{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بسم رب الشهدا والصدیقین

بسم رب الشهدا والصدیقین
رفتگرامروز محله ، شهردار ارومیه است....
اوایل انقلاب بود و مهدی باکری شهردار ارومیه
درگرگ و میش سحر ، برای خرید نان از خانه خارج شد
چشمش به رفتگر محله افتاد که مثل همیشه درحال کار بود ...
دید امروز صورت خود را با پارچه ای پوشانده است ...
نزدیکتر رفت ، او رفتگرهمیشگی محله نبود ....
کنجکاو شد ، سلام داد و دید رفتگر امروز ، اقا مهدی است ، او از دوستان شهید باکری بود....
آقا مهدی شما اینجا چه کار می کنی ؟؟
آقا مهدی علاقه ای به جواب دادن نداشت ...
او ادامه داد ، اقا مهدی شما شهرداری اینجا چه کارمی کنی ؟؟؟؟
رفتگرهمیشگی چرا نیست ؟؟؟؟ شما رو چه به این کارها ؟؟؟؟ جارو رو بدین به من ، شما آخه چرا ؟؟؟
خیلی تلاش کرد تا بالاخره زیر زبون اقا مهدی رو کشید
زن رفتگر محله ، مریض شده بود ؛ بهش مرخصی
نمی دادن ، می گفتن : اگه شما بری ، نفر جایگزین نداریم ؛ رفته بود پیش شهردار ، اقا مهدی بهش مرخصی داده بود و خودش اومده بود جاش....
اشک تو چشماش حلقه زد ، هرچی اصرار کرد ..
آقا مهدی جارو رو بهش نداد ؛ ازش خواهش کرد که هرچه سریعتر بره تا دیگران متوجه نشن،
رفتگرامروز محله ، شهردار ارومیه است...
.
اللهم ارقنا التوفیق الشهادة فی سبیلک
برادرم نگاهت ، خواهرم حجابت
اللهم عجل لولیک الفرج
دیدگاه ها (۴)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟐( ویو راوی )دختر آروم ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗صبح روز بعد، مانیا طبق معمول زودتر از ه...

پارت 4ادیتور نازم @karlykarlyیکی از کارکنان به سمت اون رفت ت...

قسمت ۱۰

فیک کوچولوی من پارت سوم بچها قبل از این که شروع کنم علامت می...

ابلیس

دید پنهان ,انفجار اشکار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط