{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو و همسر اجباريت به يك مهمونى دعوت بوديد.

تو و همسر اجباريت به يك مهمونى دعوت بوديد.
بعد از آماده شدنت،از خونه بيرون رفتى چون همسرت دم در منتظرت بود.
علارغمِ تصورت،زمانى كه مرد تورو ديد لبخندى زد و گفت:
"لباسِ زيباييه!"
ابرويى بالا انداختى و تك خنده اى كردى:
"يه جورايى فكر ميكردم شايد از اينكه تقريبا يه لباسِ باز انتخاب كردم و تو مهمونى مردهاىِ ديگه اى هم حضور دارن، خوشت نياد!"
همسرت سرى تكون داد و با جديت لب زد:
"هرچى كه دلت ميخواد ميتونى بپوشى.اگه از نگاه مردهاىِ ديگه بهت خوشم نياد، ميتونم هركدومشون رو كه بخوام بكشم، لارا!"
صورتت كمى جمع شد و ناخودآگاه خندت گرفت.
ازدواجِ شما صرفا بخاطر قرارى بود كه پدربزرگ هاتون باهم گذاشته بودن.
پدر بزرگ تهیونگ و پدر بزرگ تو دوستهاى نزديك هم بودن و همين باعث شد تا بخوان تو و اون باهم ازدواج كنيد.
دیدگاه ها (۳)

يك ازدواج سنتى و مسخره! البته كه مردِ مقابلت مردِ بدى نبود!ك...

مردِ بزرگتر بينِ نفس هاش خنديد و سرى تكون داد:"لازم باشه، دن...

مردِ ٣۲ ساله مقابلت، طورى نگاهت ميكرد كه انگار تو ارزشمند تر...

چشمهات رو ريز كردى.دراصل حدس زدنِ قد ينفر اونهم انقدر دقيق ن...

ددی فاکرم

the king of my heart 💜پارت۱۱یونگی.ات برو لباستو عوض کن پدربز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط