LOOKING FOR YOU
LOOKING FOR YOU
PART : ³⁰
۷ مارس ۱۵۲۳
شب آرامی بود. باد ملایمی میان شاخههای درختان گیلاس میپیچید و شکوفههای سفید و صورتی، آرام روی سنگفرش ایوان مینشستند. جونگکوک کنار تهیونگ نشسته بود و سرش را روی شانهی او گذاشته بود و برای اولین بار بعد از مدتها، هیچ ترسی در دلش نبود. صدای جیرجیرکها در باغ میپیچید. تهیونگ لبخند کمرنگی زد و گلبرگی از شکوفهی گیلاس را از میان موهای جونگکوک کنار زد و نگاهش کرد ؛ آن نگاه پر از حرفهایی بود که هیچوقت اجازه نداشت به زبان بیاورد. دست جونگکوک را گرفت و آرام میان انگشتانش فشرد. جونگکوک خواست چیزی بگوید اما ناگهان...صدای فریادی تمام عمارت را لرزاند.
_اون خدمتکار رو پیدا کنین!
هر دو با وحشت از جا پریدند . صدای دویدن نگهبانها از همه طرف میآمد. جونگکوک نفسش بند آمده بود. تهیونگ دستش را محکم گرفت.
تهیونگ : باید بریم!
سریع بلند شد و جونگکوک رو با خودش کشید . جونگکوک نفسزنان پشت سر تهیونگ به سمت حیاط پشتی دوید ، اشک روی صورتش جاری بود .
تهیونگ : باید فرار کنیم
با جدیت گفت
جونگکوک: نه... اگه فرار کنیم شما همهچی رو از دست میدین...
تهیونگ : همهچیز بدون تو هیچ ارزشی نداره ، همه چیز من تویی...
درست همان لحظه...چند نگهبان مسیرشان را بستند . تهیونگ ، جونگکوک را پشت سر خودش کشید . نگهبانان شمشیرشون رو از غلاف بیرون کشیدند و صدای برخورد فولاد در فضای عمارت پیچید.
تهیونگ : اگه حتی یه انگشتتان بهش بخوره ، دستاتونو قطع میکنم
با عصبانیت غرید
_ ارباب ، فقط اون خدمتکار و به ما بدید ، نمیخوایم آسیبی به شما بزنیم فقط اون خدمتکارو میخوایم
یکی از نگهبانان گفت .تهیونگ بیشتر جونگکوک رو پشت خودش کشید
تهیونگ : عمرا
ناگهان نگهبانی از پشت شمشیر را روی کمر جونگکوک کشید ، خون از کمر جونگکوک سرازیر شد و تعادلش رو از دست داد ، زانوهایش روی زمین نشست و خون بالا آورد . تهیونگ با وحشت کنارش زانو زد
تهیونگ : جونگکوک!!
خواست جونگکوک رو بلند کنه اما نگهبانها فرصت ندادند. چند نفر بازوهای تهیونگ را گرفتند و او را عقب کشیدند. تهیونگ با تمام توان تقلا میکرد.
تهیونگ : ولم کنین
فریاد زد و با وحشت به جونگکوک نگاه کرد درحالی که برای رسیدن بهش تقلا میکرد . جونگکوک نیمههوشیار فقط توانست نگاهش کند و لبخند بسیار کمرنگی روی لبهایش نشست؛ انگار میخواست اربابش را آرام کند. نگهبانها بدن نیمهجان او را کشان کشان به سمت سیاهچال کشیدند و زدی از خون روی زمین به جا موند .
.....
تنها صدای نفسهای بریدهی تهیونگ باقی مانده بود. پدرش مقابل او ایستاد. نگاهش سردتر از همیشه بود.
_ بهت گفته بودم از اون خدمتکار هرزه فاصله بگیر
تهیونگ نگاهش را بالا آورد ، چشمهایش از اشک سرخ شده بود و خشم در چهره اش کاملا مشخص بود
تهیونگ : درموردش درست حرف بزن
برای اولین بار...صدایش را روی پدرش بلند کرده بود. مرد لحظهای مکث کرد و بعد با تمسخر خندید.
_ اون فقط یه خدمتکاره
تهیونگ از میان دندانهای به هم فشرده گفت
تهیونگ : برای من...اون از هرچیزی که توی این خونه هست با ارزش تره
پدر نگاه سردی به او انداخت
_ فردا صبح... همهچیز تموم میشه
با قاطعیت گفت و از جاش بلند شد . تهیونگ سعی کرد به سمتش حمله کنه ولی دوتا نگهبان محکم سرجایش نگه داشتن
تهیونگ : اگه حتی یه تار مو ازش کم بشه کاری میکنم آرزوی مرگ کنی
فریادش در اتاق پیچید اما به نظر نمیرسید پدرش حرفش رو جدی گرفته باشه
......
جونگکوک با بدنی خسته و زخمی وسط حیاط زانو زده بود. پارچهای روی چشمانش بسته بودند و چیزی نمیدید اما...صدای آشنایی را میشنید ، صدایی که هرروز با ملایمت باهاش حرف میزد و قربون صدقش میرفت
تهیونگ : جونگکوک !
تهیونگ با گریه فریاد زد . جونگکوک سرش را کمی بالا آورد ، چیزی نمیدید اما همان صدای پر درد کافی بود تا قلبش به هزاران تکه تبدیل بشه .
جونگکوک : "ارباب... گریه نکنین..."
با صدایی آرام، طوری که فقط خودش میشنید، زمزمه کرد و قطره اشک از گوشهی چشمهای بستهاش پایین آمد.
تهیونگ : قول میدم توی زندگی بعدیمون پیدات میکنم....
جونگکوک لبخندی زد
جونگکوک : پس....خواهش میکنم پیدام کن ، منتظرت میمونم
زمزمه کرد و همه چیز سیاه شد . شمشیر جلاد پایین اومد خونه همه جا پاشید
تهیونگ : جونگکوک !!
درحالی که اشک بی وقفه از چشمانش جاری بود فریاد زد . بلاخره از چنگ نگهبانا بیرون اومد و به سمت بدن بیجان جونگکوک دوید و کنارش زانو زد .
تهیونگ: نه...خواهش میکنم تنهام نزار
بدن بیجان جونگکوک رو محکم در آغوش گرفت پ بی اهمیت نسبت به خونی که لباس های گران قیمتش رو خیس میکردند جونگکوک رو به خودش فشرد
تهیونگ : همشون تاوان پس میدن ، همشونو میکشم ، قول میدم....
با هق هق زمزمه کرد
...ادامه دارد
PART : ³⁰
۷ مارس ۱۵۲۳
شب آرامی بود. باد ملایمی میان شاخههای درختان گیلاس میپیچید و شکوفههای سفید و صورتی، آرام روی سنگفرش ایوان مینشستند. جونگکوک کنار تهیونگ نشسته بود و سرش را روی شانهی او گذاشته بود و برای اولین بار بعد از مدتها، هیچ ترسی در دلش نبود. صدای جیرجیرکها در باغ میپیچید. تهیونگ لبخند کمرنگی زد و گلبرگی از شکوفهی گیلاس را از میان موهای جونگکوک کنار زد و نگاهش کرد ؛ آن نگاه پر از حرفهایی بود که هیچوقت اجازه نداشت به زبان بیاورد. دست جونگکوک را گرفت و آرام میان انگشتانش فشرد. جونگکوک خواست چیزی بگوید اما ناگهان...صدای فریادی تمام عمارت را لرزاند.
_اون خدمتکار رو پیدا کنین!
هر دو با وحشت از جا پریدند . صدای دویدن نگهبانها از همه طرف میآمد. جونگکوک نفسش بند آمده بود. تهیونگ دستش را محکم گرفت.
تهیونگ : باید بریم!
سریع بلند شد و جونگکوک رو با خودش کشید . جونگکوک نفسزنان پشت سر تهیونگ به سمت حیاط پشتی دوید ، اشک روی صورتش جاری بود .
تهیونگ : باید فرار کنیم
با جدیت گفت
جونگکوک: نه... اگه فرار کنیم شما همهچی رو از دست میدین...
تهیونگ : همهچیز بدون تو هیچ ارزشی نداره ، همه چیز من تویی...
درست همان لحظه...چند نگهبان مسیرشان را بستند . تهیونگ ، جونگکوک را پشت سر خودش کشید . نگهبانان شمشیرشون رو از غلاف بیرون کشیدند و صدای برخورد فولاد در فضای عمارت پیچید.
تهیونگ : اگه حتی یه انگشتتان بهش بخوره ، دستاتونو قطع میکنم
با عصبانیت غرید
_ ارباب ، فقط اون خدمتکار و به ما بدید ، نمیخوایم آسیبی به شما بزنیم فقط اون خدمتکارو میخوایم
یکی از نگهبانان گفت .تهیونگ بیشتر جونگکوک رو پشت خودش کشید
تهیونگ : عمرا
ناگهان نگهبانی از پشت شمشیر را روی کمر جونگکوک کشید ، خون از کمر جونگکوک سرازیر شد و تعادلش رو از دست داد ، زانوهایش روی زمین نشست و خون بالا آورد . تهیونگ با وحشت کنارش زانو زد
تهیونگ : جونگکوک!!
خواست جونگکوک رو بلند کنه اما نگهبانها فرصت ندادند. چند نفر بازوهای تهیونگ را گرفتند و او را عقب کشیدند. تهیونگ با تمام توان تقلا میکرد.
تهیونگ : ولم کنین
فریاد زد و با وحشت به جونگکوک نگاه کرد درحالی که برای رسیدن بهش تقلا میکرد . جونگکوک نیمههوشیار فقط توانست نگاهش کند و لبخند بسیار کمرنگی روی لبهایش نشست؛ انگار میخواست اربابش را آرام کند. نگهبانها بدن نیمهجان او را کشان کشان به سمت سیاهچال کشیدند و زدی از خون روی زمین به جا موند .
.....
تنها صدای نفسهای بریدهی تهیونگ باقی مانده بود. پدرش مقابل او ایستاد. نگاهش سردتر از همیشه بود.
_ بهت گفته بودم از اون خدمتکار هرزه فاصله بگیر
تهیونگ نگاهش را بالا آورد ، چشمهایش از اشک سرخ شده بود و خشم در چهره اش کاملا مشخص بود
تهیونگ : درموردش درست حرف بزن
برای اولین بار...صدایش را روی پدرش بلند کرده بود. مرد لحظهای مکث کرد و بعد با تمسخر خندید.
_ اون فقط یه خدمتکاره
تهیونگ از میان دندانهای به هم فشرده گفت
تهیونگ : برای من...اون از هرچیزی که توی این خونه هست با ارزش تره
پدر نگاه سردی به او انداخت
_ فردا صبح... همهچیز تموم میشه
با قاطعیت گفت و از جاش بلند شد . تهیونگ سعی کرد به سمتش حمله کنه ولی دوتا نگهبان محکم سرجایش نگه داشتن
تهیونگ : اگه حتی یه تار مو ازش کم بشه کاری میکنم آرزوی مرگ کنی
فریادش در اتاق پیچید اما به نظر نمیرسید پدرش حرفش رو جدی گرفته باشه
......
جونگکوک با بدنی خسته و زخمی وسط حیاط زانو زده بود. پارچهای روی چشمانش بسته بودند و چیزی نمیدید اما...صدای آشنایی را میشنید ، صدایی که هرروز با ملایمت باهاش حرف میزد و قربون صدقش میرفت
تهیونگ : جونگکوک !
تهیونگ با گریه فریاد زد . جونگکوک سرش را کمی بالا آورد ، چیزی نمیدید اما همان صدای پر درد کافی بود تا قلبش به هزاران تکه تبدیل بشه .
جونگکوک : "ارباب... گریه نکنین..."
با صدایی آرام، طوری که فقط خودش میشنید، زمزمه کرد و قطره اشک از گوشهی چشمهای بستهاش پایین آمد.
تهیونگ : قول میدم توی زندگی بعدیمون پیدات میکنم....
جونگکوک لبخندی زد
جونگکوک : پس....خواهش میکنم پیدام کن ، منتظرت میمونم
زمزمه کرد و همه چیز سیاه شد . شمشیر جلاد پایین اومد خونه همه جا پاشید
تهیونگ : جونگکوک !!
درحالی که اشک بی وقفه از چشمانش جاری بود فریاد زد . بلاخره از چنگ نگهبانا بیرون اومد و به سمت بدن بیجان جونگکوک دوید و کنارش زانو زد .
تهیونگ: نه...خواهش میکنم تنهام نزار
بدن بیجان جونگکوک رو محکم در آغوش گرفت پ بی اهمیت نسبت به خونی که لباس های گران قیمتش رو خیس میکردند جونگکوک رو به خودش فشرد
تهیونگ : همشون تاوان پس میدن ، همشونو میکشم ، قول میدم....
با هق هق زمزمه کرد
...ادامه دارد
- ۲۸۰
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط