ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡9
_______________
*امکان...امکان نداشت....یعنی من قرار بود با اون ازدواج کنم؟...واقعا خوشتیپ بود و حتی اون نیشخندش...انگار من فقط براش کسی بودم که باید ازش مراقبت میکرد و تو ناز و نعمت بزرگش میکرد طوری که انگار بچه بودم..*
+..تو...اون..کتابارو فرستاده بودی؟
×چطور بود؟خوشت اومد؟
+...برات مهمه؟
×(با جدیت تمام نگاه کرد و دوباره تو صورت سومی خم شد و آروم گفت)سومی...هرچیز کوچیکی درباره تو حتی پلک زدنت برام مهمه...پس فقط دختر خوبی باش و بزار ازت مراقبت کنم..فهمیدی؟
+...تو...بدون اینکه حتی به من بگی سند ازدواجو با امضای جعلی من اماده کردی...این...نامردیه
×خب پس چطوره یذره دیگه پیش بری تا نامردی واقیمو ببینی؟هوم؟
+(از این حرفش جا خودم..نکنه..تهدید کرده؟...جرعت نمیکردم حتی یه کلمه دیگه حرف بزنم)...من...بچه نیستم
×پس لابد بزرگترا از رعد و برق میترسن
*بدون نگاه کردن به سومی به طرف میز کنار استخر رفت و ویسکی که از قبل تو لیوان شیشه ای گرون قیمت اماده بود رو تو دستش گرفت و ذره ای ازش خورد*
×برو تو سرما میخوری
+....
*آروم از اونجا دور شد و وارد عمارت شد و به داخل اتاقش رفت...خدایا قلبش خیلی تند میزد انگار..انگار اون مرد برای تمام پررویی های سومی حاظر جواب بود انگار چندین ساله که میشناختتش.....صبح روز بعد سومی تا صدای تقه به در اتاق از خواب بیدار شد و با قد و قامت تهیونگ تو چارچوب در مواجه شد*
÷صبح بخیر
+عا...اره صبح بخیر...
÷(با قدمای آروم طرف تخت اومد و لبه تخت نشست)شنیدم دیشب دیدیش....
+چیز خاصی نبود...
÷صبحونه پایین امادست...منتظرتیم
*بعد بلند شد و اتاقو ترک کرد...منم بعد چند دقیقه یه لباس خونگی پوشیدمو پایین سر میز غذا خوری رفتم...چطور زندگیشون اینقدر با شکوه بود...من و جونگکوک روبه روی هم نشسته بودیم و تهیونگ سر میز...*
×خوب خوابیدی؟
+(تکون دادن سر)...
*صبحونه از پنکیک های مورد علاقه سومی بود که جونگکوک یدفعه چنگالشو دراز کرد و یکی از پنکیک های سومی رو برداشت خورد و سومی کلافه و شوکه بهش نگاه کرد*
+اون مال من بود!...(شک)
×خوشمزست..
*سومی کلافه آروم نشست و شروع به خوردن میکرد که جونگکوک هر از پنکیک های اون برمیداشت و میخورد حتی با اینکه اگه یه دستور به خدمتکار ها میداد انواع مدل پنکیک ها رو جلوش آماده میزاشتن و این سومی رو عصبانی میکرد که با اینهال از پنکیک اون میخورد پس کلافه لیوان آبمیوه اش رو برداشت و چند قلپ ازش خورد و وقتی روی میز گزاشت جونگکوک هم لیوان رو برداشت و درست از همونجایی که لب سومی برخورد کرده بود از آبمیده هم خورد*
+هی اون!...تو نمیتونی از لیوان کس دیگه چیزی بخوری!
×و چرا نه؟
+چون..چون...
×چون؟
+اون...بوسه..غیر مستقیم حساب میشه...(آروم و خجالت)
÷(نیشخند)
×اوه واقعا؟..چطور یکی با به اشتراک گزاشتن یه لیوان بوسه غیر مستقیم میکنن؟
+چون اون لیوان منه..از ابمیوه خودت بخور خب
×خب ابمیوه من طعم لبای تورو لبه لیوان نداره(خیلی خونسرد)
+(گونه اش از خجالت احساس گرمی کرد و مطمعین بود لپاش گل انداخته)به هر حال تو نباید ...این کار رو بکنی
×پس باید چیکار کنم؟بوسه مستقیم انجام بدم؟
+(بیشتر شکه و خجالت زده و لبشو از تو کمی گاز گرفت که جونگکوک اونقدر داشت باهاش کل کل میکرد و سومی هر سری جلوش کم میاوردکه خدمتکار ها برای جونگکوک از پنکیک سومی اورده بودن و جونگکوک هنوزم به سومی زل زده بود و چند ثانیه بعد نگاهشو دزدید و شروع به خوردن پنکیک خودش کرد)
_________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡9
_______________
*امکان...امکان نداشت....یعنی من قرار بود با اون ازدواج کنم؟...واقعا خوشتیپ بود و حتی اون نیشخندش...انگار من فقط براش کسی بودم که باید ازش مراقبت میکرد و تو ناز و نعمت بزرگش میکرد طوری که انگار بچه بودم..*
+..تو...اون..کتابارو فرستاده بودی؟
×چطور بود؟خوشت اومد؟
+...برات مهمه؟
×(با جدیت تمام نگاه کرد و دوباره تو صورت سومی خم شد و آروم گفت)سومی...هرچیز کوچیکی درباره تو حتی پلک زدنت برام مهمه...پس فقط دختر خوبی باش و بزار ازت مراقبت کنم..فهمیدی؟
+...تو...بدون اینکه حتی به من بگی سند ازدواجو با امضای جعلی من اماده کردی...این...نامردیه
×خب پس چطوره یذره دیگه پیش بری تا نامردی واقیمو ببینی؟هوم؟
+(از این حرفش جا خودم..نکنه..تهدید کرده؟...جرعت نمیکردم حتی یه کلمه دیگه حرف بزنم)...من...بچه نیستم
×پس لابد بزرگترا از رعد و برق میترسن
*بدون نگاه کردن به سومی به طرف میز کنار استخر رفت و ویسکی که از قبل تو لیوان شیشه ای گرون قیمت اماده بود رو تو دستش گرفت و ذره ای ازش خورد*
×برو تو سرما میخوری
+....
*آروم از اونجا دور شد و وارد عمارت شد و به داخل اتاقش رفت...خدایا قلبش خیلی تند میزد انگار..انگار اون مرد برای تمام پررویی های سومی حاظر جواب بود انگار چندین ساله که میشناختتش.....صبح روز بعد سومی تا صدای تقه به در اتاق از خواب بیدار شد و با قد و قامت تهیونگ تو چارچوب در مواجه شد*
÷صبح بخیر
+عا...اره صبح بخیر...
÷(با قدمای آروم طرف تخت اومد و لبه تخت نشست)شنیدم دیشب دیدیش....
+چیز خاصی نبود...
÷صبحونه پایین امادست...منتظرتیم
*بعد بلند شد و اتاقو ترک کرد...منم بعد چند دقیقه یه لباس خونگی پوشیدمو پایین سر میز غذا خوری رفتم...چطور زندگیشون اینقدر با شکوه بود...من و جونگکوک روبه روی هم نشسته بودیم و تهیونگ سر میز...*
×خوب خوابیدی؟
+(تکون دادن سر)...
*صبحونه از پنکیک های مورد علاقه سومی بود که جونگکوک یدفعه چنگالشو دراز کرد و یکی از پنکیک های سومی رو برداشت خورد و سومی کلافه و شوکه بهش نگاه کرد*
+اون مال من بود!...(شک)
×خوشمزست..
*سومی کلافه آروم نشست و شروع به خوردن میکرد که جونگکوک هر از پنکیک های اون برمیداشت و میخورد حتی با اینکه اگه یه دستور به خدمتکار ها میداد انواع مدل پنکیک ها رو جلوش آماده میزاشتن و این سومی رو عصبانی میکرد که با اینهال از پنکیک اون میخورد پس کلافه لیوان آبمیوه اش رو برداشت و چند قلپ ازش خورد و وقتی روی میز گزاشت جونگکوک هم لیوان رو برداشت و درست از همونجایی که لب سومی برخورد کرده بود از آبمیده هم خورد*
+هی اون!...تو نمیتونی از لیوان کس دیگه چیزی بخوری!
×و چرا نه؟
+چون..چون...
×چون؟
+اون...بوسه..غیر مستقیم حساب میشه...(آروم و خجالت)
÷(نیشخند)
×اوه واقعا؟..چطور یکی با به اشتراک گزاشتن یه لیوان بوسه غیر مستقیم میکنن؟
+چون اون لیوان منه..از ابمیوه خودت بخور خب
×خب ابمیوه من طعم لبای تورو لبه لیوان نداره(خیلی خونسرد)
+(گونه اش از خجالت احساس گرمی کرد و مطمعین بود لپاش گل انداخته)به هر حال تو نباید ...این کار رو بکنی
×پس باید چیکار کنم؟بوسه مستقیم انجام بدم؟
+(بیشتر شکه و خجالت زده و لبشو از تو کمی گاز گرفت که جونگکوک اونقدر داشت باهاش کل کل میکرد و سومی هر سری جلوش کم میاوردکه خدمتکار ها برای جونگکوک از پنکیک سومی اورده بودن و جونگکوک هنوزم به سومی زل زده بود و چند ثانیه بعد نگاهشو دزدید و شروع به خوردن پنکیک خودش کرد)
_________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۳.۴k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط