{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟒


ویکتوریا دست لرزانش را میان دست های سفید و قوی دختر گذاشت و در حالی که به چشم های والریا خیره شده بود خواست حرفش را بزند اما اشک های داخل چشمانش بهش همچین اجازه ای ندادن و با سری پایین انداخته گریه های دردناکش شروع شد...
گریه های بلندش مهر تاییدی برای حرف والریا بود.
والریا که تحمل ان را نداشت که ببیند خواهرش جلویش در حال پژ مرده شدن است دستش را زیر چونه ویکتوریا هدایت میکند و سرش رو جوری بالا میاورد تا بتواند اون دو گوی اقیانوسی را ببیند.
حالا اون اقیانوس زیبایی که درون چشمان ویکتوریا بود خیلی نا ارام و طوفانی شده بود..
والریا باید برای خواهرش باید چه میکرد؟ او تنها ۱۶ سال سن داشت و هیچ درکی از عشق نداشت و نمیدانست چطوری حال خواهرش را بهتر کند تا دیگر اون اقیانوس تاریک درون چشم خواهرش را نبیند.
ناگهان شمع درون ذهنش خود به خود روشن شد و باعث لبخند ریزی که به تازگی مهمان لب های درشتش شده بود.
والریا بعد از نگاه دقیقی که به تمام اجزای صورت خواهش کرد سوال درون ذهنش را به زبان اورد :


- اون کیه ؟


ویکتوریا بعد از چند اشکی که روی گونه اش به تازگی سرازیر شده بودن با لبان لرزانی زمزمه کرد :


- یک .. یک گر..گرگینه !


یک ثانیه نگذشت که چهره والریا تغییر کرد و حالا خنده های او بود که اتاق خواهرش را پر کرده بود.
بعد از اینکه قطرات اشکش که بر اثر خنده های بلندش ایجاد شده بود پاک کرد دوباره به چهره خواهرش خیره شد :


- مرسی ویکتوریا امروز نخندیده بودم...


- ولی من برات جوک تعریف نکردم والریا !


ناگهان اتاق در اغوش سرد سکوت قرار گرفت و زبان هر دو دختر از کار افتادن و خیره به چشمان همدیگر بودند که والریا با چشمان درشتی که شوکه شدید او را نشان میداد از صندلی بلند شد و درحالی که دستانش روی سرش بود جیغ زد :


- چیییییییییییییییییییییییییییییییییی ؟


- هیسسسس چرا جیغ میزنی والریا ؟؟؟


والریا با ناباوری سرش را تکان میداد :


- تو .. تو واقعا عاشق یه.. گر..گرگینه شدی ؟


- اره !


- باورم نمیشه..


والریا با خنده عصبی در حال قدم زدن در اتاق خواب خواهرش که از دشت هم بزرگتر بود تا لااقل شوکه بودنش را فروکش کند...


- ویکتوریا..


والریا با صدایی گرفته اسم خواهرش را صدا زد که ویکتوریا با هومی که زیر لب زمزمه کرد به والریا فهموند حرف را بزند :


- مگه گرگینه ها فقط تو داستان و افسانه ها وجود نداشتن ؟


- متاسفانه نه !


- اخه مگه میشه یه گرگینه داخل دنیای که ما انسان ها توش نقش داریم باشه ؟


- اره فعلا شده والریا !


ناگهان والریا با یک قدم بلند خودش را به خواهرش رساند و مثل یه فرد روانی کم عقل سمت چهره خواهرش خم شد :


- از کجا معلوم شاید بهت دروغ گفته تا تورو به خودش جذب کنه... اصلا تو گرگ بودنش رو با چشمای خودت دیدی هوم ؟


#فیک #فیکشن #داستان #رمان #تهیونگ #جونگکوک #فرانسه #انگلیس #گرگینه #پرنسس #شاهزاده #ملکه #پادشاه #بین_تاج_قلب
دیدگاه ها (۳)

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟓- از کجا معلوم ش...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟔ویکتوریا به حرکا...

https://wisgoon.com/jeonssبانو فیکش شاهکاره حمایت نشه؟

ꞌꞋ. ֗⭑⏝ꞌꞋ. ֗⭑⏝ꞌꞋ. ֗⭑⏝ꞌꞋ. ֗⭑⏝ꞌꞋ.ارادت خوشگلای خاله خوبید؟ امی...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟑والریا ساق پا اش...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟏دختر با لبخند مص...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟐والریا با یاد کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط