{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

☆ازدواج اجباری☆

☆ازدواج اجباری☆

P♡11

__________

*جونگکوک ویو*

*خدایا...با هربار دیدنش...هر لبخند و هر پلک زدنش داره دیوونم میکنه..طوری که موهاشو پشت گوشش میده و طوری که هر سری سعی میکنه حقشو بگیره و هر سری ازم شکست میخوره داره دیوونم میکنه...طوریه که میخوام...هر ثانیه روزمو با طعم لباش بگذرونم...با رنگ چشاش و نرمی موهاش*

*روز بعد شب دیر وقت به عمارت برگشته بودم که بدن لاغر و لطیف و سفیدشو با یه تاپ و شلوارک روی مبل جلوس تلویزیون دیدم...داشت یه فیلم عاشقانه میدید و تلویزیون صحنه کیسی رو نشون میداد..طوری که بازیگر مرد با ولع داشت لباس یه زن رو میبوسید...سومی هنوز بچه بود و تجربه چندانی نداشت..نباید همچین چیزایی نگاه کنه...اگه تحریک بشه ی دردسر بزرگ میشه...تلویزیون رو خاموش کردم و براید استایل بغلش کردم و به طرف اتاق خودم بردم و روی تخت خواب گزاشتمش که به پهلو خواب الود چرخید و خوابید...لبخندی از خوشگل بودنش زدم و دکمه های پیرهنمو باز کردم کراواتمو شل کردم و لباسهامو با یه شلوار راحتی و بالاتنه لخت عوض کردم و کنارش رو تخت دراز کشیدم و بازوهامو دورش پیچیدم و به خودم نزدیکش کردم طوری که نفس هامون به صورتهامون برخورد میکرد...تک تک اجزای صورتشو تحت نظر گرفتم...خیلی‌..خیلی خوشگل بود...چشماش وقتی بازن همیشه برق میزنن و لباش ادم رو برای یه بوسه عمیق وسوسه میکنه...همیشه باعث میشه...هر سری قلبم تند بتپه...با نگاه کردن بهش کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد...*

*ویو سومی*

*کم کم چشمامو با فکر اینکه اصلا یادم نمیومد فیلمی که دیشب داشتم نگاه میکردم اخرش چی شد باز کردم و....تو بغل جونگکوک بودم؟؟؟!!!!......سرم رو بازوش بود و هنوزم خیلی جدی خوابیده بود...از شک نمیتونستم حتی تکون بخورم و بالاتنش لخت بود...نکنه...نکنه ما دیشب؟؟‌‌....به هیچی نمیتونستم فکر کنم پس سریع از بغلش بیرون اومدم و از اتاق بیرون فرار کردم*

___________________

#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
دیدگاه ها (۷)

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 164♡⁠。⁠)⁩اروم ک...

Destiny part 8

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1. وقتی پریودی و.......

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 227♡⁠。⁠)⁩وایستا...

وقتی عموت بود

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط