{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#ارباب_من

#ارباب_من

Part: 4

کوک: داشتم نگاش میکردم که دیدم اومد سمتم و نزدیکم شد

ته: اوه تو چقد کوچولویی مطمئنی که میتونی از پس کارای من بر بیای( موهاشو از رو صورتش زد کنار)

کوک: ا...ار... ارباب هر چی شما بگید انجام میدم ( با ترس و استرس)

ته: اوه نگاش کن چقد با ادبه چرا ازم ترسیدی

کوک: آ.....آخه اجوما میگفت شما خیلی خطرناکین اگه جلوتون درست رفتار نکنیم تنبیه میکنین

ته: 😂😂 ازم نترس پسر خوب ( سرشو ناز می‌کنه)

ته: من چرا با اون اونقد مهربون رفتار کردم من چم شده من همیشه خیلی بد اخلاقم اون خیلی کیوت و با مزه بود یعنی اجوما در مورد من به اون بچه چی گفته بود که اون تا منو دید از ترس عرق کرده بود بخاطر اینکه مطمئن بشه که ازم نترسه یه دستمال از جیبم در آوردم و عرق سر و صورتشو پاک کردم وقتی سرمو بالا آوردم دیدم همه دارن با تعجب نگام میکنن ولی اهمیت ندادم

ته: آفرین پسر خوب دیگه ازم نترس باشه من باهات کاری ندارم ( لپ کوک رو نوازش می‌کنه) بر گشتم و رفتم پیش پدرم

پدر ته: تهیونگ تا حالا یه ذره لب خند یا مهربونی ازت ندیده بودم چرا باهاش اونجوری رفتار کردی

ته: چیزی نیست پدر نمیبینین یه ذره بچه داشت از ترس می‌لرزید آخه این درسته که روی روح و روانش فشار وارد بشه فقط خواستم مطمئن بشه که ازم نترسه ( بچم گوه میخوره دروغ میگه اون الان دلشو باخته🗿🗿🗿)

پدر ته: آها خوبه پسرم حداقل یه ذره انسانیت به دلت راه پیدا کرده ( آقای کیم تخیلی گول حرفاشو نخورید داره بهتون دروغ میگه بخدا اون عاشق شده🗿)

کوک: وقتی نوازش دستای گرمشو روی صورتم حس کردم انگاری خیلی بهم حس آرامش و امنیت میداد همینطوری که تو افکارم بودم یه دفه صدای پاشنه بلند شنیدم نگا کردم یه دختر که بنظرم خیلی لوس بود داشت میومد سمت تهیونگ حدس زدم نامزدش باشه

جولیا: تهیوووووووونگگگگگگمممممممم بلاخره اومدی ( میپره بغل ته)

کوک: به طرز عجیبی به دختره حسودیم شد و ازش بدم اومد

ته: برو پایین جولیا حوصله ندارم خستم باید استراحت کنم حداقل بزار از راه برسم بعد ( میره سمت در ورودی با چهره ناراحت و بی‌حال)

ته: داشتم میرفتم که اون کوچولو سر راهم شد آخه چرا هر موقع به چشماش نگاه میکنم دلم تازه میشه

ته: راستی کوچولو اسمت چی بود ( با لبخند)

کوک: ا... ار.... ارباب من جونگکوکم

ته: خیلی خب کوکی بعدا بیا اتاقم کارت دارم

کوک: چشم

تهیونگ می‌ره بالا و تو اتاقش

پدر ته: خیلی رفتارش عجیب شده هیچ وقت ندیده بودم اینطوری لبخند بزنه یا مهربون باشه آخه این پسر چش شده( آقای کیم تخیلی به تو چه کاری نکن از داستان حذفت کنم به رفتار تهکوکم گیر بدی من میدونم با تو🗿🗿)

عموی ته: ولش کن برادر تهیونگ که گفت چون فقط یه بچس اینطوریه باهاش

جولیا: نمیخواممممم بابا باهاش قهرم من میرم خونه من این همه راهو بخاطر اون اومدم بعد اینطوری نادیدم گرفت ( لوس)

عموی ته: نه دخترم اون فقط خستس همین درکش کن

جولیا: نه بابا فقط این دفه نیست اون همیشه اینجوریه باهاش قهرمممم ( میره )

پدر ته: هعیییی چیکار کنیم از دست این بچه ها بریم داخل برادر

ویو: تهیونگ

ته: وقتی وارد اتاقم شدم خیلی تمیز و مرتب بود خدا کنه کار جونگکوک باشه ای بابا ای خدا من چم شده کار هر کی باشه چه فرقی می‌کنه ( عاشق شدی عزیزم 🗿🗿🗿) روی اتاقم دراز کشیدم الان دلم خیلی دوش میخواست پس رفتم حموم

ویو : کوک

کوک: رفتم داخل آخه چرا تهیونگ با نامزدش اونطوری رفتار کرد تو افکارم بودم که یهو اجوما صدا زد

اجوما: جونگکوک پسرم

کوک: بله خانم

اجوما: پسرم برو اتاق تهیونگ و بهش بگو که پدرت کارت داره بیا پیشش

کوک: چشم خانم منم داشتم میرفتم پیشش چون گفته بود کارم داره

کوک رفت بالا و رفت پشت در اتاق تهیونگ

کوک: تا خواستم در بزنم که دیدم در بازه بدون در زدن وارد شدم که دیدم...........

پایان پارت چهار

#ادتهکوک
دیدگاه ها (۰)

#ارباب_منPart: 5کوک: تا خواستم در بزنم دیدم در بازه بدون در ...

#ارباب_من Part: 3ویو: فردا کوک: با آفتابی که چشمام بر خورد م...

#ارباب_من Part: 2 رینننننننگ ریننننننننننگ( مثلاً زنگ در خور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط