My professor
My professor
Part:79
چندین ساعت بود توی هوای سرد و بارون شدید راهی هتل شده بودم....انگار قرار نبود بارون تموم بشه....تبدیل به موش آب کشیده شده بودم....آروم آروم راه میرفتم که با صدای بوق آشنایی به سمت ماشین بغلم برگشتم....نفسم حبس شد...جئون بود!....اون اینجا چیکار می کرد؟
سعی کردم راهمو ادامه بدم و توجهی نکنم اما این دفعه صدام زد....
جونگکوک:هیزل سوار شو
هیزل:نمی خوام مزاحم شما بشم ممنون!
جونگکوک:بیا تو ماشین حرفایی منم بشنو اگر نخواستی برو منم دیگه نمیام سراغت.
شاید اگر میرفتم تو ماشین بهم میگفت چرا نمیتونیم با هم باشیم!
پس رفتم و در صندلی عقب رو باز کردم اما قبل از اینکه بشینم با لحن آروم ولی ترسناکی بهم گفت:
جونگکوک:عاقبت عصبی کردن من اصلا چیز خوبی نیست!
چرا بخوام دروغ بگم
واقعا ترسیدم برای همین رفتم و جلو نشستم.
به محض اینکه نشستم دو پره بخاری رو داد سمت من....واقعا سردم بود برای همین مخالفت نکردم.
جونگکوک: میبرمت جایی تا حرف بزنیم
.....
رو به روی اون منظره نشسته بودیم.....بارون شدید بود ولی برای هیچکدوممون اهمیتی نداشت....نه من حرفی زدم و نه اون حرفی میزد تا اینکه یهو گفت:
جونگکوک:تو منو یاد مادرم میندازی...
هیزل:.....
جونگکوک:اونم وقتی اتفاقی میوفتاد گوشام رو میگرفت تا من چیزی رو نشنوم.
جونگکوک:وقتی که بچه بودم....مادر و پدرم روزی نبود که دعوا نکنن....شاید الان با خودت بگی همه ی بزرگترا با هم دعوا میکنن عادیه ولی خب....دعوا هایی که تو خونه ما اتفاق میوفتاد عادی نبود....پدر من به بیماری سادیسم مبتلا بود و همینطور مواد مخدر مصرف میکرد...مادرم در برابر اون یه فرشته خالص بود.....مادرم هر روز از پدرم سر کوچیک ترین بحثا کتک میخورد...و تمام بدنش کبود بود....هر وقت دعوایی میشد میومد و گوشای منو میگرفت تا صدای پدرمو نشنوم....حدودا نه سالم بود که وقتی از مدرسه برگشتم خونه.... مادرم با لحن تند و عصبی بهم گفت از خونه برو بیرون.....اولین باری بود که اونقدر مادرمو عصبی میدیدم....منم بعد از اون حرفش ناراحت شدم و چندین ساعت نیومدم خونه....ولی کاش میمردم و هیچوقت از خونه نمیرفتم بیرون....وقتی که برگشتم خونه با صحنه وحشتناکی مواجه شدم....مادرم روی تخت بی جون خوابیده بود و....دستاش پر از خون بود....مادرم از شدت اون همه فشار خودکشی کرده بود.....پدرم بعد از مرگ مادرم اینقدر الکل خورد که اوردوز کرد و مرد.
من تنهای تنها بودم....یه بچه ی یتیم که جز غم و غصه چیزی نداشت....برای اینکه جایی برای موندن داشته باشم و نرم پرورشگاه توی مدرسه کار میکردم تا بهم جای خواب بدن... همه مسخره ام میکردن...تا اینکه با تهیونگ آشنا شدم....تهیونگ هم مثل خودم بود... ولی با این تفاوت که اون قبول کرده بود سرنوشتش چیه و من نه....
دلم بعد از تک به تک حرفاش ریش ریش شد....این مرد چجوری تا الان زنده مونده؟ سریع بدون هیچ فکری پریدم بغلش...
اونم برای اینکه من نیوفتم بغلم کرد....
چجوری اینقدر سختی کشیده....تازه تک به تک جمله هاش برام معنی پیدا کرد...اینکه نزاشت من به عنوان پیشخدمت کار کنم برای این بود که نمیخواست ببینه منم مثل خودش مسخره میشم....با گفتن خاطراتش یاد خودم افتادم.....منم مادر و پدرمو از دست دادم...منم یتیم بودم ولی همیشه نامجون بود....اون منو نگه داشت...ولی این پسر هیچکسو نداشت....
آروم آروم دستشو روی موهام میکشید....دستامو دور کمر پهنش حلقه کرده بودم...
جونگکوک:من خیلی دوست دارم...جوری که ترجیح میدم اگر قراره روزی بمیرم توی دستای تو بمیرم....مرگی که تو دستای تو باشه مرگ نیست.
نفسم گرفت
این مرد میخواد منو بکشه؟
هیزل:درک میکنم که یه بچه یتیم بودن چه حسی داره....میفهمم که پدر و مادرتو از دست بدی چه حسی داره....
جونگکوک:تو چی داستان تو چیه؟
از بغلش در اومدم...هوا خیلی سرد بود...لباسا و موهامون خیس خیس بود....اگر یکم دیگه توی اون هوا میموندیم احتمالا فردا با گلو درد پا میشدیم
هیزل:اول بیا بریم تو ماشین بعد بهت میگم...
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍀
#رمان #فیک #فیکشن
Part:79
چندین ساعت بود توی هوای سرد و بارون شدید راهی هتل شده بودم....انگار قرار نبود بارون تموم بشه....تبدیل به موش آب کشیده شده بودم....آروم آروم راه میرفتم که با صدای بوق آشنایی به سمت ماشین بغلم برگشتم....نفسم حبس شد...جئون بود!....اون اینجا چیکار می کرد؟
سعی کردم راهمو ادامه بدم و توجهی نکنم اما این دفعه صدام زد....
جونگکوک:هیزل سوار شو
هیزل:نمی خوام مزاحم شما بشم ممنون!
جونگکوک:بیا تو ماشین حرفایی منم بشنو اگر نخواستی برو منم دیگه نمیام سراغت.
شاید اگر میرفتم تو ماشین بهم میگفت چرا نمیتونیم با هم باشیم!
پس رفتم و در صندلی عقب رو باز کردم اما قبل از اینکه بشینم با لحن آروم ولی ترسناکی بهم گفت:
جونگکوک:عاقبت عصبی کردن من اصلا چیز خوبی نیست!
چرا بخوام دروغ بگم
واقعا ترسیدم برای همین رفتم و جلو نشستم.
به محض اینکه نشستم دو پره بخاری رو داد سمت من....واقعا سردم بود برای همین مخالفت نکردم.
جونگکوک: میبرمت جایی تا حرف بزنیم
.....
رو به روی اون منظره نشسته بودیم.....بارون شدید بود ولی برای هیچکدوممون اهمیتی نداشت....نه من حرفی زدم و نه اون حرفی میزد تا اینکه یهو گفت:
جونگکوک:تو منو یاد مادرم میندازی...
هیزل:.....
جونگکوک:اونم وقتی اتفاقی میوفتاد گوشام رو میگرفت تا من چیزی رو نشنوم.
جونگکوک:وقتی که بچه بودم....مادر و پدرم روزی نبود که دعوا نکنن....شاید الان با خودت بگی همه ی بزرگترا با هم دعوا میکنن عادیه ولی خب....دعوا هایی که تو خونه ما اتفاق میوفتاد عادی نبود....پدر من به بیماری سادیسم مبتلا بود و همینطور مواد مخدر مصرف میکرد...مادرم در برابر اون یه فرشته خالص بود.....مادرم هر روز از پدرم سر کوچیک ترین بحثا کتک میخورد...و تمام بدنش کبود بود....هر وقت دعوایی میشد میومد و گوشای منو میگرفت تا صدای پدرمو نشنوم....حدودا نه سالم بود که وقتی از مدرسه برگشتم خونه.... مادرم با لحن تند و عصبی بهم گفت از خونه برو بیرون.....اولین باری بود که اونقدر مادرمو عصبی میدیدم....منم بعد از اون حرفش ناراحت شدم و چندین ساعت نیومدم خونه....ولی کاش میمردم و هیچوقت از خونه نمیرفتم بیرون....وقتی که برگشتم خونه با صحنه وحشتناکی مواجه شدم....مادرم روی تخت بی جون خوابیده بود و....دستاش پر از خون بود....مادرم از شدت اون همه فشار خودکشی کرده بود.....پدرم بعد از مرگ مادرم اینقدر الکل خورد که اوردوز کرد و مرد.
من تنهای تنها بودم....یه بچه ی یتیم که جز غم و غصه چیزی نداشت....برای اینکه جایی برای موندن داشته باشم و نرم پرورشگاه توی مدرسه کار میکردم تا بهم جای خواب بدن... همه مسخره ام میکردن...تا اینکه با تهیونگ آشنا شدم....تهیونگ هم مثل خودم بود... ولی با این تفاوت که اون قبول کرده بود سرنوشتش چیه و من نه....
دلم بعد از تک به تک حرفاش ریش ریش شد....این مرد چجوری تا الان زنده مونده؟ سریع بدون هیچ فکری پریدم بغلش...
اونم برای اینکه من نیوفتم بغلم کرد....
چجوری اینقدر سختی کشیده....تازه تک به تک جمله هاش برام معنی پیدا کرد...اینکه نزاشت من به عنوان پیشخدمت کار کنم برای این بود که نمیخواست ببینه منم مثل خودش مسخره میشم....با گفتن خاطراتش یاد خودم افتادم.....منم مادر و پدرمو از دست دادم...منم یتیم بودم ولی همیشه نامجون بود....اون منو نگه داشت...ولی این پسر هیچکسو نداشت....
آروم آروم دستشو روی موهام میکشید....دستامو دور کمر پهنش حلقه کرده بودم...
جونگکوک:من خیلی دوست دارم...جوری که ترجیح میدم اگر قراره روزی بمیرم توی دستای تو بمیرم....مرگی که تو دستای تو باشه مرگ نیست.
نفسم گرفت
این مرد میخواد منو بکشه؟
هیزل:درک میکنم که یه بچه یتیم بودن چه حسی داره....میفهمم که پدر و مادرتو از دست بدی چه حسی داره....
جونگکوک:تو چی داستان تو چیه؟
از بغلش در اومدم...هوا خیلی سرد بود...لباسا و موهامون خیس خیس بود....اگر یکم دیگه توی اون هوا میموندیم احتمالا فردا با گلو درد پا میشدیم
هیزل:اول بیا بریم تو ماشین بعد بهت میگم...
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍀
#رمان #فیک #فیکشن
- ۲.۰k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط