عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۴۴

بعد از شام، صدای خنده و هیاهو هنوز توی سالن پیچیده بود. همه غرق صحبت بودن؛ جیمین وسط جمع جوک می‌گفت، یونا با جون‌هو آروم صحبت می‌کرد، مامان و بابا با هانا گرم گرفته بودن. اما تهیونگ… اون با هیچ‌کس درست حرف نمی‌زد. فقط مدام با دستمال بازی می‌کرد و هر چند دقیقه یه بار نگاهشو می‌دزدید سمت هانا.

لبخند زدم. از همون حالتش می‌فهمیدم که امشب قراره اتفاق بزرگی بیفته. کوک کنارم نشسته بود، دستاشو توی هم قفل کرده بود و حتی وقتی جیمین چیزی گفت که همه زدن زیر خنده، فقط یه لبخند کمرنگ زد.

آروم بهش خم شدم.
— کوک… هنوز نگران چیزی هستی؟

اون نگاهم کرد، چشم‌هاش پر از چیزی بود که نمی‌فهمیدم.
— بیب… بذار امشب فقط خوشحال باشی. همه‌چی رو بعداً می‌گم.

خواستم چیزی بگم که تهیونگ ناگهان با صدای بلند گفت:
— خب… می‌تونم توجه همه رو جلب کنم؟

همه ساکت شدن. حتی جیمین هم دهانشو بست. تهیونگ از جاش بلند شد. توی نگاهش می‌شد اضطراب و هیجان رو هم‌زمان خوند. دست توی جیبش کرد و یه جعبه‌ی کوچیک مخملی بیرون آورد.

صدای «واااای» از همه‌جا بلند شد. من با ذوق دستمو جلوی دهنم گرفتم.

تهیونگ رفت جلوی هانا. نفس عمیق کشید، روی یک زانو نشست.
— هانا… از روزی که دیدمت، زندگیم رنگ دیگه‌ای گرفت. تو آروم‌ترین بخش طوفان منی. می‌دونم همیشه کنارم بودی، حتی وقتی خودمم بلد نبودم خودمو دوست داشته باشم. حالا می‌خوام تا آخر عمر کنارم باشی.
(جعبه رو باز کرد، حلقه‌ی درخشان برق زد.)
— با من ازدواج می‌کنی؟

هانا دستاشو گذاشت جلوی صورتش، اشک توی چشم‌هاش حلقه زد. صدای لرزونش barely شنیده شد:
— آره… بله!

همه با ذوق جیغ کشیدن و دست زدن. جیمین بلند بلند داد زد:
— بالاخره! فکر کردم تا هفتاد سالگی نامزد می‌مونین!

خنده‌ی جمعیت سالن رو پر کرد. من اشکام بی‌اختیار سرازیر شد. رفتم بغل تهیونگ و هانا.
— داداشی… تبریک می‌گم! (بوسیدمش) خیلی خوشحالم.

— مرسی جوجه. تو همیشه شانس من بودی.

وقتی بقیه دورشون جمع شده بودن و تبریک می‌گفتن، برگشتم سمت کوک. اون ساکت بود، فقط نگاهش پر از فکر. نشستم کنارش.
— چرا هیچی نمی‌گی؟

لبخند زد، اون‌جوری که ته دلمو می‌لرزوند.
— دارم به آینده فکر می‌کنم.

— آینده؟ (ابروهام بالا پرید.)

— آره. به اینکه شاید یه روز منم جلوی همه زانو بزنم… و اون یه نفر… فقط تو باشی.

قلبم به شدت تپید. خواستم جواب بدم که دستشو گذاشت رو دستم.
— بیب، نه الان. نمی‌خوام امشب چیزی بگم که شادی تهیونگ رو کمرنگ کنه. فقط می‌خوام بدونی تو همه‌ی چیزی هستی که من می‌خوام.

اشکم دوباره سرازیر شد. با لبخند زمزمه کردم:
— کوک… تو هیچ‌وقت شادی کسی رو خراب نمی‌کنی. چون خودت شادی منی.

لبخند زد، آروم پیشونیمو بوسید.
— قول میدم، وقتی زمانش برسه، همه‌چی رو می‌فهمی.

صدای جیغ دوباره بلند شد. تهیونگ حلقه رو دست هانا کرده بود و بغلش گرفته بود. همه می‌رقصیدن و دست می‌زدن. من و کوک کناری ایستاده بودیم، دست توی دست، توی سکوتی پر از حرف‌های نگفته.

برای همه، اون شب فقط شبِ نامزدی تهیونگ بود.
ولی برای من… شبی بود که فهمیدم کوکم چیزی رو توی دلش پنهون کرده. چیزی که می‌تونست مسیر زندگیمونو برای همیشه عوض کنه.
دیدگاه ها (۳)

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۵چند روز از خاستگاری گذشته بود و هنوز...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۶بابا با خنده گفت:— باشه… مبارک باشه ...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۳از صبح دلشوره عجیبی داشتم. کوک چند ب...

:༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۱از اتاق که بیرون اومدیم، هنوز گرمای...

black flower(p,318)

پارت ۱۰۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط