{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁸.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁸.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~


تهیونگ خنده‌ی کوتاهی کرد:

_ یعنی می‌تونی رفیق قدیمیت رو دستگیر کنی، فرمانده پارک؟

جیمین چند ثانیه بدون پلک زدن نگاهش کرد.

بعد با صدایی بم و محکم گفت:

_ چرا نتونم؟

تهیونگ نگاه کوتاهی از سر تا پایش انداخت:

_ تغییر کردی.

جیمین پوزخند تلخی زد:

_ تغییرم دادین.

برای لحظه‌ای سکوت بینشان افتاد.

بعد جیمین نگاهش را از او گرفت و سمت نامجون برگشت:

_ بهت گفته بودم خطایی کنی که روان منو به گا بده... روانتونو می‌گام، نگفتم؟

نامجون که تا آن لحظه ساکت مانده بود، بالاخره از پشت میز بیرون آمد:

_ جیمین، اون‌طور که فکر می‌کنی نیست!

جیمین دستی میان موهای بلوندش کشید.
نگاهش هنوز سرد بود:

_ برام مهم نیست همین الان این یارو ازت چی خواسته.

مکث کوتاهی کرد:

_ بهش کمک کنی... دیگه جلوی چشمام نباش، نامجون.

نامجون آب دهانش را قورت داد و سریع سر تکان داد:

_ باشه... باشه.

تهیونگ پوزخند صداداری زد:

_ چون توی مأموریت‌ها فرمانده‌ای، فکر کردی رئیس بقیه هم هستی؟

جیمین آرام سرش را سمتش برگرداند:

_ دهنتو ببند...

چند ثانیه نگاهش کرد:

_ وگرنه خودم می‌بندمش.

تهیونگ نمایشی دست‌هایش را بالا برد:

_ خیله خب مرد... آروم باش.

نفس عمیقی کشید:

_ فقط می‌خوام اون دوربین‌های کوفتی رو از کار بندازین. همین.

جیمین خنثی نگاهش کرد:

_ گندکاری‌های تو هیچ ربطی به من یا نامجون نداره..مفهومه؟

نامجون آهسته کف دستش را روی پیشانی‌اش کشید

تهیونگ دست‌هایش را پایین آورد.
حالا دیگر اثری از شوخی در صورتش نبود:

_ اوکی.

شانه‌ای بالا انداخت:

_ به هر حال به زودی دیگه برای کمک گرفتن سراغتون نمیام.

ابروی نامجون بالا پرید:

_ منظورت چیه؟

تهیونگ نگاهش را روی جیمین نگه داشت.
لبخند کم‌رنگی زد:

_ اینش دیگه رازه!

و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، چرخید.
چند قدم برداشت.
در را باز کرد.
و با صدای بلندی پشت سرش کوبید.


جیمین چشمانش را برای لحظه‌ای بست.

بعد آرام گفت:

_ این دفعه رو هم می‌گذرم.

نامجون سرش را بالا آورد.

اما جمله‌ی بعدی جیمین باعث شد دوباره یخ بزند:

_ اگه بازم بفهمم باهاش حتی تماس داشتی...

حرفش را نیمه‌کاره رها کرد.

برگشت و مستقیم در چشم‌های نامجون نگاه کرد:

_ نمی‌بخشم.

نامجون فوراً چند قدم جلو رفت:

_ من قصد کمک بهش رو نداشتم!

نگاهش روی دست‌های مشت‌شده‌ی جیمین افتاد:

_ خودمم می‌خواستم درخواستش رو رد کنم.

صدایش پایین‌تر شد:

_ باور کن!

جیمین دستی روی صورتش کشید.

خستگی از لحنش می‌بارید.

_ من دیگه میرم.


و بدون اینکه منتظر جواب بماند، از اتاق خارج شد.

در که بسته شد، نامجون چند ثانیه همان‌جا ایستاد.
بعد نفسش را با صدا بیرون داد.

سرش را به عقب تکیه داد و زیر لب زمزمه کرد:

_ لعنتی..

ادامه دارد...
شرط: لایک ۷۰. کامنت ۴۰
دیدگاه ها (۵)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. نفس‌نفس‌زنان بی‌...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁰. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. دختر با تعجب قد...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁷...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~درِ اتاق بدون حتی یک ضربه، آرام باز...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁶...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒.. ~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~ بعد کمی سکوت، نامجون گفت:_ چیزی م...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط