{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 4

تهیانگ: نشستم رو به روی کِن که طبق معمول شروع کرد به پاچه خواری کردن
کن: خیلی خوش اومدین قربان باعث افتخارمه که میبینمتون و قراره باهاتون قرار داد ببندم
تهیانگ: خوصله اراجیفشو نداشتم خیلی مختصر گفتم... قرار داد حاضره.. کن که متوجه شد حوصله شو ندارم شریع به حالت جدیش برگشت و گفت « بله حاضرن» و بعد به یه یکی از ادماش اشاره کرد و اونم برگه رو روی میز گذاشت
کن: همه چیزای که خواستین و روشون تاکید کردین داخل قرارداد هست
تهیانگ: یه نخ سیگار برداشتم و روشنش کردم و پوک عمیقی بهش زدمو دودشو به جای نامعلومی بیرپن فرستادم و لب زدم... امضاش کن... کن بی معطلی امضاش کرد و برگه رو هول داد سمت من... روان نویسمو از توی جیب کتم در اوردن و زیر برگه رو امضا زدم
کن: واسه امشب برنامه ای دارین قربان
تهیانگ: گیریم داشته باشم به تو چه
کن: قصد جسارت ندارم فقط خاستم بگم اگه برنامه ای ندارین امشب توی کازیتو وقت بگذرونیم
تهیانگ: بلند شدم... نه کلی کار دارم همینقدرم بسه... و بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم بلند شدمو با جیسون و جیک از کازینو زدم بیرون و نشستم توی ماشین وقتی اون دوتام نشستم راننده رفت سمت عمارت
............

تارا: بعد از کلی حله حوله خوردن و دیوونه بازی از هاتسوکی خدافظی کردم و راه خونه رو در پیش گرفتم همونجوری که داشتم میرفتم از یه کوچه صدای خواهش. التماس یه مرد به گوشم رسید وایتسادمو گوش میدادم
کن: ل.. لط. فا.. منو. ن.. نکشین.. خ.. خواهش.. م.. میکنم
یکی: باید قبل اینکه بخوای توی حلقه اون همه کصافت کاری انجام بدی بهش فکر میکردی احمق
تارا: و یهو صدای شلیک گلولت بلند شد چون یهوی بود هین بلندی کشیدمو دستمو گذاشتم رو دهنم و به کوچه نگاه کردم.. دوتا ادم گنده با هیکل ورزشکاری بودن و چنتا ادم دیگه
یکی: لعنتی این کیه زودتر بگیرینش تا دردسر ساز نشده
تارا: با من بود.. تف توش.. سه نفر سمتم حمله کردن... توی شک بودم وقتی به خودم اومدم سه قدم باهام فاصله داشتن به اطرافم نگاه کردم از گوشه به میله اهنی برداشتم و گارد گرفتم از سه جهت محاصرم کرده بودن.. تف توش.. وقتی بهم حملهکردن با چرخش از زیر مشتش فرار کردم و ضربه ای به کمرش زدم و قبل اینکه لگد اون ادمی که سمت چپم بود به پهلوم برخورد کنه با میله محکم زدم به مچ پاش که اخ بلندی گفت... اونیدکه سمت راستم بودم با یه چاقو حمله کرد سمتم با پا زدم رو مچش و میله رو توی سرش زدم... همه شون یه گوشت افتاده بودن و از درد به خودشون میپیچیدن بدون معطلی شروع کردم به دویدن چن نفرشون دنبالم بودن پیچیدم داخل یه کوچه و از دیوار یه خونه بالا رفتم صداشون اومد که رفتن سمت راست بی صدا ولی با سرعت رفتم رو پشت بوم واز روی پشت بموا مسیر خونه مو در پیش گرفتم که دیدم از پایین دارن تعقیبم میکنن.. یه چیز یمحکم به پام خورد افتادم پایین ولی سریع بلند شدم و دوباره شروع کردم به دویدن... توی بم بست گیر کرده بودم صداشونم هر لحظه نزدیکتر میشد... بالکن یه خونه رو دیدم از دیوار رفتم بالا و پریدم توش دیدم رسیدن پاینی بالکن بی معطلی با سرعت خودمو رسوندم بت پشت بوم و از روی پشت بوما رفتم سمت خونم وقتی خونه مو دیدم سریع از پنجره رفتم داخل چراغ خوابی که روشن بودو خاموش کردم کنار پنجره جوری که دیده نشم وایتسادم و ار کوشه نگاه کردم وقتی گمم کردن خسته خودمو رو تخت انداختم و سریع خابم برد


خب خببب👀

جریانای اصلی از اینجا به بعد شروع میشه😏😉
دیدگاه ها (۰)

بخدا این همه تغییر عادی نیست مستر کیمممم👀🫦😂

# رز _ سیاه PART _ 5 تهیانگ: عصبی به اون احمقای که سیاه و کب...

# رز _ سیاهPART _ 3تهیانگ: با صدا زده شدن اسمم توسط یکی از ا...

# رز _ سیاه PART _ 2 تارا: با برخورد نور خورشید به چشام چشما...

#زیرسایه_مرگpart:1روی زمین خم شدم و آروم چاقویی که به خون آغ...

وقتی پریودی پارت 3: نیم ساعت بعد.....ویو دال....بایه بدبختی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط