{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان_کوتاه

داستان_کوتاه

روزی مردی عبوس از بازار عبور می‌کرد، دیوانه‌ای را دید کنجی نشسته و پارچه‌ای در برابر خود پهن کرده و فریاد می‌زند: از من بخرید، من پرفروش‌ترینم، بیایید از من بخرید. مردی جلو رفت و جماعتی را دید که به دیوانه می‌خندند. مرد خواست تفریح کند،
پس گفت: ای تاجر توانگر چه کالایی داری که اینقدر پرفروش است؟
دیوانه گفت: نمی‌بینی؟
مرد به تمسخر گفت:‌ جز دیوانه‌ای ژنده پوش و پارچه‌ای کهنه هیچ نمی‌بینم. جماعت زیر خنده زدند و دیوانه در دم گفت:
همین... این است... من خنده می‌فروشم!
مرد گفت: ای ابله! تو که خنده می‌فروشی چه باز می‌ستانی؟
دیوانه خندید و گفت:‌ شادی،... آیا در دنیا معامله‌ای پر سودتر از این سراغ داری؟
دیدگاه ها (۱)

محال است بارانی از رحمت هدیه کنی و دست های خودت خیس نشود...

اﮔﺮ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺁﺏ، ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺭﯾﺎﭼﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﻔﺘﺪ، ﻫﯿﭻ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧ...

***

***

🔴ثروتمندی از پنجره اتاقش به بیرون نگاه کرد و مردی را دید که ...

دو پارتی عشق مافیا¹جونکوک، ۲۹ ساله؛ مردی که برای بیشتر آد...

🌹 رزهای خونینپارت سومیونا از وقتی تهیونگ از اتاق رفته بود، م...

پیوند خون و اختیارپارت ۶ | حقیقتی که نباید گفته می‌شدصدای با...

پارت اول | دختری میان سایه‌هاشرکت کیم یکی از بزرگ‌ترین و قدر...

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

✦ اولین گناه ✦فصل اول: خانه‌ای که نفس نمی‌کشدباران به شیشه م...

dark life = 38

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط