وقتی پدرت بود part
وقتی پدرت بود. part: 2
تهیونگ:
واقعا از دست رزا عصبانی شده بودم و نمیدونستم دارم چیکار میکنم. رزا شاگرد خیلی خوبی تو مدرسه بود منم ازش راضی بودم. امروز که اومد خونه من خیلی ذوق داستم تا دوباره نمره های خوب و اون صورت کوچولوی پر از شادیش رو ببینم.اما وقتی که اومد خونه و چشمای پر از اشکشو دیدم باورم نمیشد که این همون رزای درسخون من باشه. خیلی آروم کارنامه رو با دستا ظریفش بهم داد و من دیگه بعد از اون نفهمیدم که چی دارم میگم. وقتی جمله ی آخر رو گفتم و چشمای گرد شدشو دیدم تازه فهمیدم چیکار کردم. خودمم چند لحطه تو شوک بودم و بعد.....
لونا:
تهیونگ دیگه زده بود به سیم آخر و هر لحطه قلب رزا بیشتر میشکست تا جایی که دیگه قلبش خورد و نابود شده بود و دیگه نمیتونست تو خونه بمونه. تصمیم گرفت بره کافه نزدیک خونشون بلکه کمی قلبش آروم بگیره؛ لباساشو پوشید و بدون لحظه ای معطلی زد بیرون....
رزا:
دیگه تحمل موندن تو خونه رو نداشتم وقتی در رو باز کردم مادرم رو دیدم که تازه رسیده بود. وقتی منو تو اون وضع دید گفت: سلام عزیزم.... رزا؟ چیزی شده دخترم؟
بی اهمیت به حرفای مادرم سریع از کنارش رد شدم و رفتم.
تهیونگ:
رو مبل نشسته بودم و هنوز تو شوک نمره های رزا بودم که دیدم رزا داره میره. جینا هم تازه رسیده بود و از دیدن رزا تعجب کرده بود. وای نه! من چیکار کردم؟! رزا آرزوش بود که پزشک بشه و حالا من با حرفام طوری قلبشو شکستم که دیگه نمیخواست تو خونه بمونه.....
_سلام تهیونگ شی..... چیشده عزیزم؟ رزا چش بود؟
بلند شدم و جینا رو بغل آرومی کردم.
_سلام عزیزم.عامم...... آه! همش تقصیر من بود! ظاهرا رزا تو امتحانات پایان ترمش اصلا نمرات خوبی نیاورده و شاید نتونه امسال رشته ای رو که میخواد قبول بشه و منم با حرفایی که زدم قلبشو شکستم.
ادامه دارد.
لطفا با نظرات محترمانتون منو خوشحال کنید💖
تهیونگ:
واقعا از دست رزا عصبانی شده بودم و نمیدونستم دارم چیکار میکنم. رزا شاگرد خیلی خوبی تو مدرسه بود منم ازش راضی بودم. امروز که اومد خونه من خیلی ذوق داستم تا دوباره نمره های خوب و اون صورت کوچولوی پر از شادیش رو ببینم.اما وقتی که اومد خونه و چشمای پر از اشکشو دیدم باورم نمیشد که این همون رزای درسخون من باشه. خیلی آروم کارنامه رو با دستا ظریفش بهم داد و من دیگه بعد از اون نفهمیدم که چی دارم میگم. وقتی جمله ی آخر رو گفتم و چشمای گرد شدشو دیدم تازه فهمیدم چیکار کردم. خودمم چند لحطه تو شوک بودم و بعد.....
لونا:
تهیونگ دیگه زده بود به سیم آخر و هر لحطه قلب رزا بیشتر میشکست تا جایی که دیگه قلبش خورد و نابود شده بود و دیگه نمیتونست تو خونه بمونه. تصمیم گرفت بره کافه نزدیک خونشون بلکه کمی قلبش آروم بگیره؛ لباساشو پوشید و بدون لحظه ای معطلی زد بیرون....
رزا:
دیگه تحمل موندن تو خونه رو نداشتم وقتی در رو باز کردم مادرم رو دیدم که تازه رسیده بود. وقتی منو تو اون وضع دید گفت: سلام عزیزم.... رزا؟ چیزی شده دخترم؟
بی اهمیت به حرفای مادرم سریع از کنارش رد شدم و رفتم.
تهیونگ:
رو مبل نشسته بودم و هنوز تو شوک نمره های رزا بودم که دیدم رزا داره میره. جینا هم تازه رسیده بود و از دیدن رزا تعجب کرده بود. وای نه! من چیکار کردم؟! رزا آرزوش بود که پزشک بشه و حالا من با حرفام طوری قلبشو شکستم که دیگه نمیخواست تو خونه بمونه.....
_سلام تهیونگ شی..... چیشده عزیزم؟ رزا چش بود؟
بلند شدم و جینا رو بغل آرومی کردم.
_سلام عزیزم.عامم...... آه! همش تقصیر من بود! ظاهرا رزا تو امتحانات پایان ترمش اصلا نمرات خوبی نیاورده و شاید نتونه امسال رشته ای رو که میخواد قبول بشه و منم با حرفایی که زدم قلبشو شکستم.
ادامه دارد.
لطفا با نظرات محترمانتون منو خوشحال کنید💖
- ۳۸
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط