{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒩𝘢𝘯𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵

𝒩𝘢𝘯𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟕


مهم نبود چه اتفاقی بیوفتد باید اون دو دختر از کسی قلب خواهر بزرگ تر را دزدیده بود مطمئن میشدن و باید میفهمیدن حرفای او یک دروغ پوچ یا یک حقیقت تلخ است...
هر قدم لرزان این دو خواهر اون دو رو به مرگ نزدیک و نزدیک تر میکرد جوری که والریا برای اولین بار بوی مرگ را درون ان جنگل تاریک و وحشتناک حس میکرد.
ویکتوریا که از ترس به خود میلرزید محکم دست والریا را گرفته بود چون او تنها محافظ او بود بی خبر از اینکه والریا هم کم کم ترس درون دلش مثل یک گل رز در حال شکوفایی بود.
انها هرچقدر قدم برمیداشتن جنگل هم ترسناک تر و خطرناک میشد و تنها نور اتشی وجود داشت و اطرافشان را روشن میکرد که برای زنده ماندن به هر دری میزد..
دو دختر با پاهایی سست شده و لرزان در حال رفتن برای کشف راز ها بودن که صدای تکه تکه شدن برگ ها مثل خش خش به گوششان رسید که موی تنشان را سیخ کرد...
اون دو ناگهان توقف کردند و فقط به چشمان هم خیره شده بودند..
یک موجود یا یک حیوان اطرافشان بود..
لعنتی ....
والریا چوب بزرگ را که تنها امیدشان بود را محکم در دست گرفت و با ترس به اطرافش خیره شد که با صد ها تیله زرد که اون دو را نگاه میکردن مواجه شد.



- ویکتو..ویک..ویکتوریا !!


والریا از ترس زبانش نمیچرخید .
به زور میتوانست اکسیژن هوا را در داخل ریه هایش قرار دهد. ( یعنی به زور نفس میکشید)
ویکتوریا در حالی که بی صدا از ترس اشک میریخت به اطرافش زل زد که صدای هق هق هایش بلند تر و صدایش در درون جنگل بزرگ پیچید.
کارشان تمام بود.
این اخر خط بود.
والریا با ابرو هایی که هم را در اغوش گرفته بودن چوب را نزدیک شغال ها کرد تا دور شوند که موفق هم شد.
شغالان که در زندگیشان هیچی به جز اتش برایشان انقدر وحشتناک نبوده با دیدن اینکه یک گوله اتیش نزدیکشان میشوند دور و دور تر میشدند اما بیخیال این دو انسان نمیشدند.
والریا با شجاعت زیادی که از بچگی تا الان درون جسمش کاشته شده بود نزدیک شغال ها میشد تا انها بترسند و فرار کنند.
اابته که میترسیدند اما فرار ؟ شغال ها برعکس ویکتوریا که از ترس در حال جان دادن بود فقط کمی میترسیدند اما هیچوقت فرار نمیکردن چرا که ذاتشان این نبود.
والریا که خسته شده بود و فهمیده بود این کارشان هیچ فایده ای ندارد دست خواهرش را محکم تر از دقایقی پیش گرفت و با تمام سرعتشان درون جنگل دویدند..
شغالان که شاهد فرار این دو ادم بودند گله ای به طرف اون دو حرکت کردند چرا که اگه به دستشان نمیاوردن شامی برای خوردن نداشتند.
دو دختر با سرعت باور نکردنی در حال دویدن به سمت جلو بودند چرا که پای مرگ و زندگیشان وسط بود.
اون دو هنوز زود بود بمیرند و خدا را ملاقات کنند.
انها هنوز شاهد خیلی از چیز هایی که در جهان وجود داشت نبودند و هنوز کلی ارزو در درون قلبشان وجود داشت...
ویکتوریا هنوز معشوقه اش را نبوsیده بود و ازش خداحافظی نکرده بود..
ان دو دختر درحال دویدن بودند اما جنگل به قدری تاریک بود که تنه درختی که بر اثر طوفان بر روی زمین افتاده بود رو ندیده بودند و هردو با کله زمین خوردند.
پاها و صورتشان به شدت اسیب و زخمی شده بود و دیگر نمیتوانستند راه بروند فقط با عقب بردن جسمشان وقت مرگشان را تا جایی که میشد به عقب مینداختن.
اون دو در حال عقب رفتن بودند که به تنه بزرگ درخت برخورد کردند و دیگر نتوانستند عقب تر بروند و هردو با جسمی خسته زخمی منتظر تکه تکه شدنشان ان هم توسط گله شغال ها بودند.
شغال ها دندان های سفید و تیزشان را به رخ اون دو ادم میکشیدن و با چشمانی شیطانی خیره طعمه جدیدشان شده بود.
یک شغال در حال نزدیک شدن به ویکتوریا بود تا ان را پیش رئیس گله ببرد که ناگهان متوقف شد و حالا با چشمانی که ترس از داخلش داد میزد اروم و اروم عقب تر میرفت.
بقیه شغالان با دیدن اون موجود نگاهشان رنگ ترس گرفت و در حال دور شدن بودن که اون موجودی که ۵ برابر خودشان بود با ناخن های تیزش به انها حمله کرد و جلوی اون دو چشم دختر که تاحالا هیچ چیز دلخراشی به چشم ندیده بودن در حال جدا کردن سر از تن ان حیوان بیچاره بود.

ادامش تو کامنتا
شرطارو نرسونده بودید ولی من گذاشتم😎

#رمان #فیک #داستان #فیکشن #گرگینه #تهیونگ #جونگکوک #فرانسه #انگلیس #پرنسس #شاهزاده #ملکه #پادشاه #بین_تاج_قلب
دیدگاه ها (۱۲)

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟔ویکتوریا به حرکا...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟓- از کجا معلوم ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط