رمان عشق جاودان
رمان: عشق جاودان
پارت ۲۳
بعداز صبحانه از خونه رفتیم بیرون. دازای منو رسوند مدرسه و چون بخاطر تصادف دست و پام شکسته بود خودش هم پیاده شد و کیفم رو گرفت. وارد مدرسه که شدیم همه عجیب مارو نگاه میکردن . دخترا به دازای خیره شده حقم داشتن دازای خیلی جذاب بود ولی دازای ماله منه و به هیچکس هم نمیدمش. وارد کلاس شدیم که بچه ها با دیدن دازای ساکت شدن رفتم و سرجام نشستم که دازای هم کیفم رو گذاشت
دازای: خب چویا من دیگه میرم ، ظهر خودم میام دنبالت
چویا: باشه ، ممنون دازای
یکدفعه دازای گونم و بوسید و دور شد . شوکه شدم و از خجالت سرخ شدم چون جلوی همه اینکار رو انجام داد
چویا: هوی دازای چیکار کردی
دازای: هیچی فقط چیبی جونم رو بوس کردم ، خب مراقبت خودت باش خداحافظ (با خنده)
چویا: هوی دازایی
محل نداد و سریع رفت . بعداز رفتن دازای بچهها شروع کردن به پچ پچ کردن که محل ندادم. با اینکه بوسش خیلی یهویی بود ولی ته دلم کیلو کیلو قند آب میشد. معلم اومد و حواسم رو دادم به درس .
بعد از کلاس چند تا از بچه های کلاس که قلدر هم بودن اومدن پیشم
ناشناس: هی چویا اون مرده خیلی هوات رو داشت نکنه معشوقه ای چیزی هستین
ناشناس: نبابا شنیدم که اون مرده فقط حضانت چویا رو بر عهده گرفتم ، این کارا هم فقط بخاطر حس مسئولیت پذیریش بود
ناشناس: آره ولی از اینم خبر داره که مسئول قتل خانوادت کیه؟
چویا: خفه شو
ناشناس: اوه مثل اینکه خبر نداره. دوست دارم ببینم وقتی خبر دار بشه چه واکنشی نشون میده
پارت ۲۳
بعداز صبحانه از خونه رفتیم بیرون. دازای منو رسوند مدرسه و چون بخاطر تصادف دست و پام شکسته بود خودش هم پیاده شد و کیفم رو گرفت. وارد مدرسه که شدیم همه عجیب مارو نگاه میکردن . دخترا به دازای خیره شده حقم داشتن دازای خیلی جذاب بود ولی دازای ماله منه و به هیچکس هم نمیدمش. وارد کلاس شدیم که بچه ها با دیدن دازای ساکت شدن رفتم و سرجام نشستم که دازای هم کیفم رو گذاشت
دازای: خب چویا من دیگه میرم ، ظهر خودم میام دنبالت
چویا: باشه ، ممنون دازای
یکدفعه دازای گونم و بوسید و دور شد . شوکه شدم و از خجالت سرخ شدم چون جلوی همه اینکار رو انجام داد
چویا: هوی دازای چیکار کردی
دازای: هیچی فقط چیبی جونم رو بوس کردم ، خب مراقبت خودت باش خداحافظ (با خنده)
چویا: هوی دازایی
محل نداد و سریع رفت . بعداز رفتن دازای بچهها شروع کردن به پچ پچ کردن که محل ندادم. با اینکه بوسش خیلی یهویی بود ولی ته دلم کیلو کیلو قند آب میشد. معلم اومد و حواسم رو دادم به درس .
بعد از کلاس چند تا از بچه های کلاس که قلدر هم بودن اومدن پیشم
ناشناس: هی چویا اون مرده خیلی هوات رو داشت نکنه معشوقه ای چیزی هستین
ناشناس: نبابا شنیدم که اون مرده فقط حضانت چویا رو بر عهده گرفتم ، این کارا هم فقط بخاطر حس مسئولیت پذیریش بود
ناشناس: آره ولی از اینم خبر داره که مسئول قتل خانوادت کیه؟
چویا: خفه شو
ناشناس: اوه مثل اینکه خبر نداره. دوست دارم ببینم وقتی خبر دار بشه چه واکنشی نشون میده
- ۲.۸k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط