تک پارتی از لیوای!!!
تک پارتی از لیوای!!!
(عکسه گاده!!!!🤭🤭🤭)
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
#فیک#سناریو#وانشات#لیوای#لیوای_آکرمن#اتک_ان_تایتان#اتک_آن_تایتان#حمله_به_تایتان#اوتاکو#انیمه#رمان#فیک_نویس
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
باد سردی از میان خرابهها میگذشت.
لیوای خودش را به ا/ت رساند و کنار او زانو زد. برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ چهرهاش برخلاف همیشه آرام نبود.
«ا/ت...»
جوابی نیامد.
لیوای دستش را گرفت و سعی کرد صدایش ثابت بماند.
«هی. چشمهات رو باز نگه دار.»
ا/ت با زحمت لبخند کوچکی زد.
لیوای برای لحظهای سرش را پایین انداخت. انگار نمیخواست کسی لرزش صدایش را بشنود.
«هنوز کارمون تموم نشده.»
سکوت.
صدای باد بلندتر شد.
لیوای دست ا/ت را محکمتر گرفت و همانجا ماند؛ بدون اینکه اجازه بدهد ترسش را نشان بدهد.
لحظهای بعد، نگاهش آرامتر شد.
لیوای چیزی نگفت.
فقط کنار ا/ت ماند و دستش را رها نکرد.
لیوای با چشمان اشکی به ا/ت خیره ماند. دستان ا/ت کم کم داشتن سرد میشد و لیوای نمیتوانست کاری کند.
لیوای به ا/ت نگاه کرد. حس گناه کل وجودش را گرفته بود. چون نتوانسته بود به ا/ت بگوید چقدر دوستش دارد....
ا/ت مرده است.(خدانکنهههه)
لیوای با چشمان اشکی و لرزان ا/ت را در اغوش میگیرد و زمزمه میکند:
«میخواهم در زندگی بعدی ام با تو باشم. فقط تو.ا/ت...»
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡☆♡
تماممم😂اگر میخواهید در کامنت منو جر بدهید😂😂😂😂
(عکسه گاده!!!!🤭🤭🤭)
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
#فیک#سناریو#وانشات#لیوای#لیوای_آکرمن#اتک_ان_تایتان#اتک_آن_تایتان#حمله_به_تایتان#اوتاکو#انیمه#رمان#فیک_نویس
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
باد سردی از میان خرابهها میگذشت.
لیوای خودش را به ا/ت رساند و کنار او زانو زد. برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ چهرهاش برخلاف همیشه آرام نبود.
«ا/ت...»
جوابی نیامد.
لیوای دستش را گرفت و سعی کرد صدایش ثابت بماند.
«هی. چشمهات رو باز نگه دار.»
ا/ت با زحمت لبخند کوچکی زد.
لیوای برای لحظهای سرش را پایین انداخت. انگار نمیخواست کسی لرزش صدایش را بشنود.
«هنوز کارمون تموم نشده.»
سکوت.
صدای باد بلندتر شد.
لیوای دست ا/ت را محکمتر گرفت و همانجا ماند؛ بدون اینکه اجازه بدهد ترسش را نشان بدهد.
لحظهای بعد، نگاهش آرامتر شد.
لیوای چیزی نگفت.
فقط کنار ا/ت ماند و دستش را رها نکرد.
لیوای با چشمان اشکی به ا/ت خیره ماند. دستان ا/ت کم کم داشتن سرد میشد و لیوای نمیتوانست کاری کند.
لیوای به ا/ت نگاه کرد. حس گناه کل وجودش را گرفته بود. چون نتوانسته بود به ا/ت بگوید چقدر دوستش دارد....
ا/ت مرده است.(خدانکنهههه)
لیوای با چشمان اشکی و لرزان ا/ت را در اغوش میگیرد و زمزمه میکند:
«میخواهم در زندگی بعدی ام با تو باشم. فقط تو.ا/ت...»
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡☆♡
تماممم😂اگر میخواهید در کامنت منو جر بدهید😂😂😂😂
- ۹۰
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط