سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐
پارت چهارم: جنگ نامهها
ساسوکه تمام آن شب در برج را با اخم گذراند.
هر بار که چشمش به تلسکوپش میافتاد، یاد رد کفش گلی میافتاد.🔭🥾
و هر بار که به لبهی برج نگاه میکرد...
برگ کاهو را به یاد میآورد.
هنوز هم نمیتوانست باور کند.
یکی وارد برج شده بود.
برجش.
پناهگاهش.
تنها جایی که داشت.🫂
و بدتر از همه...
انگار آن شخص اصلاً احساس گناهی هم نداشت.
...
صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شد، اولین چیزی که به ذهنش رسید همان مزاحم ناشناس بود.
و این موضوع بیشتر از آن چیزی که دوست داشت اعتراف کند، آزارش میداد.
در طول کلاسهایش هم چند بار حواسش پرت شد.
ـ «ساسوکه؟»
ساسوکه پلک زد.
پدرش آهی کشید.
ـ «به درس توجه کن»
ـ «...چشم پدر.»
اما حقیقت این بود که ذهنش جای دیگری بود.
روی یک برج قدیمی.
و یک مزاحم احمق.🍥
...
روز زوج دیگری هم گذشت و روز فرد شد...⏳️
آن شب، طبق معمول خودش را به برج رساند.
دوباره جای رد کفش بود... اینبار جدید!
یعنی ناشناس دوباره به برج آمده بود🥾🦊
آسمان صاف بود.
ستارهها میدرخشیدند.
اما قبل از هر کاری، کیفش را باز کرد.
یک برگهی تمیز بیرون آورد.
مرتب روی میز گذاشت.
و شروع به نوشتن کرد.
چند بار جمله را تغییر داد.
چند بار پاک کرد.
و در نهایت نوشت:
«این برج قبلاً پیدا شده است.
لطفاً جای دیگری غذا بخورید.
همچنین رد کفشهای گلی خود را پاک کنید.»
ساسکه چند ثانیه نوشته را نگاه کرد.
بعد با رضایت سری تکان داد.
کاملاً منطقی بود.
کاملاً مودبانه بود.
و کاملاً واضح بود.
برگه را روی میز گذاشت.
کنار تلسکوپ.
جایی که مطمئن بود مزاحم ناشناس آن را خواهد دید.
...
روز بعد.
خورشید کمکم در افق ناپدید میشد.🌄
و ناروتو روی پشت کوراما کش و قوسی رفت.
ـ «بالاخره تموم شد!»
کوراما غرشی کوتاه کرد.
ـ «میدونم، میدونم. امروز هم کلی پرواز کردیم.»
چند دقیقه بعد هر دو به برج رسیدند.
ناروتو مثل همیشه از پلهها بالا دوید.
در را باز کرد.
و مستقیم به سمت پنجره رفت.
اما ناگهان ایستاد.
ـ «ها؟»
روی میز کاغذی قرار داشت.
ناروتو نزدیک شد.
آن را برداشت.
و شروع به خواندن کرد.
چند ثانیه سکوت.
بعد...
ـ «هااااااااااااا؟!»🗣
صدایش در تمام برج پیچید.
کوراما که گوشهای دراز کشیده بود، حتی سرش را هم بلند نکرد.
ناروتو دوباره نامه را خواند.
بعد برای بار سوم.
و هر بار بیشتر از قبل اخم کرد.
ـ «این برج قبلاً پیدا شده است؟!»
ـ «لطفاً جای دیگری غذا بخورید؟!»
ـ «رد کفشهای گلی خود را پاک کنید؟!»
ناروتو با ناباوری به کاغذ نگاه کرد.
ـ «این دیگه چه آدمیه؟!»
کوراما خمیازه کشید.
ناروتو دستهایش را به کمر زد.
ـ «اصلاً اولش سلام نکرده!»
سکوت.
ـ «خیلی بیادبه.»
کوراما همچنان بیتفاوت بود.
ناروتو چند لحظه به نامه خیره شد.
بعد ناگهان لبخندی شیطنتآمیز روی صورتش نشست.
ـ «باشه...»
او کیف نامههایش را باز کرد.
یکی از کاغذهای اضافه را بیرون آورد.
روی میز نشست.
و با خطی کاملاً نامرتب شروع به نوشتن کرد.
چند دقیقه بعد نوشتهاش آماده بود.
درست زیر نامهی ناشناس.
«هااااااااااا؟!
اولاً سلام.
دوماً برج مال همهست.
سوماً کاهو مال کوراما بوده.🦊🥬
چهارماً اگه برج پیدا شده بود چرا هیچکس اینجا نیست؟
پنجم اینکه تو خیلی مغروری.»
ناروتو با رضایت به شاهکارش نگاه کرد.
بعد کاغذ را روی میز گذاشت.
ساندویچش را برداشت.
و کنار پنجره نشست.
کاملاً بیخبر از اینکه قرار است روز بعد...
شاهزادهی خاندان اوچیها قرار است از شدت عصبانیت نزدیک باشد کاغذ را بخورد.
✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐
پارت چهارم: جنگ نامهها
ساسوکه تمام آن شب در برج را با اخم گذراند.
هر بار که چشمش به تلسکوپش میافتاد، یاد رد کفش گلی میافتاد.🔭🥾
و هر بار که به لبهی برج نگاه میکرد...
برگ کاهو را به یاد میآورد.
هنوز هم نمیتوانست باور کند.
یکی وارد برج شده بود.
برجش.
پناهگاهش.
تنها جایی که داشت.🫂
و بدتر از همه...
انگار آن شخص اصلاً احساس گناهی هم نداشت.
...
صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شد، اولین چیزی که به ذهنش رسید همان مزاحم ناشناس بود.
و این موضوع بیشتر از آن چیزی که دوست داشت اعتراف کند، آزارش میداد.
در طول کلاسهایش هم چند بار حواسش پرت شد.
ـ «ساسوکه؟»
ساسوکه پلک زد.
پدرش آهی کشید.
ـ «به درس توجه کن»
ـ «...چشم پدر.»
اما حقیقت این بود که ذهنش جای دیگری بود.
روی یک برج قدیمی.
و یک مزاحم احمق.🍥
...
روز زوج دیگری هم گذشت و روز فرد شد...⏳️
آن شب، طبق معمول خودش را به برج رساند.
دوباره جای رد کفش بود... اینبار جدید!
یعنی ناشناس دوباره به برج آمده بود🥾🦊
آسمان صاف بود.
ستارهها میدرخشیدند.
اما قبل از هر کاری، کیفش را باز کرد.
یک برگهی تمیز بیرون آورد.
مرتب روی میز گذاشت.
و شروع به نوشتن کرد.
چند بار جمله را تغییر داد.
چند بار پاک کرد.
و در نهایت نوشت:
«این برج قبلاً پیدا شده است.
لطفاً جای دیگری غذا بخورید.
همچنین رد کفشهای گلی خود را پاک کنید.»
ساسکه چند ثانیه نوشته را نگاه کرد.
بعد با رضایت سری تکان داد.
کاملاً منطقی بود.
کاملاً مودبانه بود.
و کاملاً واضح بود.
برگه را روی میز گذاشت.
کنار تلسکوپ.
جایی که مطمئن بود مزاحم ناشناس آن را خواهد دید.
...
روز بعد.
خورشید کمکم در افق ناپدید میشد.🌄
و ناروتو روی پشت کوراما کش و قوسی رفت.
ـ «بالاخره تموم شد!»
کوراما غرشی کوتاه کرد.
ـ «میدونم، میدونم. امروز هم کلی پرواز کردیم.»
چند دقیقه بعد هر دو به برج رسیدند.
ناروتو مثل همیشه از پلهها بالا دوید.
در را باز کرد.
و مستقیم به سمت پنجره رفت.
اما ناگهان ایستاد.
ـ «ها؟»
روی میز کاغذی قرار داشت.
ناروتو نزدیک شد.
آن را برداشت.
و شروع به خواندن کرد.
چند ثانیه سکوت.
بعد...
ـ «هااااااااااااا؟!»🗣
صدایش در تمام برج پیچید.
کوراما که گوشهای دراز کشیده بود، حتی سرش را هم بلند نکرد.
ناروتو دوباره نامه را خواند.
بعد برای بار سوم.
و هر بار بیشتر از قبل اخم کرد.
ـ «این برج قبلاً پیدا شده است؟!»
ـ «لطفاً جای دیگری غذا بخورید؟!»
ـ «رد کفشهای گلی خود را پاک کنید؟!»
ناروتو با ناباوری به کاغذ نگاه کرد.
ـ «این دیگه چه آدمیه؟!»
کوراما خمیازه کشید.
ناروتو دستهایش را به کمر زد.
ـ «اصلاً اولش سلام نکرده!»
سکوت.
ـ «خیلی بیادبه.»
کوراما همچنان بیتفاوت بود.
ناروتو چند لحظه به نامه خیره شد.
بعد ناگهان لبخندی شیطنتآمیز روی صورتش نشست.
ـ «باشه...»
او کیف نامههایش را باز کرد.
یکی از کاغذهای اضافه را بیرون آورد.
روی میز نشست.
و با خطی کاملاً نامرتب شروع به نوشتن کرد.
چند دقیقه بعد نوشتهاش آماده بود.
درست زیر نامهی ناشناس.
«هااااااااااا؟!
اولاً سلام.
دوماً برج مال همهست.
سوماً کاهو مال کوراما بوده.🦊🥬
چهارماً اگه برج پیدا شده بود چرا هیچکس اینجا نیست؟
پنجم اینکه تو خیلی مغروری.»
ناروتو با رضایت به شاهکارش نگاه کرد.
بعد کاغذ را روی میز گذاشت.
ساندویچش را برداشت.
و کنار پنجره نشست.
کاملاً بیخبر از اینکه قرار است روز بعد...
شاهزادهی خاندان اوچیها قرار است از شدت عصبانیت نزدیک باشد کاغذ را بخورد.
- ۱.۲k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط