سری اوراق الحاقی به دفتر برگ ششم
122^
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ ششم ^
با اینکه حتی ماجرای دوباره به دام ساسان افتادنم را هم به یاد آورده بودم ، اما باز انگار جای چیزی در ذهنم خالی بود . مدیسا رفت و با یک نفر دیگر ، یک کتاب و کمی خوردنی بازگشت .
کتاب را جلوی صورتم گرفت و پرسید :« میتونی از روش بخونی ؟» میتوانستم . اما نای صحبت نداشتم . مداد به دستم داد تا بنویسم . بالای صفحه ای که باز کرده بود ، با زحمت نوشتم :« میتوانم بخوانم و میفهمم ولی زبانم برای صحبت سنگینی میکند .» گفت :« خوبه . یه چیزی بخور .» کمی آب و نان دستم داد . با نگاه به زن بیست و اندی ساله ی کنارش اشاره کردم ، یعنی این کیست ؟ گفت :« دخترمه . آتریسا .» ابرو بالا انداختم یعنی آهان . آتریسا را به اسم میشناختم ، ساسان گروگانش گرفته بود . اکثر کسانی که برای ساسان کار میکردند ، مجبور بودند . جان و یا مال خود یا خانواده ی آنها اسیر ساسان بود . برای مدیسا ، آتریسا دخترش این گروگان بود.
به زحمت پرسیدم :« شما ، دیگه ، با ، سا، سان ، نیس، تین ؟» لبخندی زد و سرم را نوازش کرد :« نه . ما دیگه از شرش راحت شدیم . داستانش طولانیه . تو هم سعی کن بیشتر حرف بزنی تا زبونت راه بیفته . اون اول که آوردیمت فقط جیغ میزدی و فکر میکردیم دیوونه شدی . نگران بودیم دیگه نتونی تا آخر عمرت حرف بزنی یا فکر کنی اما خداروشکر انگار هم حافظه ات داره بر میگرده ، هم قوه ادراکت برگشته و هم میتونی حرف بزنی .»
وقتی دست به سرم کشید ، متوجه شدم چیزی در سر و صورتم طبیعی نیست .
لقمه ای که در دهانم بود را پایین دادم و گفتم :« آی،نه . آین،ه .» مدیسا از دخترش خواست آینه بیاورد و در این فرصت کمی پرس و جو کرد . پرسید :« میتونی گذشته رو به خاطر بیاری ؟» با سر تایید کردم . گفت :« هویتت رو بخاطر میاری ؟» با سرم تایید کردم . من ، مینا ، عاشق رقص ، موسیقی ، وودکا و ویسکی ، عاشق سیگار و وید ، عاشق کتاب ، روسپی و نویسنده بودم . احساس میکردم گذشته را تا حدود قابل توجهی به خاطر دارم . اما مدام حس میکردم چیزی این وسط از خاطرم پاک شده و این آزارم میداد .
یاد آوری موقعیت شغلی و نویسندگی ام ، مرا یاد تمام لحظاتی انداخت که مشغول نوشتن بودم . یادم افتاد داخل دفتر همیشه مینوشتم . فکر کنم خاطره مینوشتم یا چیزی شبیه به این . به یاد آوردم که ساسان کاغذ خواسته بودم . با صدایی بلند پرسیدم :« کاغذ، هام ؟ کاغذهام ، کج،است ؟!» مضطرب از فکر اینکه نکند هنگامی که مرا فراری میداده اند ، کاغذ های دست نوشته ام را جا گذاشته باشند ! مدیسا نوازشم کرد و گفت :« نگران نباش ! خودم برشون داشتم . بعدا میرم میارمشون .»
آتریسا با آینه کوچکی برگشت . انگار آینه را از پالت سایه کنده بود . از او گرفتم و جیغم بلند شد .
تصویری که از خودم در ذهنم بود ، یک زن مو مصری و زیبا بود اما چیزی که در آینه میدیدم ، به اجنه می مانست ! زیر چشمهایم اندازه ی دو بند انگشت تا روی گونه هایم ورم کرده بود و کبودِ کبود ! حس میکردی تمام خون بدنت آنجا لخته شده باشد ! پوست پیشانی و لب و چانه ام بخیه خورده بود و هیچ مویی کف سرم نداشتم !
از اینکه موهایم کجا رفته بودند وحشت کرده بودم . به یاد آوردم که جلوی آینه ، در حالی که سیگار گوشه لبم بود موهای شرابی ام را میچیدم . با این حال حداقل باید قدر یک پسر بچه به سرم مو می بود . به خاطر هم نمی آوردم که ساسان آنها را تراشیده باشد . مدیسا برای آرام کردنم مرا نوازش کرد و گفت :« برای موهای قشنگت متاسفم عزیزم . تو واقعا روانت رو از دست داده بودی ، از وقتی که آوردیمت فقط موهات رو میکشیدی و جیغ میزدی . مجبور شدم قبل از اینکه تمام موهات رو بِکَنی بتراشمشون . یعنی آقا گفت این کار رو بکنیم .»
سری تکان برای شیر فهم شدن تکان دادم . نسبت به واژه ی « آقا » کنجکاو شده بودم اما سوالی نکردم . دراز کشیدم و پرسیدم :« برام برگه می ، آرید تا بنو ، یسم ؟ »
آتریسا فورا رفت و با چند برگه تمیز برگشت . پرسیدم :« ام،روز ، چندمه ؟ چه ، ماه، ماهی ؟»
مدیسا و دخترش ، بعد از اینکه اطمینان نسبی به ثبات حالم پیدا کردند ، مرا ترک کردند تا راحت باشم .
کمی از نوشته های ابتدای برگ قبلی را کتابت میکردم که مردی از راهروی رو به رو رد شد . یعنی ، از قد و هیکلش میشد احساس کرد که مذکر باشد . مثل آتریسا لباس سیاه پوشیده بود ، از سر تا پا . موهای بلند جو گندمی اش تا کمرش می آمد . با یکی از همان ماسک های ضد گاز ، صورتش پوشیده شده بود . کمی مکث کرد ، شاید فقط یک ثانیه . مرا بر انداز کرد و بعد به راهش ادامه داد .
پتو را روی خودم بالا تر کشیدم تا تنم را بپوشانم ، خجالت توام با ترس به وجودم رخنه کرد ، کمی هم احساسات زنانه . آن مرد که بود ؟ شاید منظور مدیسا از « آقا » ؟
_ مینا ، شانزده می
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ ششم ^
با اینکه حتی ماجرای دوباره به دام ساسان افتادنم را هم به یاد آورده بودم ، اما باز انگار جای چیزی در ذهنم خالی بود . مدیسا رفت و با یک نفر دیگر ، یک کتاب و کمی خوردنی بازگشت .
کتاب را جلوی صورتم گرفت و پرسید :« میتونی از روش بخونی ؟» میتوانستم . اما نای صحبت نداشتم . مداد به دستم داد تا بنویسم . بالای صفحه ای که باز کرده بود ، با زحمت نوشتم :« میتوانم بخوانم و میفهمم ولی زبانم برای صحبت سنگینی میکند .» گفت :« خوبه . یه چیزی بخور .» کمی آب و نان دستم داد . با نگاه به زن بیست و اندی ساله ی کنارش اشاره کردم ، یعنی این کیست ؟ گفت :« دخترمه . آتریسا .» ابرو بالا انداختم یعنی آهان . آتریسا را به اسم میشناختم ، ساسان گروگانش گرفته بود . اکثر کسانی که برای ساسان کار میکردند ، مجبور بودند . جان و یا مال خود یا خانواده ی آنها اسیر ساسان بود . برای مدیسا ، آتریسا دخترش این گروگان بود.
به زحمت پرسیدم :« شما ، دیگه ، با ، سا، سان ، نیس، تین ؟» لبخندی زد و سرم را نوازش کرد :« نه . ما دیگه از شرش راحت شدیم . داستانش طولانیه . تو هم سعی کن بیشتر حرف بزنی تا زبونت راه بیفته . اون اول که آوردیمت فقط جیغ میزدی و فکر میکردیم دیوونه شدی . نگران بودیم دیگه نتونی تا آخر عمرت حرف بزنی یا فکر کنی اما خداروشکر انگار هم حافظه ات داره بر میگرده ، هم قوه ادراکت برگشته و هم میتونی حرف بزنی .»
وقتی دست به سرم کشید ، متوجه شدم چیزی در سر و صورتم طبیعی نیست .
لقمه ای که در دهانم بود را پایین دادم و گفتم :« آی،نه . آین،ه .» مدیسا از دخترش خواست آینه بیاورد و در این فرصت کمی پرس و جو کرد . پرسید :« میتونی گذشته رو به خاطر بیاری ؟» با سر تایید کردم . گفت :« هویتت رو بخاطر میاری ؟» با سرم تایید کردم . من ، مینا ، عاشق رقص ، موسیقی ، وودکا و ویسکی ، عاشق سیگار و وید ، عاشق کتاب ، روسپی و نویسنده بودم . احساس میکردم گذشته را تا حدود قابل توجهی به خاطر دارم . اما مدام حس میکردم چیزی این وسط از خاطرم پاک شده و این آزارم میداد .
یاد آوری موقعیت شغلی و نویسندگی ام ، مرا یاد تمام لحظاتی انداخت که مشغول نوشتن بودم . یادم افتاد داخل دفتر همیشه مینوشتم . فکر کنم خاطره مینوشتم یا چیزی شبیه به این . به یاد آوردم که ساسان کاغذ خواسته بودم . با صدایی بلند پرسیدم :« کاغذ، هام ؟ کاغذهام ، کج،است ؟!» مضطرب از فکر اینکه نکند هنگامی که مرا فراری میداده اند ، کاغذ های دست نوشته ام را جا گذاشته باشند ! مدیسا نوازشم کرد و گفت :« نگران نباش ! خودم برشون داشتم . بعدا میرم میارمشون .»
آتریسا با آینه کوچکی برگشت . انگار آینه را از پالت سایه کنده بود . از او گرفتم و جیغم بلند شد .
تصویری که از خودم در ذهنم بود ، یک زن مو مصری و زیبا بود اما چیزی که در آینه میدیدم ، به اجنه می مانست ! زیر چشمهایم اندازه ی دو بند انگشت تا روی گونه هایم ورم کرده بود و کبودِ کبود ! حس میکردی تمام خون بدنت آنجا لخته شده باشد ! پوست پیشانی و لب و چانه ام بخیه خورده بود و هیچ مویی کف سرم نداشتم !
از اینکه موهایم کجا رفته بودند وحشت کرده بودم . به یاد آوردم که جلوی آینه ، در حالی که سیگار گوشه لبم بود موهای شرابی ام را میچیدم . با این حال حداقل باید قدر یک پسر بچه به سرم مو می بود . به خاطر هم نمی آوردم که ساسان آنها را تراشیده باشد . مدیسا برای آرام کردنم مرا نوازش کرد و گفت :« برای موهای قشنگت متاسفم عزیزم . تو واقعا روانت رو از دست داده بودی ، از وقتی که آوردیمت فقط موهات رو میکشیدی و جیغ میزدی . مجبور شدم قبل از اینکه تمام موهات رو بِکَنی بتراشمشون . یعنی آقا گفت این کار رو بکنیم .»
سری تکان برای شیر فهم شدن تکان دادم . نسبت به واژه ی « آقا » کنجکاو شده بودم اما سوالی نکردم . دراز کشیدم و پرسیدم :« برام برگه می ، آرید تا بنو ، یسم ؟ »
آتریسا فورا رفت و با چند برگه تمیز برگشت . پرسیدم :« ام،روز ، چندمه ؟ چه ، ماه، ماهی ؟»
مدیسا و دخترش ، بعد از اینکه اطمینان نسبی به ثبات حالم پیدا کردند ، مرا ترک کردند تا راحت باشم .
کمی از نوشته های ابتدای برگ قبلی را کتابت میکردم که مردی از راهروی رو به رو رد شد . یعنی ، از قد و هیکلش میشد احساس کرد که مذکر باشد . مثل آتریسا لباس سیاه پوشیده بود ، از سر تا پا . موهای بلند جو گندمی اش تا کمرش می آمد . با یکی از همان ماسک های ضد گاز ، صورتش پوشیده شده بود . کمی مکث کرد ، شاید فقط یک ثانیه . مرا بر انداز کرد و بعد به راهش ادامه داد .
پتو را روی خودم بالا تر کشیدم تا تنم را بپوشانم ، خجالت توام با ترس به وجودم رخنه کرد ، کمی هم احساسات زنانه . آن مرد که بود ؟ شاید منظور مدیسا از « آقا » ؟
_ مینا ، شانزده می
- ۲.۳k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط