+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.89
(از زبون ا.ت)
دستام هنوز میلرزید. نامه رو باز کردم. دستخط جونگ کوک بود. محکم، ولی آخر خطها یه کم لرزان. انگار وقتی نوشته، خسته بوده.
من با اشک چشمامو پاک کردم و شروع کردم به خوندن:
---
ا.ت عزیزم،
اگه داری این نامه رو میخونی، یعنی من دیگه نیستم.
اول از همه میخوام بگم: متاسفم.
برای همه چیز. برای شبی که مامان و باباتو جلوی چشمت کشتم. برای هر شلاقی که بهت زدم. برای هر قطره اشکی که از چشمت اومد. برای هر شب که از ترس من نخوابیدی. برای اینکه غرورتو له کردم و زندگیت رو نابود کردم. من هیچ عذری ندارم. فقط یه هیولا بودم.
ولی یه چیزی هست که باید بدونی:
از همون لحظهای که تو مهمونی دیدمت، چیزی تو وجودم شکست. اول فکر کردم فقط هوسه. بعد انتقام. ولی هر چی بیشتر باهات بودم، بیشتر فهمیدم که عاشق شدم. عاشق دختری که باید میکشتم. عاشق کسی که حق داشت ازم متنفر باشه.
وقتی فرار کردی، جهنم کشیدم. هر شب بهت فکر میکردم. هر شب کابوس میدیدم. فهمیدم بدون تو، من هیچی نیستم. فقط یه آدم خالی و خطرناک.
ا.ت، همه چیز رو به نام تو زدم.
همه شرکتها، همه حسابها، همه ویلاها، همه چیزایی که با خون و جنایت ساختم. همه مال توئه. میتونی همهشو بفروشی، بسوزونی، یا به فقرا بدی. هر کاری دلت خواست بکن. این تنها چیزیه که میتونم بهت بدم بعد از همه دردی که بهت زدم.
اگه این نامه رو میخونی و هنوز ازم متنفری، کاملاً حق داری.
اگه هنوز میترسی ازم، کاملاً طبیعیه.
ولی اگه یه روز، حتی یه ذره کوچیک، تونستی منو ببخشی... بدون که من اون بالا، با تمام وجودم برات لبخند میزنم.
آخرین چیزی که میخوام بگم اینه:
اون بوسه کوچیک تو ماشین... برام از همه ثروت دنیا ارزشمندتر بود.
تو بهترین و بدترین چیزی بودی که تو زندگیم اومد.
ممنون که حتی برای یه لحظه هم شده، اجازه دادی عاشقِت بشم.
جونگ کوک
---
نامه رو بستم و به سینهم چسبوندم. هقهقم شدیدتر شد.
(با صدای شکسته، بین گریه)
+ احمق... احمق احمق... چرا اینقدر دیر گفتی؟ چرا وقتی داشتم کمکم بهت عادت میکردم، رفتی؟
من نامه رو محکم بغل کردم و روی زمین خم شدم.
جونگ کوک رفته بود... ولی با این نامه، یه تیکه از خودش رو برای همیشه تو قلبم گذاشته بود..........
ادامه داد..........
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.90
(از زبون ا.ت)
من هنوز روی پلههای سنگی ویلا نشسته بودم. هوا سرد بود، بارون ریز میبارید، ولی من تکون نمیخوردم. از لای در نیمهباز سالن، صدای آدمها، صحبتهای پایین و موسیقی غمگین میاومد.
ولی من اجازه نداشتم داخل برم.
دو محافظ هنوز جلوی در ایستاده بودن. یکیشون با نگاه همدل ولی محکم گفت:
خانم... دستور آقای جیمین و خانم آسا اینه که شما داخل نیاید. گفتن ممکنه بعضی اعضا... واکنش نشون بدن. مخصوصاً حالا که همه میدونن شما دلیل اصلی... ضعف آقای جونگ کوک بودید.
من فقط به زمین خیره شدم. دستامو دور زانوهام حلقه کردم و آروم آروم شروع کردم به تکان خوردن جلو عقب.
(زیر لب، با صدای شکسته)
+ من... من آخرین کسی بودم که باهاش بودم... من دستش تو دستم بود وقتی... وقتی رفت... حالا حتی حق ندارم خداحافظی کنم؟
از داخل سالن صدای جیمین اومد که داشت حرف میزد. صدای گرفته و سنگینش:
🐥 ...اون همیشه قوی بود. همیشه همه چیز رو کنترل میکرد. حتی امروز هم...
بعد صدای گریه بعضی آدما بلند شد. صدای آسا هم اومد، کوتاه و تند، انگار داشت جلوی خودشو میگرفت.
من سرمو بین زانوهام قایم کردم و هقهق کردم. بیصدا. فقط شونههام میلرزید.
(تو دلم، با درد)
+ حتی تو مرگت هم منو بیرون گذاشتی جونگ کوک... حتی حالا هم من برای بقیه فقط "دختر ضعف تو"ام... نه کسی که باهاش بودی... نه کسی که باهاش جنگیدی... نه کسی که بوسیدیش...
یهو در کامل بسته شد. دیگه حتی سایه آدما رو هم نمیدیدم. فقط صدای موسیقی غمگین و گریههای خفه از داخل میاومد.
من بلند شدم، پاهام از سرما و نشستن طولانی بیحس شده بود. آروم رفتم سمت باغ پشتی ویلا. جایی که قبلاً جونگ کوک منو برده بود. نشستم روی نیمکت خیس و به تاریکی خیره شدم.
نامه هنوز تو جیبم بود. پروندههای قانونی هم تو ماشین. همه چیز مال من شده بود... ولی من هیچی نداشتم.
(زیر لب، با صدای خسته و شکسته)
+ تو رفتی... و منو با این همه بار تنهایی گذاشتی. احمق... خیلی احمق بودی.
بارون ملایم روی صورتم میبارید و من فقط نشستم و گریه کردم. مراسم بدون من تموم شد. خداحافظی بدون من تموم شد.
و من هنوز نمیدونستم با این همه درد و خالی بودن چیکار کنم..........
ادامه دارد............
-I shouldn't fall in love with you
p.89
(از زبون ا.ت)
دستام هنوز میلرزید. نامه رو باز کردم. دستخط جونگ کوک بود. محکم، ولی آخر خطها یه کم لرزان. انگار وقتی نوشته، خسته بوده.
من با اشک چشمامو پاک کردم و شروع کردم به خوندن:
---
ا.ت عزیزم،
اگه داری این نامه رو میخونی، یعنی من دیگه نیستم.
اول از همه میخوام بگم: متاسفم.
برای همه چیز. برای شبی که مامان و باباتو جلوی چشمت کشتم. برای هر شلاقی که بهت زدم. برای هر قطره اشکی که از چشمت اومد. برای هر شب که از ترس من نخوابیدی. برای اینکه غرورتو له کردم و زندگیت رو نابود کردم. من هیچ عذری ندارم. فقط یه هیولا بودم.
ولی یه چیزی هست که باید بدونی:
از همون لحظهای که تو مهمونی دیدمت، چیزی تو وجودم شکست. اول فکر کردم فقط هوسه. بعد انتقام. ولی هر چی بیشتر باهات بودم، بیشتر فهمیدم که عاشق شدم. عاشق دختری که باید میکشتم. عاشق کسی که حق داشت ازم متنفر باشه.
وقتی فرار کردی، جهنم کشیدم. هر شب بهت فکر میکردم. هر شب کابوس میدیدم. فهمیدم بدون تو، من هیچی نیستم. فقط یه آدم خالی و خطرناک.
ا.ت، همه چیز رو به نام تو زدم.
همه شرکتها، همه حسابها، همه ویلاها، همه چیزایی که با خون و جنایت ساختم. همه مال توئه. میتونی همهشو بفروشی، بسوزونی، یا به فقرا بدی. هر کاری دلت خواست بکن. این تنها چیزیه که میتونم بهت بدم بعد از همه دردی که بهت زدم.
اگه این نامه رو میخونی و هنوز ازم متنفری، کاملاً حق داری.
اگه هنوز میترسی ازم، کاملاً طبیعیه.
ولی اگه یه روز، حتی یه ذره کوچیک، تونستی منو ببخشی... بدون که من اون بالا، با تمام وجودم برات لبخند میزنم.
آخرین چیزی که میخوام بگم اینه:
اون بوسه کوچیک تو ماشین... برام از همه ثروت دنیا ارزشمندتر بود.
تو بهترین و بدترین چیزی بودی که تو زندگیم اومد.
ممنون که حتی برای یه لحظه هم شده، اجازه دادی عاشقِت بشم.
جونگ کوک
---
نامه رو بستم و به سینهم چسبوندم. هقهقم شدیدتر شد.
(با صدای شکسته، بین گریه)
+ احمق... احمق احمق... چرا اینقدر دیر گفتی؟ چرا وقتی داشتم کمکم بهت عادت میکردم، رفتی؟
من نامه رو محکم بغل کردم و روی زمین خم شدم.
جونگ کوک رفته بود... ولی با این نامه، یه تیکه از خودش رو برای همیشه تو قلبم گذاشته بود..........
ادامه داد..........
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.90
(از زبون ا.ت)
من هنوز روی پلههای سنگی ویلا نشسته بودم. هوا سرد بود، بارون ریز میبارید، ولی من تکون نمیخوردم. از لای در نیمهباز سالن، صدای آدمها، صحبتهای پایین و موسیقی غمگین میاومد.
ولی من اجازه نداشتم داخل برم.
دو محافظ هنوز جلوی در ایستاده بودن. یکیشون با نگاه همدل ولی محکم گفت:
خانم... دستور آقای جیمین و خانم آسا اینه که شما داخل نیاید. گفتن ممکنه بعضی اعضا... واکنش نشون بدن. مخصوصاً حالا که همه میدونن شما دلیل اصلی... ضعف آقای جونگ کوک بودید.
من فقط به زمین خیره شدم. دستامو دور زانوهام حلقه کردم و آروم آروم شروع کردم به تکان خوردن جلو عقب.
(زیر لب، با صدای شکسته)
+ من... من آخرین کسی بودم که باهاش بودم... من دستش تو دستم بود وقتی... وقتی رفت... حالا حتی حق ندارم خداحافظی کنم؟
از داخل سالن صدای جیمین اومد که داشت حرف میزد. صدای گرفته و سنگینش:
🐥 ...اون همیشه قوی بود. همیشه همه چیز رو کنترل میکرد. حتی امروز هم...
بعد صدای گریه بعضی آدما بلند شد. صدای آسا هم اومد، کوتاه و تند، انگار داشت جلوی خودشو میگرفت.
من سرمو بین زانوهام قایم کردم و هقهق کردم. بیصدا. فقط شونههام میلرزید.
(تو دلم، با درد)
+ حتی تو مرگت هم منو بیرون گذاشتی جونگ کوک... حتی حالا هم من برای بقیه فقط "دختر ضعف تو"ام... نه کسی که باهاش بودی... نه کسی که باهاش جنگیدی... نه کسی که بوسیدیش...
یهو در کامل بسته شد. دیگه حتی سایه آدما رو هم نمیدیدم. فقط صدای موسیقی غمگین و گریههای خفه از داخل میاومد.
من بلند شدم، پاهام از سرما و نشستن طولانی بیحس شده بود. آروم رفتم سمت باغ پشتی ویلا. جایی که قبلاً جونگ کوک منو برده بود. نشستم روی نیمکت خیس و به تاریکی خیره شدم.
نامه هنوز تو جیبم بود. پروندههای قانونی هم تو ماشین. همه چیز مال من شده بود... ولی من هیچی نداشتم.
(زیر لب، با صدای خسته و شکسته)
+ تو رفتی... و منو با این همه بار تنهایی گذاشتی. احمق... خیلی احمق بودی.
بارون ملایم روی صورتم میبارید و من فقط نشستم و گریه کردم. مراسم بدون من تموم شد. خداحافظی بدون من تموم شد.
و من هنوز نمیدونستم با این همه درد و خالی بودن چیکار کنم..........
ادامه دارد............
- ۳.۴k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط