p8
p8
**ویو جونگکوک ـ**
پیدا کردن لارا مثل آب خوردن بود. انگار که نقشهها و اطلاعاتی که از قبل داشتم، کلید حل معما بودن. وقتی فهمیدم کجاست، دیگه تردیدی نداشتم.
با دیدن اطلاعاتش تعجب کردم لارا یه دکتر شده بود. یه دندونپزشک معمولی، با یه زندگی معمولی. شغلی که همیشه دوست داشت. اون روزها که توی دنیای مافیا و انتقام غرق بود، فقط برای پیدا کردن قاتل پدر و مادرش بود. دیگه نه
مافیا بود نه رییس شرکت ولی حالا... انگار که اون گذشته رو پشت سر گذاشته بود و میخواست زندگی تازهای رو شروع کنه.
با ماشین مستقیم رفتم سمت مطبش. ساعت حدود **نه شب** بود و کارش تموم شده بود. داشت در رو قفل میکرد که با ماشین جلوی پاش ایستادم.
**جونگکوک ـ:**
سوار شو.
لارا با تعجب و یه جور ترسِ ناخواسته، بهم نگاه کرد. صداش یه کم میلرزید:
**لارا +:**
جو... جونگکوک...؟
چیکار داری؟
**جونگکوک ـ:**
فعلاً فقط سوار شو. میرسونمت.
با وجود تردیدش، سوار شد. سکوت سنگینی بینمون حاکم بود. هرکدوم توی فکر خودمون بودیم. بالاخره لارا سکوت رو شکست.
**لارا +:**
جونگکوک... چیزی شده؟
**جونگکوک ـ:**
(با جدیت)
سوهو اومد سراغت.
رنگ لارا پرید. انگار که ترسیده باشه.
**لارا +:**
(با وحشت)
چرا؟
اون... اون دنبال من میگشت؟
**جونگکوک ـ:**
آره. میخواست پیدات کنه.
(مکث کردم)
ولی تو که نمیخوای من تو رو به اونا بدم، میخوای؟
**لارا +:**
(با التماس)
نه... نه، جونگکوک.
تو رو خدا... بهم کمک کن.
**جونگکوک ـ:**
(با قاطعیت)
پس باید بهم کمک کنی.
**لارا +:**
(با گیجی)
برای چی؟
من دیگه مافیا نیستم... من فقط یه دکترم.
میشه منو وارد این ماجرا نکنی؟
**جونگکوک ـ:**
(صدام یه کم بلند شد)
تو الانشم توی این ماجرایی، لارا!
یادت رفته دو ماه پیش چه اتفاقی افتاد؟ من نجاتت دادم!
تو به من بدهکاری! و حالا باید کمکم کنی.
لارا حرفی نزد. معلوم بود داره فکر میکنه.
**جونگکوک ـ:**
باید بیای پیش خودم.
**لارا +:**
(با تعجب)
چییی؟ پیش خودت؟
**جونگکوک ـ:**
آره. برای اینکه بتونیم با هم در ارتباط باشیم و نقشه بکشیم.
اگه سوهو گوشیت رو شنود کرده باشه، هر حرفی بزنیم لو میره.
لارا با کلافگی سرش رو تکون داد.
**لارا +:**
خب... باشه.
ولی باید برم خونهم یه لباس بردارم.
جونگکوک لارا رو تا خونش رسوند تا لباس بگیره
دم در ایستاد
**جونگکوک ـ:**
تو برو. منتظرت میمونم.
بعد از چند دقیقه، لارا برگشت. با یه چمدون کوچیک توی دستش.
سوار ماشین شد و گفت: بریم.
---
**ویو لارا**
وارد خونهی مشترکشون شدیم. خونه ای که تموم اعضا ی گروهش با هم زندگی میکردن
وای که چه خبر بود! انگار یه لشکر اومده بودن تو خونه.
**ویو جونگکوک**
همین که پامون رو گذاشتیم تو خونه، صدای دعواشون اومد. جین و تهیونگ سر خوراکی داشتن مثل بچه مدرسهایها دعوا میکردن!
لارا گوشاشو گرفته بود
منم که به این وضع عادت کرده بودم عادی وارد شدم
**جونگکوک ـ:**
(با صدای بلند، انگار که داره با بچهها حرف میزنه)
سلام، بچهها!
و بعد رفتم سمت آشپزخونه.
لارا هم پشت سرم اومد.
وقتی لارا از پشت سرم ظاهر شد و سلام کرد،
همه شون برگشتن و به لارا نگاه کردن
**اعضا:**
(با تعجب)
سلام...
به لارا اشاره کردم که بره توی اتاقش.
بقیهی اعضا هم که تازه از شوک در اومده بودن، سریع مثل فنر دورم جمع شدن.
**شوگا:**
(با کنجکاوی)
باهاش اوکی شدی؟
**اعضا:**
(با شیطنت)
اوووووو!
**جونگکوک ـ:**
(چشمهام رو تنگ کردم)
چی رو میگین؟بیاین بگم چی شد
بعد کل ماجرا رو براشون تعریف کردم. از اون شبِ وسط جاده تا پیدا کردنش و اومدنش به اینجا.
**جین:**
(با خنده)
کی فکرشو میکرد؟ لارا، اون دختر مغرور اونی که بهت محل نمیذاشت، به تو التماس کنه که کمکش کنی؟
**جیهوپ:**
(با هیجان)
پس خوشحال شدی، نه؟
**جونگکوک:**
(چشمغره رفتم)
خیلی بامزه شدی!
**شوگا:**
(با پوزخند)
فکر کنم همهی دخترا برای سوهو میمیرن، ولی جواب رد میدن!
---
**ویو لارا**
داشتم میرفتم که اتاقم رو پیدا کنم.
راهرو طولانی بود و من همینطور که میرفتم، زیر لب به جونگکوک فحش میدادم.
این منو آورده اینجا، بعد حتی یه اتاق هم نشون نمیده! واقعاً که...
از پایین صدای خودشون رو میشنیدم. معلوم نبود داشتن چی میگفتن.
داشتم همینطور که میرفتم، درِ یکی از اتاقها رو باز کردم، شاید اتاقم اون باشه.
چمدونم رو گذاشتم زمین و وارد اتاق شدم...
#Bts
#bts_army
#فیک جونگکوک #تصور جونگکوک #سناریو بی تی اس
#jungkook
**ویو جونگکوک ـ**
پیدا کردن لارا مثل آب خوردن بود. انگار که نقشهها و اطلاعاتی که از قبل داشتم، کلید حل معما بودن. وقتی فهمیدم کجاست، دیگه تردیدی نداشتم.
با دیدن اطلاعاتش تعجب کردم لارا یه دکتر شده بود. یه دندونپزشک معمولی، با یه زندگی معمولی. شغلی که همیشه دوست داشت. اون روزها که توی دنیای مافیا و انتقام غرق بود، فقط برای پیدا کردن قاتل پدر و مادرش بود. دیگه نه
مافیا بود نه رییس شرکت ولی حالا... انگار که اون گذشته رو پشت سر گذاشته بود و میخواست زندگی تازهای رو شروع کنه.
با ماشین مستقیم رفتم سمت مطبش. ساعت حدود **نه شب** بود و کارش تموم شده بود. داشت در رو قفل میکرد که با ماشین جلوی پاش ایستادم.
**جونگکوک ـ:**
سوار شو.
لارا با تعجب و یه جور ترسِ ناخواسته، بهم نگاه کرد. صداش یه کم میلرزید:
**لارا +:**
جو... جونگکوک...؟
چیکار داری؟
**جونگکوک ـ:**
فعلاً فقط سوار شو. میرسونمت.
با وجود تردیدش، سوار شد. سکوت سنگینی بینمون حاکم بود. هرکدوم توی فکر خودمون بودیم. بالاخره لارا سکوت رو شکست.
**لارا +:**
جونگکوک... چیزی شده؟
**جونگکوک ـ:**
(با جدیت)
سوهو اومد سراغت.
رنگ لارا پرید. انگار که ترسیده باشه.
**لارا +:**
(با وحشت)
چرا؟
اون... اون دنبال من میگشت؟
**جونگکوک ـ:**
آره. میخواست پیدات کنه.
(مکث کردم)
ولی تو که نمیخوای من تو رو به اونا بدم، میخوای؟
**لارا +:**
(با التماس)
نه... نه، جونگکوک.
تو رو خدا... بهم کمک کن.
**جونگکوک ـ:**
(با قاطعیت)
پس باید بهم کمک کنی.
**لارا +:**
(با گیجی)
برای چی؟
من دیگه مافیا نیستم... من فقط یه دکترم.
میشه منو وارد این ماجرا نکنی؟
**جونگکوک ـ:**
(صدام یه کم بلند شد)
تو الانشم توی این ماجرایی، لارا!
یادت رفته دو ماه پیش چه اتفاقی افتاد؟ من نجاتت دادم!
تو به من بدهکاری! و حالا باید کمکم کنی.
لارا حرفی نزد. معلوم بود داره فکر میکنه.
**جونگکوک ـ:**
باید بیای پیش خودم.
**لارا +:**
(با تعجب)
چییی؟ پیش خودت؟
**جونگکوک ـ:**
آره. برای اینکه بتونیم با هم در ارتباط باشیم و نقشه بکشیم.
اگه سوهو گوشیت رو شنود کرده باشه، هر حرفی بزنیم لو میره.
لارا با کلافگی سرش رو تکون داد.
**لارا +:**
خب... باشه.
ولی باید برم خونهم یه لباس بردارم.
جونگکوک لارا رو تا خونش رسوند تا لباس بگیره
دم در ایستاد
**جونگکوک ـ:**
تو برو. منتظرت میمونم.
بعد از چند دقیقه، لارا برگشت. با یه چمدون کوچیک توی دستش.
سوار ماشین شد و گفت: بریم.
---
**ویو لارا**
وارد خونهی مشترکشون شدیم. خونه ای که تموم اعضا ی گروهش با هم زندگی میکردن
وای که چه خبر بود! انگار یه لشکر اومده بودن تو خونه.
**ویو جونگکوک**
همین که پامون رو گذاشتیم تو خونه، صدای دعواشون اومد. جین و تهیونگ سر خوراکی داشتن مثل بچه مدرسهایها دعوا میکردن!
لارا گوشاشو گرفته بود
منم که به این وضع عادت کرده بودم عادی وارد شدم
**جونگکوک ـ:**
(با صدای بلند، انگار که داره با بچهها حرف میزنه)
سلام، بچهها!
و بعد رفتم سمت آشپزخونه.
لارا هم پشت سرم اومد.
وقتی لارا از پشت سرم ظاهر شد و سلام کرد،
همه شون برگشتن و به لارا نگاه کردن
**اعضا:**
(با تعجب)
سلام...
به لارا اشاره کردم که بره توی اتاقش.
بقیهی اعضا هم که تازه از شوک در اومده بودن، سریع مثل فنر دورم جمع شدن.
**شوگا:**
(با کنجکاوی)
باهاش اوکی شدی؟
**اعضا:**
(با شیطنت)
اوووووو!
**جونگکوک ـ:**
(چشمهام رو تنگ کردم)
چی رو میگین؟بیاین بگم چی شد
بعد کل ماجرا رو براشون تعریف کردم. از اون شبِ وسط جاده تا پیدا کردنش و اومدنش به اینجا.
**جین:**
(با خنده)
کی فکرشو میکرد؟ لارا، اون دختر مغرور اونی که بهت محل نمیذاشت، به تو التماس کنه که کمکش کنی؟
**جیهوپ:**
(با هیجان)
پس خوشحال شدی، نه؟
**جونگکوک:**
(چشمغره رفتم)
خیلی بامزه شدی!
**شوگا:**
(با پوزخند)
فکر کنم همهی دخترا برای سوهو میمیرن، ولی جواب رد میدن!
---
**ویو لارا**
داشتم میرفتم که اتاقم رو پیدا کنم.
راهرو طولانی بود و من همینطور که میرفتم، زیر لب به جونگکوک فحش میدادم.
این منو آورده اینجا، بعد حتی یه اتاق هم نشون نمیده! واقعاً که...
از پایین صدای خودشون رو میشنیدم. معلوم نبود داشتن چی میگفتن.
داشتم همینطور که میرفتم، درِ یکی از اتاقها رو باز کردم، شاید اتاقم اون باشه.
چمدونم رو گذاشتم زمین و وارد اتاق شدم...
#Bts
#bts_army
#فیک جونگکوک #تصور جونگکوک #سناریو بی تی اس
#jungkook
- ۴۰۸
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط