+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.88
(از زبون ا.ت)
من هنوز روی زمین اتاق پزشکی نشسته بودم. بدنم بیحس شده بود. چشمام قرمز و ورمکرده، اشکام دیگه حتی نمیاومد. فقط خالی بودم. کاملاً خالی.
جونگ کوک رفته بود. واقعاً رفته بود.
در اتاق آروم باز شد. یونگی با صورت خسته و جدی وارد شد. دستاشو تو جیبش کرده بود و بهم نگاه میکرد. من حتی سرم رو بلند نکردم.
یونگی چند ثانیه ساکت ایستاد، بعد آروم گفت:
🐱 ا.ت... باید بهت بگم.
من با صدای گرفته و بیاحساس جواب دادم:
+ ...چی دیگه مونده که بگی؟ مرد... دیگه چی مونده؟
یونگی یه پاکت سفید بزرگ و یه سری مدارک رو از داخل کتش درآورد و آروم گذاشت جلوم روی زمین.
🐱 کوک... قبل از اینکه بره این مأموریت، همه چیز رو جابهجا کرده بود. همه اموالش، همه شرکتها، حسابهای بانکی، ویلاها، حتی سهامهای مخفی مافیایی... همه رو زده به اسم تو. تو الان صاحب همه چی هستی. حتی اگه بخوای همه رو بفروشی یا بسوزونی، حق داری.
من برای چند ثانیه کاملاً شوکه شدم. سرمو آروم بلند کردم و با چشمای قرمز بهش خیره شدم.
(صدای لرزان)
+ چی؟... چرا؟ من که... من هیچی ازش نمیخواستم...
یونگی یه نامه ضخیم رو هم گذاشت رو مدارک. روی پاکت با دستخط جونگ کوک نوشته شده بود: برای ا.ت
🐱 این نامه رو برات گذاشته. گفته بود اگه چیزی براش پیش اومد، اینو بهت بدم. خوندیش؟
من با دستای لرزان نامه رو برداشتم. فقط نگاهش کردم. دستخطش رو که دیدم، قلبم دوباره درد گرفت. اشک تازهای از چشمم سر خورد.
(با صدای شکسته)
+ چرا این کارو کرد؟... من هنوز ازش متنفر بودم... هنوز میترسیدم... هنوز کامل نبخشیدمش... چرا همه چیز رو به من داد؟
یونگی آروم کنارم نشست روی زمین و با صدای خسته گفت:
🐱 چون عاشقِت بود. واقعاً عاشقِت بود. حتی اگه تو هنوز نفهمیده بودی. میگفت اگه بمیره، حداقل بدونی که همه چیزی که داشت رو به تو داده. نه به عنوان غرامت... بلکه چون تو تنها چیزی بودی که براش ارزش داشت.
من نامه رو محکم به سینهم چسبوندم و دوباره هقهق کردم. این بار گریهام با عصبانیت قاطی شده بود.
(گریه شدید)
+ احمق... احمق احمق... (من عقده ایم کثافت؟ من عاشق تو بودم آشغال من دیگه توی این خونه نمی مونم. دین دیرین. یادی از گلزار کنیم وسط قسمت احساسی فیک 🤣) چرا الان؟ چرا وقتی داشتم کمکم بهت عادت میکردم، وقتی داشتم کمکم دیگه مثل قبل ازت نمیترسیدم، رفتی؟! من هنوز بهت نگفتم که... که اون بوسه کوچیکت یه چیزی تو دلم تکون داد... هنوز بهت نگفتم که...
من نتونستم ادامه بدم. فقط نامه رو بغل کردم و روی زمین خم شدم و گریه کردم.
یونگی آروم دستشو گذاشت رو شونهم و گفت:
🐱 هر وقت آماده بودی بخونش. اون نامه آخرین حرفاشه.
من فقط سرم رو تکون دادم و نامه رو محکمتر به سینهم فشار دادم.
جونگ کوک رفته بود... ولی همه زندگیش، همه قدرتش، همه ثروتش رو گذاشته بود برام. و حالا من با این همه بار سنگین، تنها مونده بودم.............
ادامه دارد.........
-I shouldn't fall in love with you
p.88
(از زبون ا.ت)
من هنوز روی زمین اتاق پزشکی نشسته بودم. بدنم بیحس شده بود. چشمام قرمز و ورمکرده، اشکام دیگه حتی نمیاومد. فقط خالی بودم. کاملاً خالی.
جونگ کوک رفته بود. واقعاً رفته بود.
در اتاق آروم باز شد. یونگی با صورت خسته و جدی وارد شد. دستاشو تو جیبش کرده بود و بهم نگاه میکرد. من حتی سرم رو بلند نکردم.
یونگی چند ثانیه ساکت ایستاد، بعد آروم گفت:
🐱 ا.ت... باید بهت بگم.
من با صدای گرفته و بیاحساس جواب دادم:
+ ...چی دیگه مونده که بگی؟ مرد... دیگه چی مونده؟
یونگی یه پاکت سفید بزرگ و یه سری مدارک رو از داخل کتش درآورد و آروم گذاشت جلوم روی زمین.
🐱 کوک... قبل از اینکه بره این مأموریت، همه چیز رو جابهجا کرده بود. همه اموالش، همه شرکتها، حسابهای بانکی، ویلاها، حتی سهامهای مخفی مافیایی... همه رو زده به اسم تو. تو الان صاحب همه چی هستی. حتی اگه بخوای همه رو بفروشی یا بسوزونی، حق داری.
من برای چند ثانیه کاملاً شوکه شدم. سرمو آروم بلند کردم و با چشمای قرمز بهش خیره شدم.
(صدای لرزان)
+ چی؟... چرا؟ من که... من هیچی ازش نمیخواستم...
یونگی یه نامه ضخیم رو هم گذاشت رو مدارک. روی پاکت با دستخط جونگ کوک نوشته شده بود: برای ا.ت
🐱 این نامه رو برات گذاشته. گفته بود اگه چیزی براش پیش اومد، اینو بهت بدم. خوندیش؟
من با دستای لرزان نامه رو برداشتم. فقط نگاهش کردم. دستخطش رو که دیدم، قلبم دوباره درد گرفت. اشک تازهای از چشمم سر خورد.
(با صدای شکسته)
+ چرا این کارو کرد؟... من هنوز ازش متنفر بودم... هنوز میترسیدم... هنوز کامل نبخشیدمش... چرا همه چیز رو به من داد؟
یونگی آروم کنارم نشست روی زمین و با صدای خسته گفت:
🐱 چون عاشقِت بود. واقعاً عاشقِت بود. حتی اگه تو هنوز نفهمیده بودی. میگفت اگه بمیره، حداقل بدونی که همه چیزی که داشت رو به تو داده. نه به عنوان غرامت... بلکه چون تو تنها چیزی بودی که براش ارزش داشت.
من نامه رو محکم به سینهم چسبوندم و دوباره هقهق کردم. این بار گریهام با عصبانیت قاطی شده بود.
(گریه شدید)
+ احمق... احمق احمق... (من عقده ایم کثافت؟ من عاشق تو بودم آشغال من دیگه توی این خونه نمی مونم. دین دیرین. یادی از گلزار کنیم وسط قسمت احساسی فیک 🤣) چرا الان؟ چرا وقتی داشتم کمکم بهت عادت میکردم، وقتی داشتم کمکم دیگه مثل قبل ازت نمیترسیدم، رفتی؟! من هنوز بهت نگفتم که... که اون بوسه کوچیکت یه چیزی تو دلم تکون داد... هنوز بهت نگفتم که...
من نتونستم ادامه بدم. فقط نامه رو بغل کردم و روی زمین خم شدم و گریه کردم.
یونگی آروم دستشو گذاشت رو شونهم و گفت:
🐱 هر وقت آماده بودی بخونش. اون نامه آخرین حرفاشه.
من فقط سرم رو تکون دادم و نامه رو محکمتر به سینهم فشار دادم.
جونگ کوک رفته بود... ولی همه زندگیش، همه قدرتش، همه ثروتش رو گذاشته بود برام. و حالا من با این همه بار سنگین، تنها مونده بودم.............
ادامه دارد.........
- ۵۴۴
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط