عاشقانه های شبنم
نه دستانت را به تمنا میگیرم،
نه چشمانت را به اسارت میخوانم...!
چرا که تو را، فراتر از مرزهای مالکیت،
در حریمِ جانم مقدس میدارم...!
من... تو را به وسعتِ
آسمانهای ندیده و
امتدادِ پنهانِ روزگاری که
سهمِ یکدیگر خواهیم بود،
پناه خواهم داد...
آنگونه که نگذارم
هیچ تمنایی، بیحضورِ تو
در سرم جوانه بزند...!!
و هیچ شعری، بیتکلمِ تو
در دلم سروده شود..!
من تو را فراتر از عشق،
فراتر از دوست داشتن،
در امنترین گوشهٔ از قلبم پناه خواهم داد.
آنجا که دست هیچ خزان و تندبادی
به ساحتِ آرامشت نرسد.
تو برای من نه یک خواهشِ زودگذر،
که امتدادِ شکوهمندِ یک حیاتی؛
عمیق، ماندگار و بیتکرار...!
من تو را در سکوتهای بلندِ شبانه،
در خلوتترین محرابِ اندیشهام،
آنگونه پاس خواهم داشت
که حتی سایهام نیز از تماشایت محروم بماند.
ریشههای مهر تو چنان در من رخنه کرده که
هر کلامی که میگویم، طعمِ تو را دارد
و هر راهی که میروم، به گامهای تو ختم میشود.
تو فراتر از یک انتخابی؛
تو مقدرترین حادثه در امتدادِ بودنِ منی.
بگذار جهان سرگرمِ بازیِ واژههای کوچکِ خود باشد،
ما تعریفِ تازهای از ابدیت خواهیم شد؛
آنجا که حتی بدون آغوش،
جانهایمان در هم تنیده است...!
ما از مرزِ عادتهای زمین عبور کردهایم؛
آنجا که برای فهمیدنِ یکدیگر .
نیازی به تکان خوردنِ لبها نیست.
من چشمهایم را میبندم و تو را
در عمیقترین لایههای روحم نفس میکشم.
بگذار دیگران بپرسند این چه نوع حسی است،
روزی تاریخ شهادت خواهد داد که ما
قبل از آنکه جسمی داشته باشیم،
یکدیگر را بلد بودهایم.
من تو را برای روزهای سختی که هنوز نیامدهاند،
برای تمامِ خستگیهای احتمالیِ مسیر،
برای لحظههایی که شاید دنیا سخت بگیرد،
در قلبم ذخیره کردهام.
تو همان تسکینِ بیمنتی هستی که
مرا در هجومِ هیاهوی این روزگار،
به آرامشی ابدی پیوند میزنی.
تا آخرین سپیدهدمِ این جهان،
تا جایی که آخرین واژه از گلو سرازیر شود،
این عهدِ نانوشته میانِ ما پابرجا خواهد ماند؛
تو گرانبهاترین داراییِ منی،
حتی اگر فرسنگها دور از من ایستاده باشی...!
نه چشمانت را به اسارت میخوانم...!
چرا که تو را، فراتر از مرزهای مالکیت،
در حریمِ جانم مقدس میدارم...!
من... تو را به وسعتِ
آسمانهای ندیده و
امتدادِ پنهانِ روزگاری که
سهمِ یکدیگر خواهیم بود،
پناه خواهم داد...
آنگونه که نگذارم
هیچ تمنایی، بیحضورِ تو
در سرم جوانه بزند...!!
و هیچ شعری، بیتکلمِ تو
در دلم سروده شود..!
من تو را فراتر از عشق،
فراتر از دوست داشتن،
در امنترین گوشهٔ از قلبم پناه خواهم داد.
آنجا که دست هیچ خزان و تندبادی
به ساحتِ آرامشت نرسد.
تو برای من نه یک خواهشِ زودگذر،
که امتدادِ شکوهمندِ یک حیاتی؛
عمیق، ماندگار و بیتکرار...!
من تو را در سکوتهای بلندِ شبانه،
در خلوتترین محرابِ اندیشهام،
آنگونه پاس خواهم داشت
که حتی سایهام نیز از تماشایت محروم بماند.
ریشههای مهر تو چنان در من رخنه کرده که
هر کلامی که میگویم، طعمِ تو را دارد
و هر راهی که میروم، به گامهای تو ختم میشود.
تو فراتر از یک انتخابی؛
تو مقدرترین حادثه در امتدادِ بودنِ منی.
بگذار جهان سرگرمِ بازیِ واژههای کوچکِ خود باشد،
ما تعریفِ تازهای از ابدیت خواهیم شد؛
آنجا که حتی بدون آغوش،
جانهایمان در هم تنیده است...!
ما از مرزِ عادتهای زمین عبور کردهایم؛
آنجا که برای فهمیدنِ یکدیگر .
نیازی به تکان خوردنِ لبها نیست.
من چشمهایم را میبندم و تو را
در عمیقترین لایههای روحم نفس میکشم.
بگذار دیگران بپرسند این چه نوع حسی است،
روزی تاریخ شهادت خواهد داد که ما
قبل از آنکه جسمی داشته باشیم،
یکدیگر را بلد بودهایم.
من تو را برای روزهای سختی که هنوز نیامدهاند،
برای تمامِ خستگیهای احتمالیِ مسیر،
برای لحظههایی که شاید دنیا سخت بگیرد،
در قلبم ذخیره کردهام.
تو همان تسکینِ بیمنتی هستی که
مرا در هجومِ هیاهوی این روزگار،
به آرامشی ابدی پیوند میزنی.
تا آخرین سپیدهدمِ این جهان،
تا جایی که آخرین واژه از گلو سرازیر شود،
این عهدِ نانوشته میانِ ما پابرجا خواهد ماند؛
تو گرانبهاترین داراییِ منی،
حتی اگر فرسنگها دور از من ایستاده باشی...!
- ۸۰۱
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط