{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریوی ساسونارو

سناریوی ساسونارو

✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐

پارت هفتم: مزاحم ناشناس

روز فرد فرا رسید.

و ساسوکه برای اولین بار در عمرش نتوانست روی درس‌هایش تمرکز کند.

معلم چیزی درباره‌ی سیاست می‌گفت.

اما او نمی‌شنید.

فقط به نامه‌ی روی میزش فکر می‌کرد.✉️

«قبول.»

همین یک کلمه کافی بود.

امشب قرار بود بالاخره مزاحم ناشناس را ببیند.

...

نیمه‌شب.

جنگل در سکوت فرو رفته بود.

ساسوکه طبق معمول از عمارت خارج شد.

اما این بار فرق داشت.

قلبش کمی تندتر از همیشه می‌زد.

البته نه از هیجان.

فقط می‌خواست این ماجرا تمام شود.

همین.

فقط همین.

...

وقتی به برج رسید، هنوز کسی آنجا نبود.

پسرک از پله‌ها بالا رفت.

و وارد اتاق بالایی شد.

تلسکوپش را کنار پنجره گذاشت.

بعد منتظر ماند.

یک دقیقه.

دو دقیقه.

پنج دقیقه.

بیست دقیقه.😑

و بعد...

صدایی از بیرون شنید.

صدای بال زدن.

صدایی عظیم.

ساسوکه اخم کرد.

آرام به سمت پنجره رفت.

و از لبه‌ی برج به پایین نگاه کرد.

همان لحظه...

نفسش بند آمد.😳

یک گذربال نارنجی عظیم‌الجثه به شکل روباه کنار برج فرود آمده بود.🦊

و روی پشت آن...

پسری موطلایی نشسته بود.

...

ساسوکه پلک زد.

یک بار.

دو بار.

پسری هم‌سن خودش؟

...

پایین برج، ناروتو از روی پشت کوراما پایین پرید.

ـ «ممنون کوراما!😁»

روباه دمش را تکان داد.

ناروتو به برج نگاه کرد.

قلبش از هیجان می‌کوبید.

بالاخره قرار بود آن مرد بداخلاق را ببیند.

احتمالاً یک اشراف‌زاده‌ی چهل ساله.

با سبیل.

و قیافه‌ای اخمو.

...

پسرک با عجله از پله‌ها بالا رفت.

پله‌های سنگی یکی‌یکی پشت سرش جا ماندند.

و بعد...

به آخرین طبقه رسید.

در چوبی قدیمی را هل داد.🚪

جیرررر...

در باز شد.

...

هر دو خشکشـان زد.

سکوت.

کامل.

ساسوکه به نامه‌رسان خیره شده بود.🧡

ناروتو به شاهزاده خیره شده بود.💙

چند ثانیه گذشت.

هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

و بعد ناگهان:

ـ «هاااااااااااااااااااااا؟!»

صدایشان همزمان در برج پیچید.

...

ـ «تو بچه‌ای؟!»

ـ «تو بچه‌ای؟!»

...

ـ «تو مزاحم ناشناسی؟!»

ـ «تو صاحب برجی؟!»

...

ـ «تو همون آدم مغروری؟!»

ـ «تو همون آدم شلخته‌ای؟!»

...

ـ «هااااااااا؟!»

ـ «هااااااااا؟!»

...

سکوت دوباره برگشت.

اما این بار فرق داشت.

چون برای اولین بار...

هر دو فرصت پیدا کردند واقعاً به هم نگاه کنند.

چشمان آبی روشن.

موهای طلایی آشفته.

لباسی کهنه و پر ماجرا.

لبخندی که انگار همیشه آماده‌ی ظاهر شدن بود.

...

و از طرف دیگر...

چشمان تیره و عمیق.

موهای مشکی مرتب.

لباسی گران قیمت و ساده.

و چهره‌ای آرام‌تر از چیزی که ناروتو تصور می‌کرد.

قلب ناروتو یک ضربان جا انداخت.

عجیبه...

فکر کرد.

...

قلب ساسوکه هم بی‌دلیل سنگین شد.

عجیبه...

او هم فکر کرد.

...

و هیچ‌کدام نفهمیدند چرا ناگهان ادامه دادن دعوا در نامه حالا در رو به رو کمی سخت‌تر از قبل شده بود.

فقط صدای باد از پنجره‌ی برج عبور کرد.

و ستاره‌ها بالای سرشان می‌درخشیدند.

درست همان جایی که داستان واقعی‌شان تازه شروع شده بود.✨️🥹
دیدگاه ها (۶)

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت هشتم: شا...

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت ششم: ملا...

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت چهارم: ج...

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت پنجم: تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط