{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 3

تهیانگ: با صدا زده شدن اسمم توسط یکی از افرادم چشامو باز کردم و نگاش کردم جیسون بود
جیسون: ارباب رسیدیم لطفا پیاده شین
تهیانگ: بدون حرفی بلند شدم و از جت پیاده شدم نشستم داخل ماشین و راننده رفت سمت عمارتم توی توکیو یه نخ سیگار بیرون کشیدم با فندک روشنش کردمو پوکی ازش گرفتم که جیسون مشغول گذارش شد
جیسون: امشب تو یه کازینو داخل یه محله توی مرکز شهر توکیو با کِن قرار ملاقات دارین... نقشه تونو اجرا کنیم قربان؟
تهیانگ: پوزخندی زدم.... معلومه اون خائن عوضی نزدیک بود همه زندگی مو به باد بده و باندمو از هم بپاشونه.. موادشم بدون اجازه وارد بازار کرده و همچنین داره برده میفروشه...بعد اینکه معامله انجام شد تعقیبش کنین و نیمه شب تو یه مکان تاریک و خالی از ادم کارشو تموم کنین و همه چیو از بین ببرین
جیسون: چشم قربان
تهیانگ: خوبه... بعد از گذشت پنجاه دقیقه به عمارت رسیدیم از ماشین پیاده شدم و به جیسون گفتم افراد و برای امشب اماده کنه واد عمارت شدم به خدمتکار گفتم برام قهوه اماده کنه ببره اتاقم تا بیام.. وارد اتاقم شدم اول از همه حوله مو برداشتم و وارد حموم شدم و بعد از گرفتم دوش اب گرم بیست دقیقه ای حوله مو دور کمرم بستم و رفتم بیرون شلوار گرمکن سفیدمو پوشیدم بعد خشک کردن موهام تیشرت ست شلوارمو پوشیدم قهوه مو برداشتم و نشستم پشت میزم و مشغول انجام کارام شدم..
.............

تارا: ساعتای هشت بود که شیفتم تموم شد رفتم توی رختکن لباسامو عوض کردم و رفتم یپش هاتسوکی
هاتسوکی: تارا جونمم
تارا: باز میخای چه گندی بزنی که لحنتو اینجوری کردی
هاتسوکی: ایششش.. بیا تا خونت پیاده بریم و کلی چیز میز بخوریم و خوش بگذرونیم
تارا: الهی خفه نشی تو که همیشه پدرمو در میاری
هاتسوکی: نه نگو دیگهه خوش میگذره
تارا: پوفففف باشه قبوله بریم
هاتسوکی: جیغی از خوشحالی کشیدمـ... بریممم
تارا: خندیدم و خاک تو سرت بکننی نثار هاتسوکی کردم..
...............
تهیانگ: شب که شد لباسامو با کت شلواری عوض کردم برای احتیاط اصلحه مو برداشتم و نشستم تو ون جیسون و جیک همراهم اومدن به دوتا از ادمامم گفتم وقتی کِن از کازینو خارج شد دنبالش برن و تو یه جای تاریک و خلوت کارشو تموم کنن وقتی رسیدیم پیاده شدم و با جیسون و جیک وارد کازینو شدیم پر بود از دخترا و پسرای که اومده بودن خوشبگذرونن وقتی کِن و دیدم رفتم سمتش...
...............................




اسلاید دوم شخصیت های رمان هستن ✨♥
دیدگاه ها (۲)

# رز _ سیاه PART _ 4 تهیانگ: نشستم رو به روی کِن که طبق معمو...

بخدا این همه تغییر عادی نیست مستر کیمممم👀🫦😂

# رز _ سیاه PART _ 2 تارا: با برخورد نور خورشید به چشام چشما...

اینم از پارت اول

پارت شانزدهم رسیدیم اونیکس:ماری نمیخوای توضیح بدی؟چه توضیحی ...

part11🦋ویو هارا«نمیدونم چرا داداشم اینطوری باهام رفتار می‌کن...

بیب من برمیگردمپارت : 93تو راه که داشتیم میرفتیم کلی بگو بخن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط