Part
Part ¹³⁰
تهیونگ ویو:
دست های ظریف و نرمش رو درون دست هایم گرفتم..خوشحال بودم از اینکه دوباره دارم میبینمش..احساس سرزنده بودن میکردم..احساس دلگرمی و راحتی میکردم و همه اینها به خاطر وجود ا.ت بود..دست هاس رو بیشتر فشردم و لبخند عمیق تری زدم..
ا.ت ویو:
تمام مدت نگاهم رو دوخته بودم به چشای قهوهایش که زمانی سرد و تیز بودن ولی الان حس گرما و امنیت رو میدادن
نگاهم رو از چشماش گرفتم و به اطرافم دادم جونگ کوک و جیمین روی پله های در ورودی ایستاده بودن و با لبخندی که بر روی لب هاشون بود نگاهمون میکردن..تهیونگ متوجه نگاهم به سمت دیگه شد..مسیر نگاهم رو دنبال کرد و به اون دو نفر رسید..
نفسم رو بیرون دادم و گفتم
ا.ت:بهتره بریم داخل..میزبان ممکن از نبودت ناراحت بشه
تهیونگ با همون لبخندی که بر روی لبهاش داشت سرش رو تکون داد
باهم دیگه و یک قدم به سمت در ورودی عمارت رفتیم..جلوی جونگ کوک و جیمین ایستادیم..جونگ کوک دستاشو کرد داخل جیبش و خنده ای کرد و روبه تهیونگ گفت
کوک:به به آقای عاشق خانومتون رو دیدین مارو یادتون رفت؟
تهیونگ خنده ای سر داد و گفت
تهیونگ:این حرف هارو بزار برای بعدا..الان بیایید بریم داخل
سمت در رفتیم و اون دوتا هم پشت سرمون وارد شدن..فضای مهمونی شلوغ و پرجنب جوش بود..بعضی ها پشت میز های کنار سالن نشسته بودن و بعضی ها هم وسط سالن بزرگ ایستاده بودن و بایکدیگر حرف میزدن..در پس زمینه صدای نواخته شدن موسیقی اروم و ملایم به گوش میرسید..خدمه ها با سینی هایی که داخل دستشون بود بین مهمون ها میچرخیدن که شاید کسی نوشیدنی بخواهد
تهیونگ دستمو کشید و به سمت قسمتی از سالن برد..اونجا مردی تقریبا مسن که میخورد پنجاه یا شصت سالش باشه با پسر جوونی در کنارش ایستاده بود و به جمعیت نگاه میکردن رفتیم..با نزدیکتر شدنمون به اونها نگاه مرد به سمتون کشیده شد و لبخندی که روی لبهاش بود پهن تر از قبل شد..تهیونگ هم به مرد مقابلش لبخندی زد(افراد خارجی المانی حرف میزنن)
مرد:اوه تهیونگ خوشحال بنظر میرسی چی شده؟
تهیونگ نگاهی به من انداخت و گفت
تهیونگ:خوشحالم بابت دیدن دوباره همسرم هست آقای ریچارد
اون مرد المانی با موهایی که کم کم داشتن سفید میشدن و چهره مهربونش نگاهی بهم انداخت و گفت
ریچارد:اوه خانم کیم خوشحالم از اینکه ملاقاتتون کردم
لبخندی زدم و به آلمانی گفتم
ا.ت:منم از دیدنتون خوشحالم آقای ریچارد
در همین لحظه خانمی کنار آقای ریچارد قرار گرفت..موهای روشنش اولین چیزی بود که نظرم رو جلب کرد..پوستی سفید و چشمانی عسلی داشت..
ریچارد:نوا ایشون همسر آقای کیم هستن..آقای کیم بلاخره افتخار دادن که با همسرشون آشنا بشیم
زن نگاهش به سمت من کشیده شد..اولش با تعجب و بعدش با خنده نگاهم کرد سمتم اومد و با یک بغل کوتاه منو شوکه کرد
نوا:هیچ وقت فکر نمیکردم آقای کیم همسری به زیبایی شما داشته باشن..خیلی خوشحالم که دیدمتون
لبخندی روی لبهام نشست و گفتم
ا.ت:خیلی ممنونم خانم ریچارد
متقابل سرش رو تکون داد..این بین نگاهم رو چرخیدم و چشمم خورد به همون پسر جوون کنار آقای ریچارد..پسری جوون که میخورد نوزده یا بیست سالش باشه تمام مدت داشت به من و تهیونگ نگاه میکرد..قدی بلند داشت..موهاش قهوه ای روشن که درست مثل مادرش بود..چشمایی با رنگ تیره که مطمعنم از آقای ریچارد به ارث برده بود..نگاهمو از پسر گرفتم و به مکالمه بین تهیونگ و آقای ریچارد گوش دادم و بین حرف هاشون مطمعن شدم که اون پسرشه
بعد از تموم شدن حرفهای تهیونگ با آقای ریچارد سمت میزی رفتیم که جونگ کوک و جیمین نشسته بودن..پشت میز نشستیم تا پایان مهمونی...
ادامه دارد
تهیونگ ویو:
دست های ظریف و نرمش رو درون دست هایم گرفتم..خوشحال بودم از اینکه دوباره دارم میبینمش..احساس سرزنده بودن میکردم..احساس دلگرمی و راحتی میکردم و همه اینها به خاطر وجود ا.ت بود..دست هاس رو بیشتر فشردم و لبخند عمیق تری زدم..
ا.ت ویو:
تمام مدت نگاهم رو دوخته بودم به چشای قهوهایش که زمانی سرد و تیز بودن ولی الان حس گرما و امنیت رو میدادن
نگاهم رو از چشماش گرفتم و به اطرافم دادم جونگ کوک و جیمین روی پله های در ورودی ایستاده بودن و با لبخندی که بر روی لب هاشون بود نگاهمون میکردن..تهیونگ متوجه نگاهم به سمت دیگه شد..مسیر نگاهم رو دنبال کرد و به اون دو نفر رسید..
نفسم رو بیرون دادم و گفتم
ا.ت:بهتره بریم داخل..میزبان ممکن از نبودت ناراحت بشه
تهیونگ با همون لبخندی که بر روی لبهاش داشت سرش رو تکون داد
باهم دیگه و یک قدم به سمت در ورودی عمارت رفتیم..جلوی جونگ کوک و جیمین ایستادیم..جونگ کوک دستاشو کرد داخل جیبش و خنده ای کرد و روبه تهیونگ گفت
کوک:به به آقای عاشق خانومتون رو دیدین مارو یادتون رفت؟
تهیونگ خنده ای سر داد و گفت
تهیونگ:این حرف هارو بزار برای بعدا..الان بیایید بریم داخل
سمت در رفتیم و اون دوتا هم پشت سرمون وارد شدن..فضای مهمونی شلوغ و پرجنب جوش بود..بعضی ها پشت میز های کنار سالن نشسته بودن و بعضی ها هم وسط سالن بزرگ ایستاده بودن و بایکدیگر حرف میزدن..در پس زمینه صدای نواخته شدن موسیقی اروم و ملایم به گوش میرسید..خدمه ها با سینی هایی که داخل دستشون بود بین مهمون ها میچرخیدن که شاید کسی نوشیدنی بخواهد
تهیونگ دستمو کشید و به سمت قسمتی از سالن برد..اونجا مردی تقریبا مسن که میخورد پنجاه یا شصت سالش باشه با پسر جوونی در کنارش ایستاده بود و به جمعیت نگاه میکردن رفتیم..با نزدیکتر شدنمون به اونها نگاه مرد به سمتون کشیده شد و لبخندی که روی لبهاش بود پهن تر از قبل شد..تهیونگ هم به مرد مقابلش لبخندی زد(افراد خارجی المانی حرف میزنن)
مرد:اوه تهیونگ خوشحال بنظر میرسی چی شده؟
تهیونگ نگاهی به من انداخت و گفت
تهیونگ:خوشحالم بابت دیدن دوباره همسرم هست آقای ریچارد
اون مرد المانی با موهایی که کم کم داشتن سفید میشدن و چهره مهربونش نگاهی بهم انداخت و گفت
ریچارد:اوه خانم کیم خوشحالم از اینکه ملاقاتتون کردم
لبخندی زدم و به آلمانی گفتم
ا.ت:منم از دیدنتون خوشحالم آقای ریچارد
در همین لحظه خانمی کنار آقای ریچارد قرار گرفت..موهای روشنش اولین چیزی بود که نظرم رو جلب کرد..پوستی سفید و چشمانی عسلی داشت..
ریچارد:نوا ایشون همسر آقای کیم هستن..آقای کیم بلاخره افتخار دادن که با همسرشون آشنا بشیم
زن نگاهش به سمت من کشیده شد..اولش با تعجب و بعدش با خنده نگاهم کرد سمتم اومد و با یک بغل کوتاه منو شوکه کرد
نوا:هیچ وقت فکر نمیکردم آقای کیم همسری به زیبایی شما داشته باشن..خیلی خوشحالم که دیدمتون
لبخندی روی لبهام نشست و گفتم
ا.ت:خیلی ممنونم خانم ریچارد
متقابل سرش رو تکون داد..این بین نگاهم رو چرخیدم و چشمم خورد به همون پسر جوون کنار آقای ریچارد..پسری جوون که میخورد نوزده یا بیست سالش باشه تمام مدت داشت به من و تهیونگ نگاه میکرد..قدی بلند داشت..موهاش قهوه ای روشن که درست مثل مادرش بود..چشمایی با رنگ تیره که مطمعنم از آقای ریچارد به ارث برده بود..نگاهمو از پسر گرفتم و به مکالمه بین تهیونگ و آقای ریچارد گوش دادم و بین حرف هاشون مطمعن شدم که اون پسرشه
بعد از تموم شدن حرفهای تهیونگ با آقای ریچارد سمت میزی رفتیم که جونگ کوک و جیمین نشسته بودن..پشت میز نشستیم تا پایان مهمونی...
ادامه دارد
- ۸.۹k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط