{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:23

چرا انجام دادن ساده ترین کاراش برام آنقدر جالب و عجیبه...نکته ی مسخره ی داستان این بود که تو این یک هفته کاملا فهمیده بودم روحشم خبر نداره که تو دلم چخبره...کاملا مثل یه دانشجوی عادی باهام رفتار می‌کرد...و همین باعث میشد هر بار که قلبم میلرزه به خودم لعنت بفرستم و عقب وایسم...


زمانی که کلاسا تموم شد و داشتم میرفتم سمت سوییت،متوجه مرد قد بلندی شدم که ماسک زده بود و به دیوار دانشگاه تکیه داده بود...طور عجیبی نگاهم می‌کرد و ازم چشم برنمیداشت.
این اولین باری نبود که با این صحنه مواجه میشدم...مردای مختلفی توی این چند روز زیر چشمی نگاهم میکردن...مثل تمام این چند روز،احساس ناامنی سر تا پامو گرفت...
چند بار به بهونه های مختلف ،مثل انداختن کیفم و بستن دکوری بند کفشم ،پشت سرمو نگاه کردم و متوجه شدم دنبالم میاد!
دست و پام یخ کرد و با عجله وارد خیابونی شدم که سوئیت اونجا بود...سرعتمو بیشتر کردم و قبل از اینکه برم داخل بازم پشت سرمو نگاه کردم.

اما دیگه دنبالم نمیومد و اثری ازش نبود...در حالی که نفس نفس میزدم کمرمو به در چسبوندم و کیفمو انداختم...
چرا حس میکنم همه دنبالمن و تلاش میکنن بهم صدمه بزنن...چرا برای بقیه دخترای دانشگاه این مزاحمتا درست نمیشد...

مگه من چی داشتم که آنقدر جلب توجه میکرد واسه ی مردایی که سنشون ازم خیلی بیشتره...تا شب تقریباً فراموش کردم که اصلا همچین مردی تعقیبم می‌کرده...
چون مشغول آماده سازی برای رفتن به آزمایشگاه بودم...داشتم وسایلمو تو کیفم میزاشتم که کسی در زد...ساعتو با تعجب نگاه کردم ۸:۱۵...امروز چقدر زود رسیده بود!

سریع بقیه وسایلو تو کیفم انداختم و گوشیمو از روی کانتر برداشتم...قبل از رسیدن به در،یه راهرو کوچیک وجود داشت...ازش گذشتم و خواستم درو باز کنم که لحظه‌ای درنگ کردم...از چشمی بیرونو نگاه کردم...خودش بود...همون کلاه کاسکت همیشگی سرش بود و کف دستشو به دیوار تکیه داده بود...درو باز کردم و در حالی که نگاهش میکردم سعی کردم گوشیمو تو کیفم بزارم...

هیزل:سلام....چقدر زود رسیدی!

بیرونو نگاه کرد و یه قدم اومد جلو....با تعجب رفتم عقب.

هیزل:چیزی شده؟!

یهو بالا تنه ام محکم به دیوار راهرو برخورد کرد و کیف و موبایلم از دستم افتاد...
دستای قدرتمندی رو دور خودم حس کردم و نفسم از ترس برید...

...:صدات در بیاد گردنتو می‌شکنم!!

با شنیدن اون صدای ناشناس و بمی که خش داشت وحشت کردم و دست و پا زدم ولی اون محکم تر به دیوار فشارم داد و کمرم درد گرفت...
منو از جلو به دیوار چسبونده بود و خودش پشتم وایساده بود... نمی‌تونستم چهرشو ببینم فقط صداشو از ارتفاع زیادی میشنیدم و میفهمیدم قدش خیلی بلنده.

هیزل:کی...هستی آقا...چ..چی می‌خوای ؟!

یهو تیزی جسمی رو درست پایین کمرم حس کردم و صاف وایسادم!!!

...:راه بیفت!حرکت اضافه ای بکنی دل و رودتو میریزم کف زمین!

خم شد و وسایلمو برداشت و چاقو رو بیشتر به کمرم فشار داد

...:تکون بخور!

از ترس لرزیدم و به اون جهتی که خواسته بود متمایل شدم...بزاقمو قورت دادم....پاهای کرخت شدمو به زحمت تکون دادم و اون کنارم حرکت کرد...طوری چاقو رو به پهلوم فشار میداد که اگر کسی دید متوجه نشه دارم به زور باهاش راه میام و فکر کنه داریم کنار هم قدم می‌زنیم.
در یه ماشین مدل پایین قرمز رو باز کرد.

...:بشین.

دستامو از ترس مشت کردم و نشستم داخل...تو ماشین‌ سه تا مرد دیگه دیدم که سرشونو سمتم چرخوندن...هر سه تاشون عینک دودی داشتن...

قلبم از جا کنده شد...اینا از جون من چی میخواستن!...ماشین حرکت کرد و مردی که منو به زور اورده بود کلاهشو در آورد....چهرشو نشناختم...یه مرد با صورت زمخت بود که بهش می‌خورد ۳۵ سالش باشه...موبایلمو تو دستاش تو یه حرکت بشکوند و من با وحشت دستکشای مشکیشو نگاه کردم...

حس کردم از ترس سرم داره گیج می‌ره...آخه همچین آدم خشنی از من چه کوفتی میخواست...زانو هامو به هم چسبوندم تا از دو نفری که بینشون نشسته بودم بیشترین فاصله رو بگیرم...سرو وضعشون واقعا وحشتناک بود...کاملا مثل زورگیرا به نظر میرسیدن...لباسای ناهماهنگ و مشکی تنشون بود....یه طرف صورت راننده رد یه زخم چاقوی قدیمی میدیدم!
وسط اون نفسای منقطع به زور لب زدم:

هیزل:آقا..شما...کی هستین...از من چی میخواین...مطمئنید که...با من کار دارید ؟؟؟ منو میشناسین اصلا؟اخه...با من چیکار دارین...قسم میخورم من...فقط یه آدم معمولیم..

کسی که رو صندلی شاگرد نشسته بود و لهجه ی کوچه بازاری ای داشت گفت:

...:داداش دیوانت معمولی نیست!

نفسم تو سینم حبس شد

ادامه دارد...

لایک فراموش نشه 🩵

#رمان #فیکشن #فیک
دیدگاه ها (۳)

My professor Part:24بالاخره روزی که ازش وحشت داشتم رسیده بود...

My professor Part:22دوباره صدای محکمی می‌گفت:اون فقط یه اتفا...

My professor Part:21لوله ی تو دستشو نگاه کردم و اون ادامه دا...

‌Part⁷ 🦢 [...

Part¹⁰ 🦢 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط