عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۴۵

چند روز از خاستگاری گذشته بود و هنوز دلشوره‌ی کوک مثل سایه‌ای کنارم بود. پیام‌های کوتاه و لبخندهای مخفیانه‌اش باعث شده بود فکر کنم یه چیز مهم در راهه.

عصر اون روز، گوشی‌م زنگ خورد. شماره ناشناسی بود. مکث کردم، قلبم تند زد و بعد جواب دادم:
— سلام… بفرمایید؟

— امشب بیا به این عمارت بیا… اگه نیای، دوست پسرت جونگ کوک تو خطر می افته.

قلبم شروع کرد به تندتر زدن. از یک طرف اضطراب، از طرف دیگه کنجکاوی، ذهنم رو پر کرده بود. از کوک خبری نگرفتم، چون شماره ناشناس بود. زهنم پر شد از فکرهای مختلف. «خطر؟ چه خطر؟» اما وقتی

شب که شد، با دلهره به سمت عمارت حرکت کردم. وقتی رسیدم، نورهای گرم و مسیرهای چراغ‌دار عمارت نفسم را گرفت. در باز شد و تهیونگ با لبخند خوشامد گفت:
— خوش اومدی، ات!
_اینجا چه خبره کوک کو
_نمی دونم والا
(خنده و میره سریع میش هانا)
_دارم میترسم کوک کجاس

لحظه‌ای بعد، کوک جلو آمد. لباس رسمی پوشیده بود، لبخند از ته دل و چشمان برق‌زده‌اش مرا به خودش خیره کرد. دستم را گرفت و گفت:
— آماده‌ای بیب؟

— برای چی؟ — صدام لرزید.

چشم‌هایش برق انداخت، نفس عمیقی کشید و زانو زد. جعبه‌ای کوچک را باز کرد و قلبم از تپش منفجر شد:
— ات… از وقتی که وارد زندگیم شدی، هر لحظه‌م پر از خوشبختی بوده. می‌خوام همیشه همین‌طور باشه… با تو. بیب، می‌خوای همسرم بشی؟

همه سالن در سکوت فرو رفت. لب‌هایم از تعجب و هیجان لرزید و اشک‌ها روی گونه‌هایم حلقه زد.

کوک لب‌هاش لرزید اما ادامه داد:
— قول می‌دم تا آخرش کنارت باشم، از هر چیزی که بخواد ما رو جدا کنه محافظت کنم. پس با من ازدواج میکنی؟

دستش را گرفتم، نفس عمیقی کشیدم و با قلبی پر از عشق گفتم:
— کوک… بله!
دستمو بردم جلو که حلقه رو دستم کرد.
همه شروع به دست زدن و تشویق کردند، اما برای من، فقط صدای تپش قلب ما بود که در سراسر عمارت می‌پیچید.

کوک بعد از اینکه پاشد، بدون مکث جلو آمد و لب‌هایش را روی لب‌هایم گذاشت. قلبم از هیجان منفجر می‌شد و دنیا برای لحظه‌ای متوقف شد.

مامان و بابا از گوشه سالن شروع به خندیدن کردند. بابا با لبخند پراز محبت گفت:
— خوب شد آخرش این اتفاق افتاد!

مامان هم دستی روی لبش گذاشت و خنده‌اش را کنترل می‌کرد.

تهیونگ که با دست روی میز تکیه داده بود، با لحن طنز گفت:
— اهای! انگار نه انگار خان داداشش اینجاس!

هانا هم که کنار تهیونگ ایستاده بود، با خنده گفت:
— عه ولشون کن، چیکارشون داری؟

بینا هم داشت به جیمین میگفت یاد بگیر از داداشم.
جیمین هم می‌خندید.
اما من و کوک در دنیای خودمان بودیم. لب‌هایش هنوز روی لب‌هایم بود و قلبم از شیرینی و هیجان بی‌اختیار می‌تپید. حتی وقتی لبخند کوچکی به او زدم، انگار انرژی کل عمارت را پر کرد.

کوک بعد از بوسه، سرم را به آرامی گرفت و گفت
_بیب… عاشقتم.

لبخند زدم و دستش را فشردم:
— کوک… منم عاشقت‌م. همیشه…

کوک لب‌هایش را نزدیک گوشم آورد و با لحن آرام و پر از عشق گفت:
— قول می‌دم هر روز پیشتر از دوروز دوست داشته باشم.

صدای خنده و تشویق اطرافیان ادامه داشت، اما من و کوک فقط به هم نگاه می‌کردیم، دست در دست، قلب‌هایمان با هم هم‌آهنگ.
دیدگاه ها (۱)

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۶بابا با خنده گفت:— باشه… مبارک باشه ...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۷بعد از اینکه همه صحبتاش ن رو کردنکم‌...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۴بعد از شام، صدای خنده و هیاهو هنوز ت...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۳از صبح دلشوره عجیبی داشتم. کوک چند ب...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟐کوک صورت ات رو بین دستاش گرف...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟗همون لحظه گوشی ات روی میز لر...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟑ات هنوز تو فکر خواب بود که ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط