{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:77


با یه اخم کلافه دوباره بهم نزدیک شد و تو فاصله خیلی کمی باهام قرار گرفت.

این بار صورتشو برخلاف همیشه اصلا سمتم متمایل نکرد .... و فقط از همون بالا نگاه سرد و منتظر شو به چشمام دوخت...

هیزل:میشه...

چشمام خیس شد و تمام تلاشمو کردم صدام از بغض نلرزه

هیزل:میشه بهم پشت نکنی؟!....

سعی کردم مردمک چشماشو تو اون کادر خمار پیدا کنم اما تصوير جلوم تار بود ....
فقط یه اخم عمیق میدیدم که لابه لای ابروهاش جا خوش کرده بود
نگاهمو انداختم پایین و ادامه دادم:

هیزل:شاید این روزا... خیلی عجیب غریب رفتار کنم ...شاید دختر بدی به نظر بیام ... شاید ... انقد درگیر به گریز بدون توقف از همه چی باشم
اما این من نیستم ... خود واقعيمو لابه لای این همه استرس و آشوب گم کردم .... گیج و منگم نمیدونم دور و برم چخبره ...و همش به خاطر اینه که ... تنهایی باید از پس همه چی بر بیام ... تنهایی داره منو تبدیل به همون چیزی میکنه که هرگز دلم نمیخواست باشم...قسم میخورم من دروغگو نیستم ... من فقط ... خیلی تنهام ...! مجبورم برای محافظت از اطرافیانم...یه چیزاییو پنهان کنم و تنهایی در مورد شون تصمیم بگیرم
اما قول میدم به موقعه ش همه چیو برات تعریف کنم ...فقط بهم پشت نکن...چون نمیدونم ... چطور باید با این یکی کنار بیام ... بلد نیستم با ناامید کردنت از خودم کنار بیام ... من طاقتشو....

يهو مچ دستمو کشید و من متعجب چهره ی اخموشو نگاه کردم و صورتم خورد به سینش ...

نفس بمشو تو موهام ول کرد و به اون قامت محکم و داغ فشارم داد ...

حس میکردم بعد از اینکه تو مدرسه همه ی هم کلاسیام هولم دادن و بهم خندیدن حالا با لباسای خاکی و سر و صورت زخمی برگشتم خونه... پیش بابام.


سکوت مطلق رو صدای دونه های بارون میشکست ... بوی شیرین تنش تو بینیم می پیچید و هر چقدر بیشتر بوشو نفس میکشیدم
بی قرار و دلتنگ تر میشدم...

قطره اشک درشتی لغزید رو گونه م و صدام از بغض مرتعش شد

هیزل: نکنه ... دوربین داشته باشه ... .

لای دستاش فشارم داد و لحنش کاملا عوض شد :

جونگ‌کوک: کار از کار گذشته...

اون لحن آروم و ماتم زده بهم اجازه داد دستامو دور کمر پهنش حلقه کنم چونه ش رو به سرم تکیه داد و گردن داغش به پیشونیم چسبید.

جونگ‌کوک:به همین خیال باش .... هیچوقت قرار نیست بهت پشت کنم. مهم نیست ... دروغ بگو ... خودم راستشو میدونم ...


حس کردم الانه که از شدت بیتابی سلولای بدنم از هم جدا شن .

هیزل:جئون
جونگ‌کوک:ششش ... همینجا بمون ... تا کلاس بعديم

هیزل: چرا بهم نمیگی
جونگ‌کوک: اینکه دوست دارم ؟

دیواره های قلبم منفجر شد و خون داخلشو تف کرد رو قفسه سینم ريتم نفسام تند شد و زانوهای لرزون و سردم، شل شدن...

اما اونقد محکم به خودش سنجاقم کرده بود که رو زمین موندنم

ادامه‌ دارد...
خب پراتون ریخت؟
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر چهار پارت میشه)
لایک:۷۰
کامنت:هر چقدر که میخواید

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۱۳۲)

My professor Part 76دور و برمو متعجب نگاه کردم و وقتی دیدم ه...

My professor Part:75جا خوردم...مگه الان نباید فهمیده باشه در...

part61 عشق پنهان《ویو جونگ کوک》 احساس میکنم ات رو توی این عما...

شب تولدم پارت 22ویو ات: از رو تخت بلند شدم و رفتم داخل حموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط