+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.87
(از زبون نویسنده)
همه چیز در یک لحظه متوقف شد.
دستگاه قلب ناگهان صدای پیوسته و وحشتناک "بیــــپـــــ" داد. خط صاف. قلب جونگ کوک متوقف شده بود.
پزشکا با عجله شروع به احیاء کردند. یکی روی سینهاش فشار میداد، یکی شوک الکتریکی آماده میکرد، یکی دارو تزریق میکرد. اتاق پر از فریاد و هرجومرج بود.
ا.ت مثل مجسمه یخ زده بود. بعد ناگهان فریاد وحشتناکی کشید و سعی کرد خودشو به سمت تخت پرت کنه:
(فریاد شکسته و دیوانهوار)
+ کوک!!! نه!!! نه!!! بیدار شو!!! تو نمیتونی بمیری!!! من هنوز بهت نگفتم... من هنوز... کوک!!!
جیمین و آسا با تمام قدرت نگهش داشتند، ولی ا.ت مثل دیوونه تقلا میکرد و جیغ میکشید. اشک از صورتش مثل سیل میریخت.
🐥 ا.ت... ا.ت آروم باش...
ولی ا.ت گوش نمیداد. فقط فریاد میزد:
(صدای گرفته و پر از درد)
+ کوک... تو قول دادی... قول دادی ولِم نکنی... من هنوز ازت میترسم... هنوز نبخشیدمت... هنوز... هنوز خیلی حرفا تو دلم مونده... بیدار شو لعنتی!!!
پزشک با صدای سنگین و غمگین گفت:
زمان مرگ... ۰۴:۴۷ صبح...
دست جونگ کوک که هنوز تو دست ا.ت بود، کاملاً سرد و بیحرکت شد.
ا.ت برای چند ثانیه دنیا رو نفهمید. بعد بدنش مثل پارچهای که پاره شده باشه، شل شد. روی زمین افتاد و با تمام وجود فریاد زد. فریادی که از ته وجودش میاومد، پر از درد، نفرت، گیجی، عشق ناتمام و خشم.
(هقهق وحشتناک، تقریباً بیهوش)
+ کوک... نه... برنگرد... من هنوز... من هنوز عاشق تو نشدم... چرا الان رفتی؟! چرا وقتی داشتم آروم میشدم رفتی؟! کوک!!!!
آسا با چشمای قرمز و مشتهای گرهکرده به دیوار تکیه داد و سرشو پایین انداخت. جیمین هم اشک تو چشماش جمع شده بود و ا.ت رو بغل کرده بود.
اتاق پر از سکوت مرگبار بعد از فریاد شد. فقط صدای هقهق بیوقفه ا.ت و صدای دستگاه قلب صاف میپیچید.
جونگ کوک رفته بود.
و با رفتن او، همه چیز برای ا.ت دوباره سیاه شد............
ادامه دارد..........
هعی افسردگی
الان همه فحشم میدن😁
راستش خودمم افسردگی گرفتم...
-I shouldn't fall in love with you
p.87
(از زبون نویسنده)
همه چیز در یک لحظه متوقف شد.
دستگاه قلب ناگهان صدای پیوسته و وحشتناک "بیــــپـــــ" داد. خط صاف. قلب جونگ کوک متوقف شده بود.
پزشکا با عجله شروع به احیاء کردند. یکی روی سینهاش فشار میداد، یکی شوک الکتریکی آماده میکرد، یکی دارو تزریق میکرد. اتاق پر از فریاد و هرجومرج بود.
ا.ت مثل مجسمه یخ زده بود. بعد ناگهان فریاد وحشتناکی کشید و سعی کرد خودشو به سمت تخت پرت کنه:
(فریاد شکسته و دیوانهوار)
+ کوک!!! نه!!! نه!!! بیدار شو!!! تو نمیتونی بمیری!!! من هنوز بهت نگفتم... من هنوز... کوک!!!
جیمین و آسا با تمام قدرت نگهش داشتند، ولی ا.ت مثل دیوونه تقلا میکرد و جیغ میکشید. اشک از صورتش مثل سیل میریخت.
🐥 ا.ت... ا.ت آروم باش...
ولی ا.ت گوش نمیداد. فقط فریاد میزد:
(صدای گرفته و پر از درد)
+ کوک... تو قول دادی... قول دادی ولِم نکنی... من هنوز ازت میترسم... هنوز نبخشیدمت... هنوز... هنوز خیلی حرفا تو دلم مونده... بیدار شو لعنتی!!!
پزشک با صدای سنگین و غمگین گفت:
زمان مرگ... ۰۴:۴۷ صبح...
دست جونگ کوک که هنوز تو دست ا.ت بود، کاملاً سرد و بیحرکت شد.
ا.ت برای چند ثانیه دنیا رو نفهمید. بعد بدنش مثل پارچهای که پاره شده باشه، شل شد. روی زمین افتاد و با تمام وجود فریاد زد. فریادی که از ته وجودش میاومد، پر از درد، نفرت، گیجی، عشق ناتمام و خشم.
(هقهق وحشتناک، تقریباً بیهوش)
+ کوک... نه... برنگرد... من هنوز... من هنوز عاشق تو نشدم... چرا الان رفتی؟! چرا وقتی داشتم آروم میشدم رفتی؟! کوک!!!!
آسا با چشمای قرمز و مشتهای گرهکرده به دیوار تکیه داد و سرشو پایین انداخت. جیمین هم اشک تو چشماش جمع شده بود و ا.ت رو بغل کرده بود.
اتاق پر از سکوت مرگبار بعد از فریاد شد. فقط صدای هقهق بیوقفه ا.ت و صدای دستگاه قلب صاف میپیچید.
جونگ کوک رفته بود.
و با رفتن او، همه چیز برای ا.ت دوباره سیاه شد............
ادامه دارد..........
هعی افسردگی
الان همه فحشم میدن😁
راستش خودمم افسردگی گرفتم...
- ۸۳۶
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط