{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادم میاد بچه که بودم

یادم میاد بچه که بودم
بعضی وقت ها یواشکی بابامو نگاه می کردیم
که ساعت ها با دست مشغول جمع کردن
آشغال های ریزی بود که روی فرش ریخته شده بود
من حسابی به این کارش می خندیدم
چون می گفتم ما که هم جارو داریم هم جارو برقی.
چند روز پیش که حسابی داشتم با خودم فکر میکردم که چه جوری مشکلاتم رو حل کنم
یهو به خودم اومد دیدم که یک عالمه آشغال از روی فرش جلوی خودم جمع کردم..!
دیدگاه ها (۵)

گفتنـد: با ما نیابمان و تکالیفت را انجام بده...سالهاست میگـذ...

یه شَب یه غَریبه میادُ میشِه هَمه کَسِت . . .یه شَب هَمه کَس...

راز این هستی چیست؟ما چرا آمده ایم؟کار ما نیست گذر از هستیگذر...

اشتباه نکن نه زیبایی تو ...نه محبوبیت تو...مرا مجذوب خود نکر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط