{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 2

تارا: با برخورد نور خورشید به چشام چشمامو باز کردم و نشستم رو تخت... خمیازه ای کشیدم و وارد سرویس بهداشتی شدم بعد از انجام کار مربوطه صورتمو شستم دندونامو مسواک زدم رفتم بیرون یه دست لباس پوشیدمو موهامو شونه زدم بعد از برداشتن کارت و گوشیم از خونه زدم بیرون... توی ایستگاه منتظر اتوبوس بودم که یهو هاتسوکی نشست کنارم اون بهترین دوستم بود « سلام هاتسوکی»
هاتسوکی: چطوری تارا کجا میخای بری
تارا: سر کارم توی فروشگاه
هاتسوکی: باشه امروز منم میام باهات
تارا: وای نهه سری پیش کلی دردسر درست کردی برام
هاتسوکی: ببر دیگههه قول میدم شر درست نکنم باشه
تارا: قول دادیااا
هاتسوکی: قولللل
تارا: باشه پس... وقتی اتوبوش جلومون ترمز زد وارد شدیم چون شلوغ بود وایستادیم و از میله های داخل اتوبوس خودمونو نگه داشتیم تا مبادا بر اثر حرکتای ناگهانی اتوبوس بیوفتیم
هاتسوکی: امروز خیلی گرمه دختر
تارا: دقیقا
هاتسوکی: تخم مرغ اپز میشیم
تارا: خندیدم... عیبی نداره
هاتسوکی: هعییییی
تارا: مشغول دیدن بیرون از پنجره بودم که دیدم یه مرد کنار یه دختر جوون نشسته... همونجوری داشتم نگاشون میکردم که مرده کیفشو گذاشت رو پاهای خودشو دختره... از چهره دختر معلوم بود مرده داره چه عنی میخوره وقتی نگاه خیره مو دید رو به مرده گفت
دختره: اقا.. لطفا دستتونو بردارین
مرده: چی میگی دستم سر جاشه
دختره: شما داشتین زیر کیفتون پای منو لمس میکردین
مرده: دروغ نگو من همین که نشستم تو اتوبوس خوابم برد
دختره: ولی شما داشتین پای منو لمس میکردین
مرده: انقدر دروغ نگو
تارا: دختره با درموندگی به منی که از اول همه چیو دیده بودم نگاه کرد
دختره: شما یه چیزی بگین از اول داشتین همه چیو میدیدین
هاتسوکی: چیشده تارا
تارا: به مردم کنجکاو نگاه کردم و لب زدم... اون دختر راست میگه این اقا دستشونو زیر کیف مخفی کردن و پای اون دخترو لمس میکردن
مرده: چی داری میگی تو دختره گستاخ
تارا: شونه ای بالا انداختم... دارم حقیقت و میگم احمق کودن
مرده: به چه جرعتی به من توهین میکنی ها
تارا: قبل اینکه بخواد سمتم حمله کنه اتوبوس وایستاد و راننده به اون مرده گفت پیاده شه و اون اقام با حرص و عصبانیت فراوان پیاده شد
تارا: به مسیر ادامه دادیم و چن مین بعد اتوبوس توی مقصد ایستاد و بعد از پرداخت کرایه با هاتسوکی وارد فروشگاه شدیم.. رو به هاتسوکی لب زدم « برو اونحا بشین تا بیام»
هاتسوکی: باشه... رفتم و رو صندلی کنار قسمت پرداخت فروشگاه نشستم
تارا: وارد رختکن شدم و بعد از پوشیدن لباسای کارم رفتم و پشت میز وایستادم و مشغول شدم.
دیدگاه ها (۰)

# رز _ سیاهPART _ 3تهیانگ: با صدا زده شدن اسمم توسط یکی از ا...

# رز _ سیاه PART _ 4 تهیانگ: نشستم رو به روی کِن که طبق معمو...

اینم از پارت اول

خبب خببب

p2. ...

فیک کوک دختر کوچولوی من پارت ۳۸

پارت هدیهپارت چهارم خدایی این کی بود؟اصلا ولش رفتم تو مامانم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط