{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج اجباری

☆ازدواج اجباری☆
P♡10
__________________

*ویو سومی*

*بعد از صبحونه جونگکوک و تهیونگ برای کار به شرکتشون رفتن و ازم خواسته بودن تو خونه آروم و بی دردسر بشینم ولی ایا من قرار بود آروم بشینم؟نه..قرار بود دردسر درست نکنم؟...خب معلومه که نه...از اتاقم خارج شدم و به طرف یکی از اتاقا رفتم و واردش شدم...به نظر اتاق خواب بود که یا مال جونگکوک بود یا تهیونگ خب منم که فضولیم گل کرده بود داشتم اطراف اتاق رو زیر نظرم میگرفتم...تا وقتی که یه کشو دراور توجهمو جلب کرد به نظر خیلی جالب میومد و به طرفش رفتم و بازش کردم و با کمال تعجب پر بود از...عکسای من...طوری که انگار کسی داشت استاکم میکرد...عکس من از پنجره خونه و حتی وقتی داشتم از سوپر مارکت خرید میکردم و حتی وقتی داشتم لباس عوض میکردم..خیلی حس ترسناکی داشت انگار..انگار کسی به حریم خصوصیم دست درازی کرده بود...کنار عکس ها یه پاکت سیگار گرون و فندک و گیره سر دخترونه هم بود که به نظر خیلی کیوت و ناز بود...سریع کشو رو بستم و برای خالی کردن ذهنم از همه نشخوار فکری ها و اورتینگ کردن به سمت حیاط رفتم و همینطور تو حیاط مشغول دیدن بوته ها و چمنا بودم..تو عمارت حتی یدونه گل هم پیدا نمیشد..افکارم اجازه هیچ چیزی رو بهم نمیدادن..فکر اینکه بابا الان چیکار میکنه؟نگرانم شده؟پلیس دنبالم میگرده؟تو مدرسه برام غیبت گذاشتن و از نمره انضباطم کم شده؟ من نباید اصلا این فرصت هارو از دست میدادم چون باید هرکاری میکردم که از دانشگاهی که مدنظرم بود قبول بشم...باید هرکاری میکردم که به خودم ثابت کنم که میتونم*

*تفکراتم مثل یه قطار بی هدف تو ذهنم فقط چو چو میکرد و حرکت میکرد تا این که با گرمای چیزی روی شونه هام به خودم اومدم و سرمو برگردوندم تا با نیمرخ جونگکوک مواجه شدم که همراه با من به اسمون نگاه میکرد و کتشو انداخته بود رو شونه هام....*


×صدای فکر کردنت خیلی بلنده...

+...مگه...تو توی شرکت نبودی؟

×باید کارو تو اولویت بندی هام مهم تر از همسرم علامت بزنم؟

+...من زنت نیستم...تو فقط داری مجبورم میکنی...

×اگه به خودت میگفتم که قبول نمیکردی مگه نه؟

+.....من فقط‌..اماده نیستم خب

×باید هر سری بهت یادآوری کنم دل منم اماده عاشقت شدن نبود؟

+....تو...فقط خیلی داری جدیش میکنی...

×پس باید به شوخی بگیرمت؟

+..تو استاکم میکردی؟

×پس رفتی تو اتاقم...

+ولی تو ازم بدون اجازه عکس گرفتی

×از عکسای یهویی خوشم میاد

+...حتی از لباس عوض کردنمم عکس گرفتی

×مگه مهمه؟...به هر حال که اخرش قراره یه شبو باهم بگذرونیم..هوم؟

+..چی؟!..نه امکان نداره...عمرا!

×چیه؟..فکر کردی رو تخت خواب نمیتونم ایده ال باشم؟

+(خجالت و گونه های سرخ شده)

×(نیشخند)...لازم نیست خجالت بکشی...فکر کردی تا حالا بدن یه زن برهنه رو ندیدم؟

+تو یه دختر بازی؟!

×مگه تو چون میدونی بدن مردا چه شکلیه پسربازی؟هوم؟

+...خب...خب...

×(با یه نیشخند به طرف سومی خم شد و دستاشو رو زانو هاش گزاشت تا صورتش هم قد سومی شه و با دست دیگش موهای سومی رو پشت گوشش داد...اگه همینطور به نگاه کردن بهم با اون چشمات ادامه بدی...قول نمیدم بعدش اتفاق بدی نیوفته

+(شوکه و خجالت)

×نگران نباش...من دخترباز نیستم(بلند شد و به طرف عمارت حرکت کرد )


________________

#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
دیدگاه ها (۰)

☆ازدواج اجباری☆P♡11__________*جونگکوک ویو**خدایا...با هربار ...

☆ازدواج اجباری☆P♡9_______________*امکان...امکان نداشت....یعن...

☆ازدواج اجباری☆P♡8____________________*صبح به موقع از خواب ب...

مه در میانه جنگل Part7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط