تو بیا
تو بیا
در این هیاهوی شهر پا به پایت چنان می آیم، مردم که هیچ خیابان ها هم مات بمانند...
تو بیا
دستت را چنان میفشارم که گویی غیر از تو در این دنیا وجود ندارد...
آخر میدانی جانم
قدم زدن را با تو آنقدر دوست دارم که
می خواهم به جای آشیانه برایمان جاده بسازم...
پادشاه روزهایم....
تو فقط بیا....
دلت را که هیچ، قدمت را هم روی چشمهایم می گذارم..
در این هیاهوی شهر پا به پایت چنان می آیم، مردم که هیچ خیابان ها هم مات بمانند...
تو بیا
دستت را چنان میفشارم که گویی غیر از تو در این دنیا وجود ندارد...
آخر میدانی جانم
قدم زدن را با تو آنقدر دوست دارم که
می خواهم به جای آشیانه برایمان جاده بسازم...
پادشاه روزهایم....
تو فقط بیا....
دلت را که هیچ، قدمت را هم روی چشمهایم می گذارم..
- ۱.۲k
- ۰۱ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط