{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لحظه هایی هستند که هستیم ، چه تنها ، چه در جمع ، اما خودم

لحظه هایی هستند که هستیم ، چه تنها ، چه در جمع ، اما خودمان نیستیم ، انگار روحمان می رود همانجا که می خواهد ، بی صدا بی هیاهو ، همان لحظه هایی که راننده ی آژانس میگوید رسیدین خانم ، فروشنده می گوید باقی پول را نمی خواهی ؟راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی شنوی ، و مادر صدا میکند حواست کجاست ؟ آهنگ بار دهم تکرار می شود ، هوا روشن شد ، تاریک شد ، چایی سرد شد ، غذا یخ کرد ، و نفهمیدیم که رسیدیم خانه و کی گریه هایمان بند آمد ، و کی عوض شدیم ، کی دیگر نترسیدیم ، از ته دل نخندیدیم و دل نبستیم ، و چطور یک باره آنقدر بزرگ شدیم ، از آرزوهایمان کی گذشتیم ، یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم ...
دیدگاه ها (۳)

شاید فراموشت شدم شاید دلت تنگه برامشاید بیداری مثل من به فکر...

باران می بارد ، جای تو خالی ، قدم زنان تا ته باغ رفتم ، روی ...

نشانی ام عوض نشده .........!!! هنوز در همین خانه ام ...... !...

تقصیر خودم بود که لب باز نکردم ، احساس دلم را به تو ابراز نک...

بزرگترین اشتباه زندگی ام ؛آنجا بود که فکر کردم اگر کاری با ب...

#دلتنگی همیشه برای آدم‌ها نیست؛ گاهی برای روزهایی است که بی‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط