نزن کار دارم...🙄
_آخه چرا اجازه نمیدی..😡
_گفتم حرف نزن هنوز ک داری حرف میزنی...
_اصلا تو چ کاره تی منی ک اجازه نمیدی...
ببین هر کس تو خونه ای من کار میکنه من روش غیرت
دارم حالا هر کی باشه فهمیدی....🙄
_ن..😡
_حالا تو نفهمی دیگه مشکل من نیست...😜
_خوب من نفهمم پس بزار برم...😢
_گفتم ن تنها نمیتونی بری..😎
_خب خودت باهام بیا...😄
_مگه من بیکارم...😛
_اره خیلیم بیکاری...😕
_نفس برو بیرون رو اعصابی کار دارم ی چی میگم
ناراحت میشی..😡
_هه انگار تا آلان خوشحال بودم...😔
_نفس گمشو بیرون گفتم...😡
با دادی ک زد واقعا ترسیدم دوس داشتم گریه کنم
چشام اشکی شده بود زود از اتاقش اومدم بیرون
تا اشکمو نبینه...😔 😔
می رفتم سمت آشپز خونه ک مریمو دیدم خوشحال
داره میره تو اتاق آرمان آقا فقط برا من اعصاب نداره😔 😔
کامنت یادتون نره😜 😉 😄
- ۱۵.۱k
- ۰۷ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط