My professor
My professor
Part:78
جونگکوک:چون نمیتونیم با هم باشیم دختر نازم...
نفسم تو سینم حبس شد
هیزل:آخه...چرا..
جونگکوک:الان هیچی نپرس...فقط لای دستام بمون.
هیزل:چه فایده ای داره وقتی...نمیخوای باهام باشی.
جونگکوک:منو زنده نگه می داره....
دستام از دور کمرش شل شد
هیزل:اما منو میکشه!
جونگکوک:پس تو بغلم بمیر...
این مرد این جملات رو از کجا پیدا میکنه؟
با هر جمله ای که از دهنش خارج میشه....صد بار میمیرم و زنده میشم.
.......
۶ ساعت از اون اعتراف و آغوش گرم گذشته بود...و من تمام اون ۶ ساعت رو به اون جمله "اینکه دوست دارم؟" و جمله بعدیش "چون نمیتونیم با هم باشیم دختر نازم" فکر کردم......در واقع جسمم توی کلاس ها بود و روحم توی دفتر مالی.....
از دستش دلخور بودم.....چرا نمیتونیم با هم باشیم؟ چرا دلیل این حرفشو بهم نگفت؟
من کی ام؟...مرکز جهان...یا یه رهگذر نامرئی؟!
باید بگم....این من نیستم که به این سوال جواب میدم....یه نفر توی این دنیاست که میتونه با یه جمله جوابی که تا این لحظه به این سوال دادم رو عوض کنه...و منو تغییر بده...... نمیدونم باید چیکار کنم....با کسی باشم که همو دوست داریم ولی نمیتونیم با هم باشیم؟....به فکر خودم باشم...یا به فکر اون باشم؟.....قبول کنم...یا قبول نکنم؟.... نمیدونم
اینکه نتونی با کسی بری تو رابطه ولی دوستش داشته باشی و اجازه ندی با کسی غیر از تو باشه یکم خودخواهی نیست؟!
جواب این سوالا رو نمیدونم ولی مطمئنم به کمی آرامش نیاز دارم....نیاز دارم برم جایی دور از اون خونه و افراد توش...شاید با کمی استراحت حالم خوبشه....شایدم به مکان جدید عادت کنم و یا بتونم جایی رو برای خودم بگیرم.....تا دیگه توی اون خونه نباشم....
کمی زودتر رفتم سمت خونه... نمیخواستم جئون رو ببینم....میدونم اگر ببینمش بدون هیچ فکری درخواستش رو قبول میکنم....برای همین بدون اون راه افتادم به سمت خونه....یکم بعد از اون ماجرا ها ترسناک بود پیاده برگردم ولی.....
رسیدم به خونه
میخواستم برای یه مدت از این خونه برم تا کمی فکر کنم...شاید بعدش برگردم...شاید هم برنگردم...به اتاقم رفتم و هر چی وسیله داشتم رو جمع کردم و گذاشتم تو چمدون آبی رنگم.
وقتی به سمت در میرفتم متوجه شدم....دیگه اون مجسمه های بزرگ و زیبا چشمم رو نمیگیرن....دیگه اون سقفه پر از نقش و نگار از فرشته های مختلف برام مهم نیستن....اون بالکن های پر از گل ها برام اهمیتی ندارن....
دستگیره در رو کشیدم که یهو صدای آشنایی توی گوشم پیچید...
تهیونگ:کجا؟!
هیزل:طبیعتاً قرار نیست به هاوایی سفر کنم...دیگه نمیخوام مزاحم شما بشم....
تهیونگ:من بدم نمیاد یه مزاحم از خونه بره ولی اگر برادرم بفهمه من تو رو دستی دستی راهی کردم که بری زمین و زمانو بهم میریزه.
پسره ی بد اخلاق!
هیزل:به اون برادرت بگو هیزل نخواست بیشتر از این مزاحم بشه و رفت
تهیونگ:فکر کردی اونم میگه چه بهتر؟ دختر جون هم برای خودت و هم برای من دردسر درست نکن!
هیزل: خداحافظ تهیونگ!
درو بستم و رفتم بیرون که در با شتاب باز شد
تهیونگ:بیا تو دختر جون!من حوصله بحث ندارم
هیزل: خداحافظ تهیونگ.
تهیونگ:اه...دختره ی دیوونه!
بعد از این حرفش درو بست
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪼
#رمان #فیک #فیکشن
Part:78
جونگکوک:چون نمیتونیم با هم باشیم دختر نازم...
نفسم تو سینم حبس شد
هیزل:آخه...چرا..
جونگکوک:الان هیچی نپرس...فقط لای دستام بمون.
هیزل:چه فایده ای داره وقتی...نمیخوای باهام باشی.
جونگکوک:منو زنده نگه می داره....
دستام از دور کمرش شل شد
هیزل:اما منو میکشه!
جونگکوک:پس تو بغلم بمیر...
این مرد این جملات رو از کجا پیدا میکنه؟
با هر جمله ای که از دهنش خارج میشه....صد بار میمیرم و زنده میشم.
.......
۶ ساعت از اون اعتراف و آغوش گرم گذشته بود...و من تمام اون ۶ ساعت رو به اون جمله "اینکه دوست دارم؟" و جمله بعدیش "چون نمیتونیم با هم باشیم دختر نازم" فکر کردم......در واقع جسمم توی کلاس ها بود و روحم توی دفتر مالی.....
از دستش دلخور بودم.....چرا نمیتونیم با هم باشیم؟ چرا دلیل این حرفشو بهم نگفت؟
من کی ام؟...مرکز جهان...یا یه رهگذر نامرئی؟!
باید بگم....این من نیستم که به این سوال جواب میدم....یه نفر توی این دنیاست که میتونه با یه جمله جوابی که تا این لحظه به این سوال دادم رو عوض کنه...و منو تغییر بده...... نمیدونم باید چیکار کنم....با کسی باشم که همو دوست داریم ولی نمیتونیم با هم باشیم؟....به فکر خودم باشم...یا به فکر اون باشم؟.....قبول کنم...یا قبول نکنم؟.... نمیدونم
اینکه نتونی با کسی بری تو رابطه ولی دوستش داشته باشی و اجازه ندی با کسی غیر از تو باشه یکم خودخواهی نیست؟!
جواب این سوالا رو نمیدونم ولی مطمئنم به کمی آرامش نیاز دارم....نیاز دارم برم جایی دور از اون خونه و افراد توش...شاید با کمی استراحت حالم خوبشه....شایدم به مکان جدید عادت کنم و یا بتونم جایی رو برای خودم بگیرم.....تا دیگه توی اون خونه نباشم....
کمی زودتر رفتم سمت خونه... نمیخواستم جئون رو ببینم....میدونم اگر ببینمش بدون هیچ فکری درخواستش رو قبول میکنم....برای همین بدون اون راه افتادم به سمت خونه....یکم بعد از اون ماجرا ها ترسناک بود پیاده برگردم ولی.....
رسیدم به خونه
میخواستم برای یه مدت از این خونه برم تا کمی فکر کنم...شاید بعدش برگردم...شاید هم برنگردم...به اتاقم رفتم و هر چی وسیله داشتم رو جمع کردم و گذاشتم تو چمدون آبی رنگم.
وقتی به سمت در میرفتم متوجه شدم....دیگه اون مجسمه های بزرگ و زیبا چشمم رو نمیگیرن....دیگه اون سقفه پر از نقش و نگار از فرشته های مختلف برام مهم نیستن....اون بالکن های پر از گل ها برام اهمیتی ندارن....
دستگیره در رو کشیدم که یهو صدای آشنایی توی گوشم پیچید...
تهیونگ:کجا؟!
هیزل:طبیعتاً قرار نیست به هاوایی سفر کنم...دیگه نمیخوام مزاحم شما بشم....
تهیونگ:من بدم نمیاد یه مزاحم از خونه بره ولی اگر برادرم بفهمه من تو رو دستی دستی راهی کردم که بری زمین و زمانو بهم میریزه.
پسره ی بد اخلاق!
هیزل:به اون برادرت بگو هیزل نخواست بیشتر از این مزاحم بشه و رفت
تهیونگ:فکر کردی اونم میگه چه بهتر؟ دختر جون هم برای خودت و هم برای من دردسر درست نکن!
هیزل: خداحافظ تهیونگ!
درو بستم و رفتم بیرون که در با شتاب باز شد
تهیونگ:بیا تو دختر جون!من حوصله بحث ندارم
هیزل: خداحافظ تهیونگ.
تهیونگ:اه...دختره ی دیوونه!
بعد از این حرفش درو بست
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪼
#رمان #فیک #فیکشن
- ۲.۹k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط