{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی پردردسر

زندگی پردردسر
پارت پانزدهم

این پارت رو میدم برای شما دو نفر خودتون می‌دونید کیان

دیگه واقعا داشتم می ترسیدم باکوگو خیلی عصبی بود با خودم گفتم اگه یک معجزه اتفاق نیفته من همین امروز میمیرم

که فرشته‌‌ی نجاتم نه چیز ... سنسه جون دوست داشتنیم از راه رسید و اومد سر کلاس و منو نجات داد

باکوگو: (زیر لب)عجب خر شانسی هم هست این نفله
باکوگو: شانس آوردی اون مردک اومد وگرنه من ...
ریوکی: برو بِتَمرگ سر جات بابا(ریوکی به شدت پررو تشریف دارد)
باکوگو: چی زر زدی نفله؟
ریوکی: برو بابا بچه تیغ تیغی
کامیناری: باکوگو می‌خوای برم مامانت رو بیارم؟😏(ببین خفه میشی یا میام...)
آیزاوا: نمی‌خواین بس کنین
ریوکی،دنکی: شرمنده
ایزوکو: کاچان تو هم به بگو عذرمی‌خوای
باکوگو: آخه دکوی نفله این چه ربطی به تو داره که میپری وسط هان
ایزوکو: خوب آخه ... من
آیزاوا: باکوگو بیا اینجا وایسا( اشاره به کنار تخته و گرفتن برگه‌ از ی امتحان سمت باکوگو ) اینجا وایسا و امتحانت رو بده
باکوگو: ملکزیشقگزرحهیذنفپمب (از عصبانیت)

باکوگو رفت برگه رو گرفت و اونجا وایساد و شروع کرد به حل کردن آیزاوا هم داشت درس می‌داد

باکوگو اونجا زیر لب: آخه باکا با این همه سروصدا مگه میشه نوشت

باکوگو جواب هارو نوشت و برگه رو داد

می‌خوام شرط بزارم ولی حسش نیست اینم دادم برای شما
@a.mikey.92
@989020_6954
دیدگاه ها (۱۷)

زندگی پردردسر پارت شانزدهم «پرش به زنگ آخر»ویو ریوکی حوصلم س...

زندگی پردردسر پارت هفدهم «ویو شوتو»آخ یعنی اگه نامه رو بخونه...

زندگی پر دردسرپارت چهاردهمویو ریوکیداشتیم باهم حرف می زدیم ک...

زندگی پردردسر پارت سیزدهمسنسه از کلاس رفت بیرون و گوشیش رو ج...

زندگی پردردسر پارت ۲۳مینا: این که دست خط ریوکی عه😂ایزوکو: مط...

زندگی پردردسر پارت ۲۲میتسوکی شروع کرد به بلند خوندن نوشته ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط