{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part ¹³²

Part ¹³²
راوی:
ا.ت به چشمان تهیونگ خیره شد..در آن نگاه..تمام دو سال دوری..تمام دلتنگی‌ها..و تمام عشقی که در سینه‌اش پنهان کرده بود..موج می‌زد..دیگر نمی‌توانست احساساتش را پنهان کند..اشک در چشمانش حلقه زد

ا.ت:ت..تهیونگ
صدایش به سختی از میان بغض گلویش بیرون آمد
ا.ت:من...من همیشه فکر می‌کردم این ملاقات هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افته..فکر می‌کردم این رویاست..وقتی دو سال پیش رفتی..بخشی از وجودم با تو رفت..فکر می‌کردم دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم اون بخش رو پیدا کنم..اما حالا...حالا که اینجام...کنار تو...تو این خونه... نمی‌دونم چی باید بگم..تمام کلماتی که بلدم برای توصیف این لحظه کافی نیستن

اشک‌های ا.ت سرازیر شدن اما این بار اشک شوق بود..اشک رهایی..تهیونگ با دستمالی اشک‌هایش را پاک کرد و صورتش را در دستانش گرفت و خیره به صورتش گفت

تهیونگ:هیچ کلمه‌ای لازم نیست..ا.ت
صدایش پر از مهر بود
تهیونگ:فقط به چشمام نگاه کن..می‌بینی؟ همون عشقی که تو دلت داری..تو دل منه..همون حس غریبی که دوسال تو رو اذیت می‌کرد..منم هر روز باهاش زندگی کردم..این فقط یه رویا نیست..این واقعیته..ما دوباره همدیگه رو پیدا کردیم

تهیونگ خودش رو به ا.ت نزدیک تر کرد تا جایی که نفس‌هایشان به هم می‌خورد
تهیونگ:اون دوسال...سخت بود..خیلی سخت..ولی می‌دونستم که تو یه روزی میای..می‌دونستم که قلبمون ما رو به هم می‌رسونه..و حالا که اینجایی..دیگه هیچ‌وقت نمی‌ذارم بری..و هیچ وقت ترکت نمیکنم

ا.ت سرش را به سینه‌اش تکیه داد..گرمای نفس‌های تهیونگ..صدای تپش قلبش..و عطر آشنایش..تمام وجودش را پر کرد..احساس امنیت..عشق..و تعلق..دو سال انتظار..دو سال سختی..در یک لحظه به اوج لذت و آرامش تبدیل شد

تهیونگ به آرامی سر ا.ت را بلند کرد و به چشمانش نگاه کرد..لبخندی شیرین بر لبانش نشست
تهیونگ:ا.ت.. نامش را زمزمه کرد..گویی که طعم شیرینش را می‌چشید..سپس..به آرامی..لب‌هایش را بر لبان آنا گذاشت

بوسه‌ای عمیق و پر از احساس..بوسه‌ای که تمام دوسال دوری..دلتنگی..و عشق ناگفته را در خود داشت..انگار که تمام دنیا در آن لحظه متوقف شده بود..آنا با تمام وجود به او پاسخ داد..گویی که سال‌ها منتظر این لحظه بوده است..بوسه‌شان..نه فقط تماسی جسمانی..که پیوندی عمیق بود..ادای دینی به عشقی که از میان سختی‌ها و فاصله‌ها..پیروزمندانه سر برآورده بود.

وقتی از هم جدا شدند..هر دو نفس‌نفس می‌زدند..ا.ت لبخندی زد..لبخندی که تمام شادی دنیا را در خود داشت
ا.ت:دوستت دارم..تهیونگ
زمزمه کرد..صدایش از شدت احساسات می‌لرزید
ا.ت:بیشتر از هر چیزی توی این دنیا

تهیونگ او را در آغوش فشرد..انگار که می‌ترسید ا.ت دوباره از او جدا شود
تهیونگ:منم همینطور..ا.ت تا ابد

در آن شب..در آن عمارت مجلل..در کنار مردی که تمام دنیایش بود..ا.ت فهمید که عشق قوی‌تر از هر فاصله‌ای..هر فرهنگی..و هر خطری است..و آن شب..شب فراموش‌نشدنی بود..نه به خاطر زرق و برق خانه..بلکه به خاطر عشقی که دوباره بینشان شعله‌ور شده بود..عشقی که از میان دو سال دوری و انتظار قوی‌تر و عمیق‌تر از همیشه سر برآورده



"اگر ازین پارت خوشتمون اومد و دوست داشتین ادامه داشته باشه توی کامنت ها برام نظرتون رو بنویسد
مرسی از حمایت هاتون🍷"
دیدگاه ها (۲۴)

Part ¹³³ا.ت ویو:کنارش نشسته بودم و نگاهش میکردم..چشماش عجیب ...

Part ¹³⁴ا.ت ویو:با کم آوردن نفس اروم از هم جدا شدیم..قفسه سی...

Part ¹³¹راوی:مهمانی تمام شده بود..اما شور و هیجان در وجود ا....

Part ¹³⁰تهیونگ ویو:دست های ظریف و نرمش رو درون دست هایم گرفت...

پارت ۱۵:عمو های من مافیان

پارت 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط