عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۴۸
کوک با تمام سرعتش میدوه به سمت بیمارستان و دنبال دکتر میگرده. با داد میگه:
— این خرابشده دکتر نداره؟!
یه پرستار سریع میاد جلو:
— آقا لطفاً آرومتر، اینجا بیمارستانه…
کوک عربده میزنه:
— ببین هرزه! اگه بلایی سر زنم بیاد، اول تورو میکشم و بعد این خرابشده رو روی سرتون خراب میکنم!
پرستار، با اینکه ریده تو خودش، سریع میره و با یه پرستار دیگه یه تخت میارن و دکتر رو صدا میکنن. کوک ات رو میذاره روی تخت.
بعد دکتر میاد… که اتفاقاً رفیق کوک هست، نامجون.
کوک سریع میره سمتش و با بغض میگه:
— نامجون! لطفاً زنمو نجات بده…
نامجون بغلش میکنه:
— نگران نباش بابا، خوب میشه. خیر سرت جئون جونگکوک هستی!
بعد میره سراغ ات و معاینه میکنه و به کوک میگه:
— برو بیرون از اتاق.
کوک با هزار نگرانی میره بیرون. میشینه رو صندلی، سرشو بین دستاش میگیره و با گریه زمزمه میکنه:
— ات… اگه چیزیت بشه… قسم میخورم اگه تنهام بذاری، خودمو میکشم…
تو فکر این بود که به ته و جیمین خبر بده که نامجون صداش میکنه. کوک مثل جت میره داخل اتاق.
نامی میگه:
— بشین، کار دارم.
کوک میشینه کنار تخت ات. نامی نگاهش میکنه و میگه:
— زنم، آره؟
کوک یه پوزخند میزنه. نامی ادامه میده:
—جئون جونگکوک بزرگ زن گرفته و رفیقشو عروسی دعوت نکرده؟!
کوک جواب میده:
— هنوز که نه، ولی به زودی. امروز ازش خواستگاری کردم و چند روز دیگه هم عروسیمونه.
بعد با بغض ادامه میده:
— هنوز زنم نشده، ولی من نتونستم درست ازش محافظت کنم…
نامی آروم میگه:
— نترس بابا، چیزی نیست. زخمشو پانسمان کردم، یه هفته دیگه جاش میره. حدود نیم یا یه ساعت دیگه هم بهوش میاد.
کوک یه نفس عمیق میکشه:
— ممنونم نامی…
نامی میخنده:
— اوو! آقای جئون تشکر هم بلد بوده؟ ما نمیدونستیم!
کوک با عصبانیت نگاهش میکنه. نامی میخنده و میخواد بره بیرون که دستشو میذاره روی شونهی کوک:
— خیلی ازش محافظت کن. تو جونگکوکی… دشمن زیاد داری.
نامی میره. کوک میاد سمت ات، میشینه کنارش. دستشو میکشه روی سرش و زمزمه میکنه:
— عشق من متاسفم … ازت درست محافظت نکردم باعث شدم تو آسیب ببینی:
ات یواشیواش پلک زد. نور سفید اتاق توی چشمش افتاد. نفسای بریدهی کوک رو حس کرد که بالای سرش نشسته. صدای لرزونش پر از بغض بود:
— ات… بیب… بیدار شدی؟
چشمامو نیمه باز کردم. اولش همهچی تار بود، ولی کمکم صورت خیس از اشک کوک رو دیدم. دستشو محکم گرفته بودم. صدام ضعیف بود:
— کوک… چرا داری گریه میکنی؟
کوک دستمو بوسید و بغضش ترکید:
— چون نزدیک بود از دستت بدم… اگه یه دقیقه دیر میرسیدم، الان نبودنتو باید تحمل میکردم.
اشکام جمع شد، با صدای لرزون گفتم:
— مگه نگفتی همیشه پیشمی؟ پس چرا باید برم؟
لبخند تلخی زد، پیشونیشو گذاشت رو دستم:
— قول میدم دیگه نذارم کسی حتی دست بهت بزنه… دیگه نمیذارم حتی یه خط روش بیفته.
با دستم صورتشو لمس کردم:
— کوک… تقصیر تو نبود. نگو خودتو مقصر میدونی…
سرشو تکون داد:
— ولی من باید کنارت میبودم. قول داده بودم ازت محافظت کنم.
اشک از گوشه چشمم ریخت. لبخند زدم:
— همین که الان کنارمی، برام کافیه…
کوک بوسهای طولانی روی دستم گذاشت، آروم زمزمه کرد:
— بیب… قسم میخورم از این به بعد حتی یه ثانیه هم تنها نمیذارمت.
کوک و ات میرن خونه و مثل بچه هایی که خسته هستن میخوابن.
پارت ۴۸
کوک با تمام سرعتش میدوه به سمت بیمارستان و دنبال دکتر میگرده. با داد میگه:
— این خرابشده دکتر نداره؟!
یه پرستار سریع میاد جلو:
— آقا لطفاً آرومتر، اینجا بیمارستانه…
کوک عربده میزنه:
— ببین هرزه! اگه بلایی سر زنم بیاد، اول تورو میکشم و بعد این خرابشده رو روی سرتون خراب میکنم!
پرستار، با اینکه ریده تو خودش، سریع میره و با یه پرستار دیگه یه تخت میارن و دکتر رو صدا میکنن. کوک ات رو میذاره روی تخت.
بعد دکتر میاد… که اتفاقاً رفیق کوک هست، نامجون.
کوک سریع میره سمتش و با بغض میگه:
— نامجون! لطفاً زنمو نجات بده…
نامجون بغلش میکنه:
— نگران نباش بابا، خوب میشه. خیر سرت جئون جونگکوک هستی!
بعد میره سراغ ات و معاینه میکنه و به کوک میگه:
— برو بیرون از اتاق.
کوک با هزار نگرانی میره بیرون. میشینه رو صندلی، سرشو بین دستاش میگیره و با گریه زمزمه میکنه:
— ات… اگه چیزیت بشه… قسم میخورم اگه تنهام بذاری، خودمو میکشم…
تو فکر این بود که به ته و جیمین خبر بده که نامجون صداش میکنه. کوک مثل جت میره داخل اتاق.
نامی میگه:
— بشین، کار دارم.
کوک میشینه کنار تخت ات. نامی نگاهش میکنه و میگه:
— زنم، آره؟
کوک یه پوزخند میزنه. نامی ادامه میده:
—جئون جونگکوک بزرگ زن گرفته و رفیقشو عروسی دعوت نکرده؟!
کوک جواب میده:
— هنوز که نه، ولی به زودی. امروز ازش خواستگاری کردم و چند روز دیگه هم عروسیمونه.
بعد با بغض ادامه میده:
— هنوز زنم نشده، ولی من نتونستم درست ازش محافظت کنم…
نامی آروم میگه:
— نترس بابا، چیزی نیست. زخمشو پانسمان کردم، یه هفته دیگه جاش میره. حدود نیم یا یه ساعت دیگه هم بهوش میاد.
کوک یه نفس عمیق میکشه:
— ممنونم نامی…
نامی میخنده:
— اوو! آقای جئون تشکر هم بلد بوده؟ ما نمیدونستیم!
کوک با عصبانیت نگاهش میکنه. نامی میخنده و میخواد بره بیرون که دستشو میذاره روی شونهی کوک:
— خیلی ازش محافظت کن. تو جونگکوکی… دشمن زیاد داری.
نامی میره. کوک میاد سمت ات، میشینه کنارش. دستشو میکشه روی سرش و زمزمه میکنه:
— عشق من متاسفم … ازت درست محافظت نکردم باعث شدم تو آسیب ببینی:
ات یواشیواش پلک زد. نور سفید اتاق توی چشمش افتاد. نفسای بریدهی کوک رو حس کرد که بالای سرش نشسته. صدای لرزونش پر از بغض بود:
— ات… بیب… بیدار شدی؟
چشمامو نیمه باز کردم. اولش همهچی تار بود، ولی کمکم صورت خیس از اشک کوک رو دیدم. دستشو محکم گرفته بودم. صدام ضعیف بود:
— کوک… چرا داری گریه میکنی؟
کوک دستمو بوسید و بغضش ترکید:
— چون نزدیک بود از دستت بدم… اگه یه دقیقه دیر میرسیدم، الان نبودنتو باید تحمل میکردم.
اشکام جمع شد، با صدای لرزون گفتم:
— مگه نگفتی همیشه پیشمی؟ پس چرا باید برم؟
لبخند تلخی زد، پیشونیشو گذاشت رو دستم:
— قول میدم دیگه نذارم کسی حتی دست بهت بزنه… دیگه نمیذارم حتی یه خط روش بیفته.
با دستم صورتشو لمس کردم:
— کوک… تقصیر تو نبود. نگو خودتو مقصر میدونی…
سرشو تکون داد:
— ولی من باید کنارت میبودم. قول داده بودم ازت محافظت کنم.
اشک از گوشه چشمم ریخت. لبخند زدم:
— همین که الان کنارمی، برام کافیه…
کوک بوسهای طولانی روی دستم گذاشت، آروم زمزمه کرد:
— بیب… قسم میخورم از این به بعد حتی یه ثانیه هم تنها نمیذارمت.
کوک و ات میرن خونه و مثل بچه هایی که خسته هستن میخوابن.
- ۲.۲k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط