{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی از اولیای الهی، در بیابانی گم شده بود. پس از ساعتها

مردی از اولیای الهی، در بیابانی گم شده بود. پس از ساعتها سردرگمی و تشنگی، بر سر چاه آبی رسید. وقتی که قصد کرد تا از آب چاه بنوشد. متوجه شد که ارتفاع آب خیلی پایین است؛ و بدون دلو و طناب نمی توان از آن آب کشید. هرچه گشت، نتوانست وسیله ای برای آب کشیدن بیابد. لذا روی تخته سنگی دراز کشید و بی حال افتاد.
پس از لحظاتی، یک گله آهو پدیدار شد و بر سر چاه آمدند. بلافاصله، آب از چاه بیرون آمد و همه آن حیوانات از آن نوشیدند و رفتند. با رفتن آنها، آب چاه هم پایین رفت!

آن فرد با دیدن این منظره، دلش شکست و رو به آسمان کرد و گفت:
خدایا! می خواستی با همان چشمی که به آهوهایت نگاه کردی، به من هم نگاه کنی!

همان لحظه ندا آمد:
ای بنده من، تو چشمت به دنبال دلو و طناب بود، باید بروی و آن را پیدا کنی. اما آن زبان بسته ها، امیدی به غیر از من نداشتند، لذا من هم به آنها آب دادم
دیدگاه ها (۱)

زندگیت تبدیل به شاهکار میشه وقتی که یاد بگیری در آرامش داشتن...

دوازده نشانه بیداری روح۱. لذت بردن از هر لحظه زندگی.۲. شکرگز...

از فال فروشی پرسیدند: چه می فروشی؟ گفت: به کسانی که قدر امرو...

خندیدن ، خطر دیوانه قلمداد شدن را دارد گریستن ، خطر احساسات...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁹هلیکوپتر چند متر بالاتر ...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹³_ تکون نخورید !تهیونگ : ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۵: آخرین شب قبل از جنگوقتی ماشین جلوی خان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط