داستان_کوتاه
داستان_کوتاه
روزی مردی عبوس از بازار عبور میکرد، دیوانهای را دید کنجی نشسته و پارچهای در برابر خود پهن کرده و فریاد میزند: از من بخرید، من پرفروشترینم، بیایید از من بخرید. مردی جلو رفت و جماعتی را دید که به دیوانه میخندند. مرد خواست تفریح کند،
پس گفت: ای تاجر توانگر چه کالایی داری که اینقدر پرفروش است؟
دیوانه گفت: نمیبینی؟
مرد به تمسخر گفت: جز دیوانهای ژنده پوش و پارچهای کهنه هیچ نمیبینم. جماعت زیر خنده زدند و دیوانه در دم گفت:
همین... این است... من خنده میفروشم!
مرد گفت: ای ابله! تو که خنده میفروشی چه باز میستانی؟
دیوانه خندید و گفت: شادی،... آیا در دنیا معاملهای پر سودتر از این سراغ داری؟
روزی مردی عبوس از بازار عبور میکرد، دیوانهای را دید کنجی نشسته و پارچهای در برابر خود پهن کرده و فریاد میزند: از من بخرید، من پرفروشترینم، بیایید از من بخرید. مردی جلو رفت و جماعتی را دید که به دیوانه میخندند. مرد خواست تفریح کند،
پس گفت: ای تاجر توانگر چه کالایی داری که اینقدر پرفروش است؟
دیوانه گفت: نمیبینی؟
مرد به تمسخر گفت: جز دیوانهای ژنده پوش و پارچهای کهنه هیچ نمیبینم. جماعت زیر خنده زدند و دیوانه در دم گفت:
همین... این است... من خنده میفروشم!
مرد گفت: ای ابله! تو که خنده میفروشی چه باز میستانی؟
دیوانه خندید و گفت: شادی،... آیا در دنیا معاملهای پر سودتر از این سراغ داری؟
- ۲۰۱
- ۲۷ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط