پارت دو نفر دو جا یک زخمMeeting again p
پارت ۷: دو نفر، دو جا، یک زخم---Meeting again p7
باران بند نیامده بود،
انگار آسمان هم تصمیم گرفته بود همان کاری را بکند که دلهایشان میکرد؛
بیوقفه بریزد و خالی شود.
ا/ت زیر سقف ایستگاه اتوبوس ایستاده بود،
ساک کنارش افتاده بود،
اما خودش انگار هنوز همانجا، جلوی در خانه، گیر کرده بود و نرفته بود.
+«نباید برمیگشتم توی اون خونه…»
صداش توی سرش میپیچید، پر از لرزش و پشیمانیای که هنوز اسمش را نمیدانست.
+«نباید دوستش میداشتم اینقدر عمیق…»
دستش را روی سینهاش گذاشت،
قلبش آنقدر محکم میزد که نفسش را میبرید،
انگار هر ضربه یادآوری میکرد که هنوز زنده است،
و زنده بودن یعنی درد.
+«یونگی…»
اسمش ناخواسته از لبش افتاد،
و همین کافی بود تا اشکها دوباره سرازیر شوند،
بیرحم، بیاجازه، بیتوقف.
او از رفتن نمیترسید،
از ماندن هم نه؛
ا/ت از این میترسید که هنوز دلش میخواست برگردد،
با وجود تمام دروغها، با وجود تمام ترسها.
در همان لحظه،
یونگی وسط خانه ایستاده بود،
خانهای که حالا بیش از حد ساکت بود،
آنقدر ساکت که صدای نفس کشیدنش هم آزاردهنده شده بود.
_ «من فقط میخواستم ازت محافظت کنم…»
صداش توی فضای خالی پخش شد و به دیوارها خورد،
اما هیچکس نبود جوابش را بدهد.
_ «نمیخواستم تو رو وارد این کثافت بکشم…»
روی مبل نشست،
سرش را بین دستهایش گرفت،
و برای اولین بار فهمید که قوی بودن همیشه به معنی درست بودن نیست.
_ «گفتی دروغ نگیم…»
لبخند تلخی زد، پر از خودسرزنشی.
_ «و من اولین کسی بودم که شکستمش.»
چشمهاش را بست،
و تصویر ا/ت جلوی چشمش آمد؛
چشمهای خیس، دستهای لرزان،
و آن جملهای که بدترین ضربه را زده بود.
+«الان دیگه دیره.»
یونگی نفسش را با صدا بیرون داد،
انگار چیزی توی سینهاش فرو ریخته باشد.
_ «من حاضرم همهچی رو از دست بدم… فقط تو رو نه…»
اما خانه جوابی نداشت.
خانه فقط بوی ا/ت را نگه داشته بود،
و این بدترین شکنجه بود.
چند خیابان آنطرفتر،
ا/ت روی تخت یک اتاق غریبه نشسته بود،
دیوارها سرد بودند،
و نور زرد چراغ، تنهاییاش را پررنگتر میکرد.
+«اگه میموندم، هر روز میترسیدم…»
دستش را روی صورتش کشید، خسته، شکسته.
+«و اگه رفتم، هر روز دلم براش تنگ میشه…»
اشک روی بالش چکید،
بیصدا،
اما سنگین.
+«چرا نگفتی یونگی…»
صدایش پر از بغض بود.
+«اگه خودت میگفتی، شاید هنوز کنار هم بودیم… شاید هنوز ما بودیم…»
در همان شب،
یونگی دوباره زیر باران ایستاده بود،
همانجایی که تهیونگ را رها کرده بود،
اما حالا دیگر خشم نداشت؛
فقط خالی بود.
_ «من همهچی رو باختم…»
نگاهش به خیابان خیس دوخته شده بود.
_ «و هنوز عاشقشم…»
باران روی صورتش میریخت،
اما هیچکس نمیدانست کدام قطرهها از آسماناند
و کدام از چشمهای مردی که یاد گرفته بود هک کند،
اما بلد نبود حقیقت را به کسی که دوستش داشت بگوید.
و آن شب،
دو نفر،
در دو جای متفاوت،
با یک درد مشترک خوابیدند؛
عشقی که هنوز زنده بود
اما دیگر
جایی برای نفس کشیدن نداشت.
---
🌑پایان پارت ۷
منتظر باش!
حمایت عشقای من حمایتتتتت🙏😭
باران بند نیامده بود،
انگار آسمان هم تصمیم گرفته بود همان کاری را بکند که دلهایشان میکرد؛
بیوقفه بریزد و خالی شود.
ا/ت زیر سقف ایستگاه اتوبوس ایستاده بود،
ساک کنارش افتاده بود،
اما خودش انگار هنوز همانجا، جلوی در خانه، گیر کرده بود و نرفته بود.
+«نباید برمیگشتم توی اون خونه…»
صداش توی سرش میپیچید، پر از لرزش و پشیمانیای که هنوز اسمش را نمیدانست.
+«نباید دوستش میداشتم اینقدر عمیق…»
دستش را روی سینهاش گذاشت،
قلبش آنقدر محکم میزد که نفسش را میبرید،
انگار هر ضربه یادآوری میکرد که هنوز زنده است،
و زنده بودن یعنی درد.
+«یونگی…»
اسمش ناخواسته از لبش افتاد،
و همین کافی بود تا اشکها دوباره سرازیر شوند،
بیرحم، بیاجازه، بیتوقف.
او از رفتن نمیترسید،
از ماندن هم نه؛
ا/ت از این میترسید که هنوز دلش میخواست برگردد،
با وجود تمام دروغها، با وجود تمام ترسها.
در همان لحظه،
یونگی وسط خانه ایستاده بود،
خانهای که حالا بیش از حد ساکت بود،
آنقدر ساکت که صدای نفس کشیدنش هم آزاردهنده شده بود.
_ «من فقط میخواستم ازت محافظت کنم…»
صداش توی فضای خالی پخش شد و به دیوارها خورد،
اما هیچکس نبود جوابش را بدهد.
_ «نمیخواستم تو رو وارد این کثافت بکشم…»
روی مبل نشست،
سرش را بین دستهایش گرفت،
و برای اولین بار فهمید که قوی بودن همیشه به معنی درست بودن نیست.
_ «گفتی دروغ نگیم…»
لبخند تلخی زد، پر از خودسرزنشی.
_ «و من اولین کسی بودم که شکستمش.»
چشمهاش را بست،
و تصویر ا/ت جلوی چشمش آمد؛
چشمهای خیس، دستهای لرزان،
و آن جملهای که بدترین ضربه را زده بود.
+«الان دیگه دیره.»
یونگی نفسش را با صدا بیرون داد،
انگار چیزی توی سینهاش فرو ریخته باشد.
_ «من حاضرم همهچی رو از دست بدم… فقط تو رو نه…»
اما خانه جوابی نداشت.
خانه فقط بوی ا/ت را نگه داشته بود،
و این بدترین شکنجه بود.
چند خیابان آنطرفتر،
ا/ت روی تخت یک اتاق غریبه نشسته بود،
دیوارها سرد بودند،
و نور زرد چراغ، تنهاییاش را پررنگتر میکرد.
+«اگه میموندم، هر روز میترسیدم…»
دستش را روی صورتش کشید، خسته، شکسته.
+«و اگه رفتم، هر روز دلم براش تنگ میشه…»
اشک روی بالش چکید،
بیصدا،
اما سنگین.
+«چرا نگفتی یونگی…»
صدایش پر از بغض بود.
+«اگه خودت میگفتی، شاید هنوز کنار هم بودیم… شاید هنوز ما بودیم…»
در همان شب،
یونگی دوباره زیر باران ایستاده بود،
همانجایی که تهیونگ را رها کرده بود،
اما حالا دیگر خشم نداشت؛
فقط خالی بود.
_ «من همهچی رو باختم…»
نگاهش به خیابان خیس دوخته شده بود.
_ «و هنوز عاشقشم…»
باران روی صورتش میریخت،
اما هیچکس نمیدانست کدام قطرهها از آسماناند
و کدام از چشمهای مردی که یاد گرفته بود هک کند،
اما بلد نبود حقیقت را به کسی که دوستش داشت بگوید.
و آن شب،
دو نفر،
در دو جای متفاوت،
با یک درد مشترک خوابیدند؛
عشقی که هنوز زنده بود
اما دیگر
جایی برای نفس کشیدن نداشت.
---
🌑پایان پارت ۷
منتظر باش!
حمایت عشقای من حمایتتتتت🙏😭
- ۶۰
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط