عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۴۶
بابا با خنده گفت:
— باشه… مبارک باشه کفترای عاشق! حالا بریم بشینیم شام بخوریم!
همه زدن زیر خنده و با هیجان رفتیم سر میز. سفره پر از غذاهای رنگارنگ بود و فضای سالن پر از شوخی و خنده. کوک دستم رو گرفت و با لبخند گفت:
— بیب… آمادهای برای اولین شام رسمیمون بعد خواستگاری؟
با خجالت گفتم
_ آره...
همه مشغول خوردن شدن. تهیونگ و هانا ، با خنده و شوخی غذا میخوردن. جیمین و بینا هم با کلکل خودشون فضا رو شادتر میکردن.
بعد شام، مامانم همه رو جمع کرد و گفت:
— خب بچهها، بابای ات میخواد حرف بزنه.
بابا صاف نشست و جدی گفت:
— خب خب… کوک پسرم، تو کارت رو عالی انجام دادی. حالا باید تاریخ ازدواج رو مشخص کنیم.
همون لحظه داشتم آب میخوردم که بد جوری پرید تو گلوم، سرفهم گرفت. کوک سریع دستش رو گذاشت پشت کمرم و با نگرانی گفت:
— ات… عشقم! خوبی؟
بابا لبخند زد و گفت:
— ات دخترم خوبی؟
منم همینجوری هول کردم و گفتم:
— آره.. آره خوبم فقط از اینکه یه دفه گفتیت هول شدم.
همه ترکیدن از خنده. منم سرخ شدم و کوک فقط نگاهم کرد و آروم گفت:
— نگران نباش… همه چیز خوبه، عشقم.
بعد مامان گفت:
— ات… مگه میخوام تورشیت رو بندازم؟ کوک بنده خدا تا کی صبر کنه برا تو؟
کوک سریع گفت
_خاله من تا آخر عمرم صبر میکنم براش.
تهیونگ هم با خنده پرید وسط:
— آره دیگه، خواهر کوچولو… وقتشه بری سر خونه زندگیت!
اخم کردم و گفتم:
— ته! دهنتو ببند تا نیومدم یه دونه بزنم تو دهنت!
صدای خنده همه بلند شد. تهیونگ دستاشو بالا گرفت و گفت:
— اوه اوه… خانم خانما میخواد ازدواج کنه، بعد میخواد خان داداششو بزنه!
منم دویدن سمتش، که دوید و با یه ضربه انداختمش زمین و نشستم رو شکمش. یه طوری کردم که نتونه تکون بخوره، با لحن پیروزمندانه گفتم:
— دیدی داداشی؟ بزرگتر از منی ولی زورم به تو گنده میرسه! حالا ساکت میشی یا نه؟
تهیونگ دستاشو تکون داد:
— باشه باشه! غلط کردم!
هانا که نگران نگاه میکرد، گفت:
— نکن ات… بچمو له کردی!
من با تعجب برگشتم طرفش:
— بچمو؟
هانا خندید:
— آره دیگه… !
_ عزیزم یکم چشاتو باز کن مامان باباش اونجان.
هانا با خجالت سرشو گرفت پایین.
جمبن از اونور با خنده گفت
_ات ولش کن ابجیمو.
همه از خنده ریسه رفتن. کوک اومد، دستمو گرفت و منو کشید سمت خودش. آروم تو گوشم گفت:
_بیب، آروم باش… مگه میخوام چیکارت کنم بعد ازدواج ؟
من زدم به بازوش و گفتم:
_خوبه میدونی و بازم میپرسی.
_ خب آره شاید هفت روز هفته به فا
جلو دهنشو گرفتم
_اگر میخوای همینجا چالت کنم ادامه بده.
دستمو از رو دهنش بر داشت
_باش تسلیم ولی من که کارم رو میکنم.
چپ چپ نگاش کردم که موهامو بوسید این مرد آخر منو دیوونه میکنه.
بابام با خنده دستاشو به هم زد و گفت:
— خب خب… دیگه دعوا بسه. بیاین، تاریخها رو بگیم.
همه ساکت شدن. بابا با لبخند گفت:
— ازدواج تهیونگ و هانا یک هفته دیگهست… و کوک و ات هم، یک ماه دیگه.
همه شروع کردن به شادی و دست زدن. کوک گفت:
— یک ماه صبر؟ اما فقط به شرطی که هر روز پیشم باشی.
خندیدم.
کوک بوسهای روی موهام زد و تو گوشم زمزمه کرد:
—قول میدم… بیب، هر لحظه کنارتم.
_کوک مرسی که هستی.
پارت ۴۶
بابا با خنده گفت:
— باشه… مبارک باشه کفترای عاشق! حالا بریم بشینیم شام بخوریم!
همه زدن زیر خنده و با هیجان رفتیم سر میز. سفره پر از غذاهای رنگارنگ بود و فضای سالن پر از شوخی و خنده. کوک دستم رو گرفت و با لبخند گفت:
— بیب… آمادهای برای اولین شام رسمیمون بعد خواستگاری؟
با خجالت گفتم
_ آره...
همه مشغول خوردن شدن. تهیونگ و هانا ، با خنده و شوخی غذا میخوردن. جیمین و بینا هم با کلکل خودشون فضا رو شادتر میکردن.
بعد شام، مامانم همه رو جمع کرد و گفت:
— خب بچهها، بابای ات میخواد حرف بزنه.
بابا صاف نشست و جدی گفت:
— خب خب… کوک پسرم، تو کارت رو عالی انجام دادی. حالا باید تاریخ ازدواج رو مشخص کنیم.
همون لحظه داشتم آب میخوردم که بد جوری پرید تو گلوم، سرفهم گرفت. کوک سریع دستش رو گذاشت پشت کمرم و با نگرانی گفت:
— ات… عشقم! خوبی؟
بابا لبخند زد و گفت:
— ات دخترم خوبی؟
منم همینجوری هول کردم و گفتم:
— آره.. آره خوبم فقط از اینکه یه دفه گفتیت هول شدم.
همه ترکیدن از خنده. منم سرخ شدم و کوک فقط نگاهم کرد و آروم گفت:
— نگران نباش… همه چیز خوبه، عشقم.
بعد مامان گفت:
— ات… مگه میخوام تورشیت رو بندازم؟ کوک بنده خدا تا کی صبر کنه برا تو؟
کوک سریع گفت
_خاله من تا آخر عمرم صبر میکنم براش.
تهیونگ هم با خنده پرید وسط:
— آره دیگه، خواهر کوچولو… وقتشه بری سر خونه زندگیت!
اخم کردم و گفتم:
— ته! دهنتو ببند تا نیومدم یه دونه بزنم تو دهنت!
صدای خنده همه بلند شد. تهیونگ دستاشو بالا گرفت و گفت:
— اوه اوه… خانم خانما میخواد ازدواج کنه، بعد میخواد خان داداششو بزنه!
منم دویدن سمتش، که دوید و با یه ضربه انداختمش زمین و نشستم رو شکمش. یه طوری کردم که نتونه تکون بخوره، با لحن پیروزمندانه گفتم:
— دیدی داداشی؟ بزرگتر از منی ولی زورم به تو گنده میرسه! حالا ساکت میشی یا نه؟
تهیونگ دستاشو تکون داد:
— باشه باشه! غلط کردم!
هانا که نگران نگاه میکرد، گفت:
— نکن ات… بچمو له کردی!
من با تعجب برگشتم طرفش:
— بچمو؟
هانا خندید:
— آره دیگه… !
_ عزیزم یکم چشاتو باز کن مامان باباش اونجان.
هانا با خجالت سرشو گرفت پایین.
جمبن از اونور با خنده گفت
_ات ولش کن ابجیمو.
همه از خنده ریسه رفتن. کوک اومد، دستمو گرفت و منو کشید سمت خودش. آروم تو گوشم گفت:
_بیب، آروم باش… مگه میخوام چیکارت کنم بعد ازدواج ؟
من زدم به بازوش و گفتم:
_خوبه میدونی و بازم میپرسی.
_ خب آره شاید هفت روز هفته به فا
جلو دهنشو گرفتم
_اگر میخوای همینجا چالت کنم ادامه بده.
دستمو از رو دهنش بر داشت
_باش تسلیم ولی من که کارم رو میکنم.
چپ چپ نگاش کردم که موهامو بوسید این مرد آخر منو دیوونه میکنه.
بابام با خنده دستاشو به هم زد و گفت:
— خب خب… دیگه دعوا بسه. بیاین، تاریخها رو بگیم.
همه ساکت شدن. بابا با لبخند گفت:
— ازدواج تهیونگ و هانا یک هفته دیگهست… و کوک و ات هم، یک ماه دیگه.
همه شروع کردن به شادی و دست زدن. کوک گفت:
— یک ماه صبر؟ اما فقط به شرطی که هر روز پیشم باشی.
خندیدم.
کوک بوسهای روی موهام زد و تو گوشم زمزمه کرد:
—قول میدم… بیب، هر لحظه کنارتم.
_کوک مرسی که هستی.
- ۲.۴k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط