{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۳۷ }🌷

ویو صبح:

× با صدای حرف زدن خدمتکار ها از خواب بیدار شدم ...

با پشت دستم چشمامو مالوندم و از روی تخت بلند شدم ...

به سمت سرویس بهداشتی رفتم و کارهامو انجام دادم و از سرویس بیرون اومدم...

جلوی آینه ایستادم و شونه رو برداشتم ...

اولین برس رو به موهام کشیدم که داخل اینه متوجه چیزی روی دستم شدم ...

دستمو پایین آوردم و نگاهی بهش انداختم..

دستم باند پیچی شده بود ...

× کی اینکارو کرده...

اون قول یخی حتما نبوده...
اره نبوده ...
اون جز سنگدلی چیز دیگه ای بلد نیست...
حتما خدمتکار ها بستند...

× به شونه کردن موهام ادامه دادم و با کشی موهامو بستم...

به‌ سمت در رفتم و همین که دستگیره رو به سمت پایین کشیدم و از اتاق خارج شدم...
متوجه خدمتکار ها شدم که داشتند توی سالن عمارت راه میرفتن...

هر کدوم وسیله ای دستشون بود...و به سمت دیگه ای از عمارت نقل مکان میکردن ...

× با تعجب پله هارو پایین رفتم...

به پله آخر رسیدم که با دیدن کلی خدمتکار دهنم از تعجب باز شد...

این همه آدم اینجا چیکار میکند ...

خواستم برگردم که با برخورد بدنم به بدن فردی سرمو بالا آوردم...

- الان بیدار شدی...


با دیدن کت و شلوار مردانه شیکش... متوجه شدم که داره می‌ره سر کار

× اره...

- اوهوم...

از کنارم رد شد که با حرفی که زدم برگشت به سمتم...

× اینجا چه خبره...چرا این همه آدم اینجاند...

- شب بهت میگم...

× برام مهم نبود که چه زمانی میخواد بهم بگه...
می‌دونم اگه زیاد روی اعصابش راه برم منو میزنه... پس ترجیح میدم سکوت کنم...


× شونه ای بالا انداختم و از کنارش رد شدم...

× به سمت آشپزخونه رفتم و نگاهی به خدمتکار انداختم...

خدمتکار با دیدن من دستپاچه شد انگار که برق ۴۰ ولتی بهش وصل کرده باشند..

خدمتکار: خانم گشنتونه...
صبحونه براتون آماده کنم...

همه حرفاشو دستپاچه می‌گفت...
و این نشونه این بود که از یک چیزی خیلی می‌ترسید ... و من اونو نمی‌فهمیدم....

× نه ممنون... خودم درست میکنم...

خدمتکار: آقا دعوامون میکنند.. هرچی میخواید بگید خودم درست ک....

× گفتم خودم درست میکنم...
به آقا هم نمیگم...
فقدر کاری به کارم نداشته باشید و کارتون رو انجام بدید ...

باشه

خدمتکار: چشم...

× وسیله هارو از داخل یخچال برداشتم و روی جزیره اشپز خونه گذاشتم...

گازو روشن کردم و شروع کردم به قاطی کردن وسیله ها با هم...


ویو ۲۰ دقیقه بعد ...

× تقریباً تمام مواد غذایی مورد نیاز رو با هم قاطی کرده بود...

سر قابلمه رو گذاشتم و حرارتش رو زیاد کردم...

× با دیدن باکسی روی مبل کنجکاویم گل کرد و از آشپز خونه بیرون اومدم که...


🌷ادامه دارد....✨



حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐ 👑

به قولم عمل کردم و ۲ پارت براتون آپلود کردم 🎀🙂‍↔️

شرط ها:

۲۵۰ لایک

،۸۰ بازنشر

۱۴ فالو
دیدگاه ها (۱۷)

رمان تهیونگ

فالوشع پرنسس 🌷🥹😘 https://wisgoon.com/v_1234567

۱-از بچگی دوستت داشتم🪼🩵

Part:61. #ریاست.عشق𝐓𝐡𝐞.𝐩𝐫𝐞𝐬𝐢𝐝...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط