{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.



نفس‌نفس‌زنان بی‌وقفه می‌دوید.

ریه‌هایش از شدت دویدن می‌سوخت و هر چند ثانیه یک بار با وحشت به پشت سرش نگاه می‌کرد.
لعنتی، اون عوضی ها نزدیک‌تر شده بودند.
زانوی زخمی‌اش با هر قدم تیر می‌کشید. پوستش موقع افتادن روی آسفالت پاره شده بود و حالا سوزش آزاردهنده‌ای تو بدنش می‌پیچید‌.
اما الان مهم نبود.
فقط باید فرار می‌کرد.

به جاده که رسید، چراغ ماشین‌ها یکی پس از دیگری از روبه‌رو ظاهر می‌شدند و با سرعت از کنار هم عبور می‌کردند.

خواست از جاده رد شود که صدای مردها از پشت سرش بلند شد:

_ اینجاست!
_ زود باشید عجله کنید!
_ دختره لعنتی همونجا وایسا


میا با اضطراب سریع بی‌توجه به بوق‌های ممتد ماشین‌ها خودش را وسط خیابان انداخت.
صدای ترمز گوش‌خراشی بلند شد.
یک ماشین فقط چند سانتی‌متر با فاصله ازش ترمز کرد.
اما میا بدون اینکه بایستد، خودش را به آن طرف جاده رساند.

اونطرف جاده، راهِ جنگلی بود، با دیدن جنگل لبخند لرزانی زد، حداقل شاید اینجا گمش میکردن.

بدون معطلی وارد جنگل شد.
شاخه‌ها به لباسش گیر می‌کردند و برگ‌های خشک زیر پاهایش خرد می‌شدند.
موقع دویدن بازم به پشت سرش نگاه کرد.

اونا هم از جاده رد شده بودن!


سرعت رو بیشتر کرد، اما ناگهان با شنیدن صدای شلیک گلوله ترسید و ناخودآگاه روی زمین افتاد.

دستاش رو مشت کرد و چهره‌اش رو در هم کشید، « احمقای عوضی! لعنت بهتون»

فحشی تو دلش داد و تا اونا بهش برسن از روی زمین بلند شد و دوید، درخت هارو یکی یکی رد میکرد،

ناگهان چند متر جلوتر، نوری میان تاریکی توجهش را جلب کرد. چشماشو ریز کرد، « کامیونه!»

با ناباوری به سمتش دوید.

هرچه نزدیک‌تر می‌شد، امیدش بیشتر می‌شد.
صدای فریادهای آن مردها هنوز از پشت سرش شنیده می‌شد.
بالاخره خودش را به کامیون سفیدرنگ رساند، دور زد و سمت درِ راننده رفت و تند تند دستش رو روی در کوبید:

_ لطفا کمکم کنید!

چند ثانیه بعد، راننده که مردی نسبتاً مسن بود، از کامیون پیاده شد.
با دیدن ظاهر آشفته‌ی دختر جا خورد.

خواست چیزی بگه که صدایی از پشت سر هر دوشون بلند شد:

_ اینجا چه خبره؟

هر دو برگشتند.
میا با دیدن مرد جوان، سریع گفت:

_ م..من کمک لازم دارم...اونا دنبالمن..میخوان منو بکشن!

مرد جوان تر نگاه سر تا پا بهش انداخت، که صدای اون مرد های سمج به گوشش خورد، نگاهی کوتاه به نور های ضعیفی که از گوشی هاشون ساتع میشد میشد که سعی داشتن دختر رو تو این تاریکی پیدا کنن انداخت.

بعد دوباره برگشت سمت میا و با سردی گفت:

_ چرا باید همچین کاری بکنم؟

ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
دیدگاه ها (۲)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁰. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. دختر با تعجب قد...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹¹.𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.با راه افتادن مرد ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁸...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~تهیونگ خنده‌ی کوتاهی کرد:_ یعنی می‌...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁷...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~درِ اتاق بدون حتی یک ضربه، آرام باز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط